یافتن پست: #فاضل_نظری

ترنم
ترنم
پشتِ روزِ روشنم، شامِ سیاهی دیگر است
آنچه آن را کوه خواندم، پرتگاهی دیگر است

شاید از اول نباید عاشقِ هم می‌شدیم
این درست، اما جدایی اشتباهی دیگر است

در شبِ تلخِ جدایی، عشق را نفرین مکن
این قضاوت، انتقام از بی‌گناهی دیگر است

روزگاری دل‌سپردن‌ها دلیلِ عشق بود
اینک اما دل‌بریدن‌ها گواهی دیگر است

درد دل کردن برای چشمِ ظاهربین خطاست
آنچه با آئینه خواهم گفت، آهی دیگر است


|
📚 از کتاب

ترنم
ترنم
به هر دل‌بستنم عمری پشیمانی بدهکارم
نباید دل به هرکس بست.. اما دوستت دارم.. :)

|

ترنم
ترنم
تاوان عشق را دل ما هرچه بود داد
چشم انتظار باش در این ماجرا توهم...!

ترنم
ترنم
دوست دارد یا نمی‌خواهد مرا معلوم نیست
عشق، بازی می‌کند با من چرا! معلوم نیست

می‌کشم سر، هرچه می‌ریزد به جامم دستِ دوست
کِی در این میخانه می‌افتم ز پا معلوم نیست

برگ، دستِ شاخه را وقتی رها می‌کرد گفت:
باد با خود می‌برد ما را، کجا؟ معلوم نیست

یا نمی‌آید به چشمِ باغبان، پاییزِ ما
یا زمستان و بهارِ کاج‌ها معلوم نیست

با طبیبان، رنجِ ما را بازگو کردن خطاست
جای زخمِ عشق بر دل‌های ما معلوم نیست..


|
📚 از کتاب

ترنم
ترنم
نفس کشیدم و گفتی زمانه جانکاه است
نفس نمی‌کشم، این آه از پی آه است

در آسمان خبری از ستارهٔ من نیست
که هرچه بخت بلند است، عمر کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنید
دلیل سر به هوا گشتن زمین ماه است

شب مشاهدهٔ چشم آن کمان ابروست
کمین کنید رقیبان سر بزنگاه است

اگر نبوسم حسرت، اگر ببوسم شرم
شب خجالت من از لب تو در راه است


|
📚 از کتاب

دیدگاه
1401/08/12 - 20:42 در darknesssoft ·

دیدگاه
حضرت@دوست
حضرت@دوست


بگذار که در حسرت دیدار بمیرم
در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم




دشوار بود مردن و روی تو ندیدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بمیرم

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب
در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

می میرم از این درد که جان دگرم نیست
تا از غم عشق تو دگربار بمیرم

تا بوده ام، ای دوست، وفادار تو بودم
بگذار بدانگونه وفادار بمیرم

هادی
هادی


با یک‌ نظر گشودی و بستی کتاب را
گفتی: مبارک است ! بیاور شراب را

گفتم: تو نیز مثل من از خویش خسته ای؟
پلکی بهم زدی و گرفتم جواب را

بگذار با محاسبه ی حال و‌ روز خویش
آسان کنیم زحمت روز حساب را

آوخ که ترس و‌ واهمهٔ روز واپسین
از چشم مردمان نگرفته ست خواب را

آیینه را ببخش که با راست گویی اش
آزرده کرد خاطر عالی جناب را

از بس که خلق پشت نقاب ایستاده اند
باور نمی کنند من بی نقاب را

خفاش های قلعهٔ تاریک ذهن شهر
بهتر که آرزو‌ نکنند آفتاب را

روزی یکی از این همه مظلوم در زمین
می افکند به گردن ظالم طناب را


phatme
phatme مدال طلای ساینا
باز هم باغچه از غنچه‌ی پژمرده پر است
شهر، از مردم دلتنگ و دل‌ آزرده پر است

هادی
هادی
سرسبز دل از شاخه بریدم ، تو چه کردی ؟

افتادم و بر خاک رسیدم ، تو چه کردی ؟



من شور و شر موج و تو سرسختی ِ ساحل

روزی که به سوی تو دویدم ، تو چه کردی ؟



هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد ِ خود بودم و دیدم تو چه کردی



مغرور ، ولی دست به دامان ِ رقیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم ، تو چه کردی ؟



«تنهایی و رسوایی » ، « بی مهری و آزار »

ای عشق ، ببین من چه کشیدم تو چه کردی !








phatme
phatme مدال طلای ساینا
حرف منت نيست! اما صد برابر پس گرفت
گردش دنيا اگر چيزی به ما افزوده بود...

phatme
phatme مدال طلای ساینا
سردی دستم تنت را گرم رفتن کرده بود
اتفاق هر شکستن، پشت گرم و سردهاست


phatme
phatme مدال طلای ساینا
از بس که خلق
پشت نقاب ایستاده اند
باور نمی کنند
من بی نقاب را...


هدیه
هدیه
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!


هدیه
هدیه
از سایه سنگین تو من کمترم آیا؟ بگذار به دنبال تو خود را بکشانم
خیلی خوبی تو{-111-}

هدیه
هدیه
در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر مثل خوره افتاده به جانم که بمانم{-75-}


صفحات: 1 2 3 4 5 6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ