سکوت شب را دوست دارم چون همهمه ی دروغ در دامنش ندارد سیاه است ، سیاه سیاه ، حقیقت محض و چه صداهایی که فقط در سکوت شب شنیدنی ست میشنوی صدای فریاد آرزوهایم را ؟ یا اسیر روز کری شدی؟ شب و انسان و احساس و نقاب نترس نقابت را بردار ، تا روح عریانم را به تو تقدیم کنم

مشخصات

موارد دیگر
سکوت شب
1133 پست

دنبال‌کنندگان

(13 کاربر)

برچسب ‌های شخصی

بازدیدکننده

برچسب ‌های کاربردی

157731950.png 824504522.png 411529830.png 894412686.png
سکوت شب
سکوت شب
فکرَش را بکن

چه مرگ قشنگی می‌تواند باشد!

تو از کوچه مرا صدا بزنی

و من از شدت ِ شوق

در و پنجره را با هم قاطی کنم

داریوش حسن پور

سکوت شب
سکوت شب
فرشته گفت
پس قرارمان این باشد
هرچه انسان روی زمین انجام داد نتیجش را ببیند
خدا گفت
غیر از دل شکستن که خودم جواب انرا میدهم

سکوت شب
سکوت شب
از مرگت

ناراحت نمی‌شوم

اگر قرار باشد

پیش من

که پیش از تو رفتم

بیایی

سکوت شب
سکوت شب
موسیقی عجیبی ست مرگ

بلند می‌شوی

و چنان آرام و نرم می‌رقصی

که دیگر هیچکس تو را نمی‌بیند

گروس عبدالملکیان

سکوت شب
سکوت شب
وقتی دیوار پشت دیوار

رو به روی تنهایی من قد می‌کشد

وُ این خیابان،

شاهراه جهنم می‌شود،

مرگ حقیقت تلخی نیست!


وقتی دست‌های من

از بازوهای تو می‌افتد وُ

اسمم از لب‌هایت،

مردن آنقدرها هم درد ندارد

ونوشه اندرخور

سکوت شب
سکوت شب
نگران نباش‎

خیلی تنها نمی‌مانم‎

عاقبت یک روز‎

مرگ دستم را می‌گیرد‎

و از تمامِ این خیابان‌هایِ شلوغ عبورم می‌دهد‎

نگران نباش‎

مرگ شبیه زندگی نیست‎

دست‌های پُر مهری دارد‎

‎دستِ هر کس را بگیرد‎

‎دیگر رهای‌اش نمی‌کند‎

نسترن وثوقی

سکوت شب
سکوت شب
و نترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه یک زنجره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاری است

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید

مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان

مرگ در حنجره سرخ – گلو می‌خواند

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

مرگ گاهی ریحان می‌چیند

مرگ گاهی ودكا می‌نوشد

گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد

و همه می‌دانیم

ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است

در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای

صدا می‌شنویم

سهراب سپهری

سکوت شب
سکوت شب
جُستن

یافتن

و آنگاه

به اختیار برگزیدن

و از خویشتنِ خویش

بارویی پی‌افکندن

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش‌تر باشد

حاشا، حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم

سکوت شب
سکوت شب
چرا از مرگ می‌ترسید

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می‌دانید

مپندارید بوم نا امیدی باز

به بام خاطر من می‌کند پرواز

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است

مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است...

بهشت جاودان آن جاست

جهان آنجا و جان آنجاست

نه فریادی نه آهنگی نه آوایی

نه دیروزی نه امروزی نه فردایی

جهان آرام و جان آرام

زمان در خواب بی فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمی‌بیند

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست

در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو، زور در بازوست

جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید

که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند

همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می‌دانید

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید

چرا از مرگ می‌ترسید!

سکوت شب
سکوت شب
خوشا آن‌کس که پیش از مرگ میرد

دل و جان هرچه باشد ترک گیرد

سکوت شب
سکوت شب
دل سِرّ‌‌ِ حیات اگر کَماهی دانست،

در مرگ هم اسرار الهی دانست؛

امروز که با خودی، ندانستی هیچ،

فردا که ز خود رَوی چه خواهی دانست؟

دیدگاه
1397/10/29 - 19:13 ·

دیدگاه
سکوت شب
سکوت شب
دریاب که از روح جدا خواهی رفت

در پرده اسرار فنا خواهی رفت

می نوش ندانی از کجا آمده‌ای

خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

دیدگاه
1397/10/29 - 19:13 ·

دیدگاه
سکوت شب
سکوت شب
وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می‌کند

زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می‌کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می‌کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می‌کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد

تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می‌کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه من با خیابان‌ها چه فرقی می‌کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می‌پرسم مدام

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می‌کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت

بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می‌کند

سکوت شب
سکوت شب
دل شکسته خودم
سپرده ام به دست دوست
همان خدای مهربان که
که دوست من فقط هموست

سکوت شب
سکوت شب
یک سال گذشت ...
یک سال پر از دردهایی که بی درمان تا ماند آبدیده شوم
پر از شب بیداری هایی که به صبح کشید تا به راز شب پی ببرم
پر از خواب های بی سرو ته که من در میانشان گم بودم
پر از فریادهایی که در گلو خفه ماند تا به گوش نامردی نرسد
پر از گریه هایی که به لبخند انجامید تا دشمنم بداند هنوز هم ایستاده ام
پر از شکست هایی که به تجربه انجامید
پر از آدم هایی که هر کدارم چیزی آوردند و بردند

حال من تبدیل شده ام به کوهی از درد و راز و فریاد و لبخند و تجربه و چیزهایی که آدم ها برایم آورده اند
حال من آماده ام برای شروعی دوباره دیگر نه دردهایم بی درمان میماند نه شب ها بیدار میمانم نه فریاد هایم به سکوت تبدیل میشود نه گریه هایم به لبخند نه میگذارم آدم ها چیزی ببرند
من ایستاده ام تا عوض شوم

صفحات: 3 4 5 6 7

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو