یافتن پست: #محمود_دولت

⭐مـــــــــــاحور⭐
⭐مـــــــــــاحور⭐
«عشق» نه آدمیزاد است و نه جانوری بیرحم و درنده...
نه چشم های هیز دارد و نه چنگال آماده...
«عشق» یک حال خوب است .برای تابِ زخم های وامانده...
.
.
‌آبادی

طهورا
طهورا
روزگار همیشه بر یک قرار نمی‌ماند!
روز و شب دارد؛
روشنی دارد، تاریکی دارد؛
پایین دارد، بالا دارد؛
کم دارد، بیش دارد؛
دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده،
تمام می‌شود بهار می‌آید ...!

‌آبادی

∞ـعاصفـ∞
∞ـعاصفـ∞
آرام؟
آرام برای چه باید گرفت؟
وقتی بمیریم، خود به خود آرام می گیریم!
پیش از آنکه بمیریم که نباید بمیریم!




پ.ن:چه کنیم که قبل از مرگ ، مارا ب قتل رساندند...

∞ـعاصفـ∞
∞ـعاصفـ∞
نمی دانم تو ملتفت شده‌ای یا نه که بعضی مردها از عمری که دارند، پیرترند ...

📙کلیدر

∞ـعاصفـ∞
∞ـعاصفـ∞
در این دنیاے بزرگ، جایـے هم آخر براے تو هست،راهے هم آخر برای تو هست.
درِ زندگانے را ڪه گِل نگرفته اند!🌱

‌_آبادے

آدميزاد فقط
با آب و نان و هوا
نيست كه زنده است
اين را دانستم و می‌دانم
كه آدم به آدم است كه زنده است
آدم به عشق آدم زنده است!

محمود_دولت‌_ابادی

∞ـعاصفـ∞
∞ـعاصفـ∞
آرام؟
آرام برای چه باید گرفت؟
وقتی بمیریم، خود به خود آرام می گیریم!
پیش از آنکه بمیریم که نباید بمیریم!

‌آبادی

wolf
wolf
‍ چگونه اما عشق می آید؟
من چه دانم؟
نسیم را مگر که دیده است؟
غرش رعد را چه کسی پیش از غرش شنیده است؟
چشم کدام سر, تاب باز نگاه آذرخش داشته است؟
از کجا می روید؟ در کجا جان می گیرد؟
درکدام راه پیش می رود؟
روبه کدام سوی؟
چه می دانم؟
دیوانه را مگر مقصدی هست؟
بگذار جهان بر آشوبد!



wolf
wolf
برای همدل خود لازم نیست همه چیز را بگویی تا او اندکی از تو را بفهمد
بلکه کافی است اندکی بر زبان بیاوری تا او همه‌ی تو را دریابد...


wolf
wolf
عشق
مثل همین بادهای کویریست
مگر نیاید !!
وقتی آمد
چشم ها را کور می کند...



wolf
wolf
ما را مثل عقرب بار آورده‌اند؛ مثل عقرب!

ما مردم صبح که سر از بالین ورمی داریم تا شب که سر مرگمان را می‌گذاریم، مدام همدیگر را می‌گزیم. بخیلیم؛ بخیل! خوشمان می‌آید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم؛ خوشمان می‌آید که دیگران را خوار و فلج ببینیم.

اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می‌جود. تنگ نظریم ما مردم.
تنگ نظر و بخیل. بخیل و بدخواه.
وقتی می‌بینیم دیگری سر گرسنه زمین می‌گذارد، انگار خیال ما راحت تر است.
وقتی می‌بینیم کسی محتاج است، اگر هم به او کمک کنیم، باز هم مایه خاطر جمعی ما هست.
انگار که از سرپا بودن همدیگر بیم داریم!



ᴍᴀʜɪ
ᴍᴀʜɪ
احساس می کنم از کتاب ها می ترسم. هر وقت خود را در میان کتاب ها می بینم، با صراحت بی رحمانه ای احساس نادانی می کنم.
جهل!!! هیهات!!!
با این جهل ثقیل و انبوه،
چگونه می توان زندگی کرد؟
چگونه می توان زندگی را شناخت و توجیه کرد؟
چگونه می توان در سرنوشت آن دخالت داشت؟
چگونه .......


ali
ali
آدم بدونِ عشق نميتواند زندگانى كند...

اين را من نميدانم
اين را نه از كسى شنيده ام و نه در جايى ديده ام تا به يادم مانده باشد...

اين را از وجودِ خودم٬ با وجودِ خودم، از عمرى كه تباه كرده ام فهميده ام.

نه!
آدم بدونِ عشق نميتواند زندگى كند...


‌آبادى

حلما
حلما
وای بر ناامیدانی که ما هستیم ...!
با این نفرت و ناامیدی که چون بدترین بلاها در روح ما مردم رسوخ کرده است و لحظه به لحظه فراگیرتر می‌شود، چه جور آینده‌ای در انتظار ما خواهد بود، چه جور آینده‌ای تدارک دیده شده ؟
جنون، جنون، این مردم دارند دچار جنون نومیدی می‌شوند و وای بر ناامیدانی که ما هستیم ...!

نونِ نوشتن

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ