........................ - قلمرو خداوند، درون ما انسان هاست.

مشخصات

موارد دیگر
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
1326 پست

دنبال‌کنندگان

(14 کاربر)

بازدیدکننده

برچسب ‌های کاربردی

iranbanou1904074.jpg photo_2018-01-11_20-22-27.jpg images 1563131153863609_orig.jpg

{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
hejab-1.jpg { من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }

بی غمت شاد مباد این دل غم پرور ما
غمخور ای دل که بجز غم نبود در خور ما

دردمندیم و خبر می دهد از سوز درون
دهن خشک و لب تشنه و چشم تر ما

گر تو در مجمره غم دل ما سوزانی
همچنان بوی تو یابند ز خاکستر ما

دل ما گم شد و جز باد نیابیم کسی
که شود رنجه و آرد خبر دلبر ما
[لینک ]

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
44414192_2185611248323470_5329393979257505613_n.jpg { من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }

از عاشقی همیشه جوان است پیر ما

با آنکه چون چراغ سحر شد جوانه مرگ
هم دیر زیست مدعی زودمیر ما

صد جان ما ستاند و به یک بوسه وعده داد
بسیار بخش دلبر اندک پذیر ما

در دل به قدر ذره نگنجد خیال غیر
کز مهر او پر است ضمیر منیر ما

تا کی دعای وصل کمان ابروان کنم
چون بر نشانه هیچ نیفتاد تیر ما
[لینک]

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }


کوی عشق است و همه دانه و دام است این جا
جلوه ی مردم آزاده حرام است این جا

هر که بگذشت در این کوی به بند افتادست
طایر بی قفس و دام کدام است این جا

برو از عشق مچین معرکه ای شیخ حرم
طفل را شیوه ی بازیچه حرام است این جا

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }


نگاه وحشی لیلی چه افسون‌کرد صحرا را
که‌نقش پای آهو چشم‌مجنون‌کرد صحرارا

دل از داغ محبت‌گر به این دیوانگی بالد
همان‌یک‌لاله‌خواهدطشت‌پرخون‌کرد‌صحرارا

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }


اگر به‌گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما
ز پیکرسر وموج خجلت‌شود نمایان چو می ز مینا

ز چشم مستت اگر بیابد قبول‌کیفیت نگاهی
تپدزمستی‌به روی‌آیینه‌نقش جوهرچوموج صهبا

به‌اولین جلوه‌ات ز دلها رمیده صبر وگداخت طاقت
کجاست آیینه تا بگیرد غبار حیرت درین تماشا

به دورپیمانهٔ نگاهت اگر زند لاف می فروشی
نفس به رنگ‌کمند پیچد زموج می درگلوی مینا

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }


گفتم از دست تو روزی بنهم سر به بیابان
دست در زلف زد و گفت‌ کیت پای ببستست

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }


دل دیوانه که خود را به سر زلف تو بستست
کس بر او دست نیابد که سر زلف تو بستست

چکند طالب چشمت که ز جان دست نشوید
بوی خون آید از آن مست‌ که شمشیر به دست است

به امیدی که شبی سرزده مهمان من آیی
چشم در راه و سخن بر لب و جان بر کف دست است

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }


ای چشم تو چشم چشمه هر چشم همه
بی چشم تو نور نیست بر چشم همه

چشم همه را نظر بسوی تو بود
از چشم تو چشمه‌هاست در چشم همه

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }

من و مجنون درس عشق از یک ادیب آموختیم *** او به ظاهر گشت عاشق, ما به معنا سوختیم.

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
10531485585262266423.jpeg { من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }

خسته ام زین عشق، دل خونم نکن
من کـــه مجنونم تو مــــجنونم نــکن

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }

عجب حال خوشی دارم تو که هستی کنار من

برام تنهایی بی رنگه شدی بود و نبود من

برام خیلی عجیبِ که دوباره عشقو میبینم
چقدر دنیا قشنگه وقتیکه پیش تو میشینم

واسه من تازگی داره این عشقی که به تو دارم
چقدر حال دلم خوبه چه احساسی به تو دارم

آخه وقتیکه میخندی دلم بیتاب تر میشه
دلم میترسه از رفتن به تو نزدیکتر میشه

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
دل سوخته
ای شده ماه نما دیده بدخوی مرا
دیده ای هیچگه آن ماه جفا جوی مرا

نتواند که کسی را نکشد با آن روی
واگذارید به من آن بت بدخوی مرا

ترسم از بوی دل سوخته ناخوش گردد
می رسانی به وی، ای باد صبا بوی مرا

شد ز من سوخته خلقی و ز دود دل من
آتشی گیرد هر روز سر کوی مرا

[لینک]

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
غم عشق
باغم عشق تو می سازیم ما
با تو پنهان عشق می بازیم ما

در هوای وصل جان افروز تو
پای بند درگه نازیم ما

مردمی کن برقع از رخ برفکن
تا دل و دین هر دو در بازیم ما

گر نخواهی گشت با ما مهربان
خانه هستی براندازیم ما

بعد از این با کس نه پیوندیم دل
بعد از این با خود نپردازیم ما

[لینک]

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
در خم گیسوی کافر کیش داری تارها
بهر گمره کردن پاکانست این زنارها

پرده بردار از رخی کان مایه دیوانگیست
کز دماغ عاقلان بیرون برد پندارها

فتنه و جور است و آفت کار زار حسن تو
حسن را آری بود اینگونه دست افزارها

آشتی ده با لبم لب را که آزارم به کام
کز پس آن آشتی خوش باشد این آزارها

خارخاری در دلست و غنجهای خون بران
چون کنم چون خود جز این گل نشکند زین خارها

هست در کوی تو بستانهای غم تا بنگری
سبزه ها کز گریه رسته از ته دیوارها

[لینک]

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
عاشق و مستم
گم شدم در سر آن کوی، مجویید مرا
او مرا کشت شدم زنده، ممویید مرا

عمری از گم شدنم رفت و نمی آیم باز
چون چنین است، شما نیز مجویید مرا

بر درش مردم و آن خاک بر اعضای منست
هم بدان خاک در آرید و مشویید مرا

عاشق و مستم و رسوایی خویشم هوس است
هر چه خواهم که کنم، هیچ مگویید مرا
[لینک]

صفحات: 2 3 4 5 6

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو