........................ - قلمرو خداوند، درون ما انسان هاست.

مشخصات

موارد دیگر
{ Սիդ@阿里陌生人 }
1665 پست

دنبال‌کنندگان

(19 کاربر)

بازدیدکننده

برچسب ‌های کاربردی

green-trees-near-body-of-water-during-sunset-wallpaper-thumb.jpg 1578687400725699_orig.jpg 1578687466605110_orig.jpg 1578687580647462_orig.jpg
{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
یارب! چه فرخ طالعند، آنانکه در بازار عشق
دردی خریدند و غم دنیای دون بفروختند

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
دلا! باز این همه افسردگی چیست؟
به عهد گل، چنین پژمردگی چیست؟

[لینک]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


باز سرمست از شراب ناب می بینم ترا
چون دل بیمار خود بیتاب می بینم ترا

شوخ من از برگ گل یک پرده هم نازکتری
در عرق از پر تو مهتاب می بینم ترا

دست بر دست رقیب از پیش چشمم بگذری
بعد عمری گر شبی در خواب می بینم ترا

ای بها زندگانی والهٔ رویت شوم
همچو عمر رفته ام نایاب می بینم ترا

از دورنگی های شان شاید واقف گشته یی
سرگران از صحبت احباب می بینم ترا

زاهدا سجاده را هم بری با خود به گور
آنقدر دل بستهٔ اسباب می بینم ترا

شایق از سیمین بری شاید به دور افتاده یی
بی قرار امروز چون سیماب می بینم ترا

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


از لب خود گر دهد کامی من ناکام را
صرف دلتنگی نسازم غنچه سان ایام را

بسکه حرفی از لب خاموش او نشنیده است
لطف داند عاشق خونین جگر دشنام را

جان من دارد به چشم دل فریب نسبتی
دوست می دارم من دل خسته زان بادام را

رنگ عاشق رنگ رنگ از حال او دارد بیان
نیست لازم در محبت نامه و پیغام را

از حلاوت خیزی لعل شکربارش مپرس
کرده شرین در مزاقم تلخی دشنام را

صد بلا دیدم ز چشم مستت ای بالا بلا
جای می از فتنه پر کردند آه این جام را

رو سیه گردد به پیش اهل معنی تا ابد
چون نگین از سادگی هر کس که جوید نام را

ماه رویش را چو غیر از شام دیدن مشکلست
صبح عید خویش داند شایق او شام را

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


جنون بینوایان هرکجا بخت آزما گردد
به سر موی پریشان سایهٔ بال هماگردد

دمی بر دل اگر پیچی کدورتها صفاگردد
نبالد شورش از موجی که گوهر آشناگردد

درشتی را نه آسان ست با نرمی بدل کردن
دل کوه آب می گردد که سنگی مومیا گردد

به هرجا عقدهٔ دل وانگردد، سودن دستی
غبار دانه نتوان یافت گر این آسیا گردد

هوا بر برگ گل تمکین شبنم می کند حاصل
نگاه شوخ ما هم کاش بر رویت حیاگردد

رم دیوانهٔ ما دستگاه حیرتی دارد
که هرجا گردبادی رنگ ریزد نقش پاگردد

مکن گردن فرازی تا نسازد دهر پامالت
که نی آخر به جرم سرکشیها بوریا گردد

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

رسائی نیست انداز پر تیر هوائی را
کسی تاکی ز غفلت درپی بال هما گردد

ز خاکم سجد ه هم کم نیست ای باد صبا رحمی
مبادا اوج جرأت گیرد و دست دعاگردد

تکلف برنمی دارد دماغ جام منصورم
سر عشاق هرجا گردد ازگردن جدا گردد

به خاموشی رساند معنی نازک سخنگو را
چو مو، ازکاسهٔ چینی ببالد، بیصدا گردد

چو اشک از بسکه صاف افتاده مطلب بسمل ما را
محال است اینکه خون ما به رنگی آشنا گردد

طرب وحشی است ای غافل مده بیهوده آوازش
نگردیده است زین رنگ آنقدر از ماکه واگردد

کدورت می کشد طبع روانت بیدل از عزلت
به یکجا آب چون گردید ساکن بی صفا گردد

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
خدا قوت.فقط وقت شنا غرق نشید

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است
زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده است

هر نگاهی می تواند خلوتم را بشکند
کوزه‌ی تنهایی روحم سفالی تر شده است

آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب
ماهِ در مرداب این شب ها هلالی تر شده است

گفت تا کی صبر باید کرد؟ گفتم چاره چیست؟!
دیدم این پاسخ، از آن پرسش سؤالی تر شده است

زندگی را خواب می دانستم اما بعد از آن
تازه می بینم حقیقت ها خیالی تر شده است

ماهی کم طاقتم! یک روز دیگر صبر کن
تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
عقل و دین

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم
که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم


تو از مساحت پیراهنم بزرگ تری
ببین نیامده سر رفته ای از آغوشم

چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام
که نیمه روشنم از دور و نیمه خاموشم

همین خوش است همین حال خواب و بیداری
همین بس است که نوشیده ام ... نمی نوشم

خدا کند نپرد مستی ام چو شیشه ی می
معاشران بفشارید پنبه در گوشم

شبیه بار امانت که بار سنگینی است
سر تو بار گرانی است مانده بر دوشم ....

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


به جرم ناتوانی کاش از چشمم نیندازد
که بر گردش توانم گشت و قربان می توانم شد

به هیچم گر که می دانی گران ای عشق مهلت ده
ز قحط مشتری زین بیش ارزان می توانم شد

جهان گر از بخیلی برنچیند زود خوانش را
دو روزی بر سر این سفره مهمان می توانم شد

مرا کفر سر زلفت ز ایمان باز می دارد
اگر جستم ز دام او مسلمان می توانم شد

میان شادی و غم با خیالت عالمی دارم
ز برق خنده ات چون ابر گریان می توانم شد

ز هجرت خشک تر از شاخه در فصل زمستانم
رسی گر چون بهار از ره گل افشان می توانم شد

به بازی بازی از میدان هستی می روم بیرون
مشو غافل که زود از دیده پنهان می توانم شد

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
خلوت گه راز

یاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشین لبان
بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود
[لینک ]

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


گفتم که چشم تو تاراج روح ماست.
.گفتی سفر بکن آرام میشویی

{  Սիդ@阿里陌生人 }
0fb37c2ae12b65b20c3b21a8a9f69048.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }
جریان چالش این سایت هم مثل .قصه نماز خوندن ما شده...
رفتیم مسجد نماز ..بعد از نماز حاج اقا بلند شد برای صحبت..در بین جملات خود هی تکرار میکرد ای جماعتو 4 انگشت خودش را نشون میداد ..درست می فرمود با خودش میشدیم 4 نفر..حالا .ما که از روزی وارد این سایت شدیدم بیشتر از 7 نفر ندیدیم..ان هم چهار نفر فقط در حال سکوت....{-15-}{-15-}{-15-}{-15-}{-15-}{-15-}

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
خدا نقاشی‌ات کرد و به دیوار تماشا زد.
و من شعر ترا نقاشی میکنم................با چشمانی خیس..

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
.

بی تابم و دل خـــسته تر از آه شبانگاه
دارد بــه کجا می بردم این غـــم جانکاه ؟

فرجــام پلنگانه ام از دست تو مــرگ است
از دست تـو ای ماه...تو ای ماه...تو ای ماه

لبخـــند بزن پنجره ی بسته ی خـود را
بگشای به روی مـــن بدجور هــوا خواه

تا دامــنه ی دامــنت آشــفته ترین است
هـــستی تو دلیل سـفر این هـــمه سیّاح

تنها روش کشف حجاب تو همین است
باید که عــمل کرد بـه قانون رضا شــاه

شیرینی و پابند اصولت وچه افسوس
فرهــاد وَش امـــا نشدی طالب اصلاح

صفحات: 13 14 15 16 17

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو