TiMaReStAn Synaa

گروه عمومی · 13 کاربر · 3100 پست
Z²_82_21²5
Z²_82_21²5
§...کاش اینقد سکوت تو زندگی نبود...§

Z²_82_21²5
images.png Z²_82_21²5
...

Z²_82_21²5
عکس-نوشته-دلم-برات-یه-ذره-شده.jpg Z²_82_21²5
...

Z²_82_21²5
Z²_82_21²5
همیشه دلم خواسته بدانم
لحظه‌های تو بی من چطور می‌گذرد؟
وقتی نگاهت می‌افتد به برگ
به شاخه
به پوست درخت
وقتی بوی پرتقال می‌پیچد
وقتی باران تنها تو را خیس می‌کند!
وقتی با صدایی
برمی‌گردی پشت سرت
من نیستم

Z²_82_21²5
Z²_82_21²5
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت



کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت



درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت



خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت



رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت



بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند

آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت



سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت



هوشنگ ابتهاج

Z²_82_21²5
Nashavad.jpg Z²_82_21²5
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست



گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست



روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست



گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست



گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست



این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت

گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست



نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست



سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر

وه ازین آتش روشن که به جان من و توست



هوشنگ ابتهاج

Z²_82_21²5
Z²_82_21²5
کو پیامام؟؟؟؟:اشک

Z²_82_21²5
Z²_82_21²5
Every new day is a chance to change your life.
هر روز جدید فرصتی برای تغییر زندگی شما است

Z²_82_21²5
Z²_82_21²5
من بغض سنگینم، سکوتم، تو صدایم باش

حرفی بزن! هنگامه ی آوازهایم باش

آنجا تو، اینجا هر چه از من دور و بیگانه است

ای دور نزدیک! ای همین جا! آشنایم باش

یک سو خدا، یک سو پُر از اهریمن و طوفان

وقتی خدایی نیست با من، ناخدایم باش

دنبال خود می گردم و گم می شوم در خویش

در جاده های سمت پیدا پا به پایم باش

تا با جنون و عشق درگیرم صدایم کن!

تا بشکنم در خویش، فریاد رهایم باش

من آنکه می خواهی برایت می شوم اما

تو آنکه می خواهی خودت باشی برایم باش

ناصر فیض

Z²_82_21²5
477_Bench_Landscape.jpeg Z²_82_21²5
نیامدم که بخواهم کنار من باشی

میان این همه بیگانه یار من باشی



دلم گرفته تر از بغض مهربان شماست

مباد آن که شما غمگسار من باشی



تو ای ستاره ی وحشی که کهکشان زادی

مخواه روی زمین بر مدار من باشی



من از اهالی عشقم، نه از حوالی جبر

خطاست این که تو در اختیار من باشی



ولی، نه! من که در اینجا دچار پاییزم

چگونه از تو نخواهم بهار من باشی



تو می توانی از آن چشم های خورشیدی

دریچه ای به شب سرد و تار من باشی



همیشه کوه بمان تا همیشه نام تو را

صدا کنم که مگر اعتبار من باشی



ناصر فیض

Z²_82_21²5
Z²_82_21²5
میخواهمت میدانی اما باورت نیست

فکری به جز نامهربانی در سرت نیست



دیگر شدی هرچند ، امّا من همانم

آری همان شوری که دیگر در سرت نیست



من دوستت دارم تمام حرفم این است

حرفی که عمری گفتم اما باورت نیست



من آسمانی بی کران،روحی بلندم

باور کن این کوتاهی از بال و پرت نیست



ای کاش از آغاز با من گفته بودی

وقتی توان آمدن تا آخرت نیست



ناصر فیض

Z²_82_21²5
Z²_82_21²5
باید تو را همیشه به دقت نگاه کرد

یعنی نه سرسری، سر فرصت نگاه کرد

خاتون! بگو که حضرت خالق خودش تو را

وقتی که آفرید چه مدت نگاه کرد

هر دو مخدرند که بیچاره می کنند

باید به چشم هات به ندرت نگاه کرد

هر کس نظاره کرد تو را دلسپرده شد

فرقی نمی کند به چه نیت نگاه کرد

عارف اگر برای تقرب به ذات حق

زاهد اگر برای ملامت نگاه کرد

تو بی گمان مقدسی و کور می شود

هر کس تو را به قصد خیانت نگاه کرد



مسلم محبی

Z²_82_21²5
Z²_82_21²5
بانگ خروس ، صبح دل آزار دیگری

مردم چه دلخوشند به تکرار دیگری

ای کاش چشمهای مرا خواب می ربود

وقتی امید نیست به دیدار دیگری

یک دل اضافه کرد به دلهای خون شده

از عشق بر نیامد اگر کار دیگری

بعد از تو من به درد خودم هم نمی خورم

تحمیل شد به جامعه سربار دیگری

خوش باد روزگار تو با هر که خواستی

اما مباد قسمت من یار دیگری .



مسلم محبی

Z²_82_21²5
Z²_82_21²5
جز اینکه به نبود تو عادت نکرده ام

از من چه خواستی که اجابت نکرده ام



حتی به خشم نیز نگاهم نمی کنی

من که خدا نکرده جنایت نکرده ام



حفظم ز چهره ات همه ی جزئیات را

یک بار اگرچه سیر نگاهت نکرده ام



گفتی مباد از تو کلامی بیان کنم

اما ببخش گاه رعایت نکرده ام



بس که به لهجه داشتنم طعنه می زنی

با خود بدون واهمه صحبت نکرده ام



در خواب اگر ببوسمت آیا حلال نیست؟

کاری که بر خلاف شریعت نکرده ام



مسلم محبی

Z²_82_21²5
009Derakht.jpg Z²_82_21²5
جسمم شده ست نقطه ی پیوند دردها

قدم خمیده تر شده از پیرمردها

در هیچ جا قرار ندارم ،قرابتی ست

این روزها میان من و دوره گردها

هربار خورده ام به زمین مثل بار قبل

تنها شکست سهم من است از نبردها

تسکین نداد گریه کمی از غم مرا

فرق است بین غصه ی زن ها و مردها

آن سوی آب ها به چه رنگ است آسمان؟

جز "آه" نیست پاسخ دریانوردها!



مسلم محبی

صفحات: 10 11 12 13 14

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو