یافتن پست: #سعدی

گــــــــــــݪآڔه
گــــــــــــݪآڔه
فقط اونجا ک حضرت سعدی میگه:

من چرا دل ب تو دادم ک دلم میشکنی؟؟؟؟😔

yaghma
yaghma
دو عالم را به یک بار از دلِ تنگ
برون کردیم، تا جای تو باشد


هدیه
هدیه
من از آن روز که در بند تو ام آزادم
پادشاهم که بدست تو اسیر افتادم
:قلب

شــادی
شــادی


به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل‌‌
که گر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم!

DRAGON
DRAGON
سعدی : هرگز آن دل بنَمیرد که تو جانش باشی
نیک‌بخت آن که تو در هر دو جهانش باشی

⭐مـــــــــــاحور⭐
⭐مـــــــــــاحور⭐
آنکه برگشت و جفا کرد و به هیچم بفروخت
به همه عالمش از من نتوانند خرید…

“سعدی”

DRAGON
DRAGON
سعدی :

تُرُش نباشم اگر صد جواب تلخ دهی
که از دهان تو شیرین و دلنواز آید

بیا و گونهٔ زردم ببین و نقش بخوان
که گر حدیث کنم، قصه‌ای دراز آید

DRAGON
DRAGON
سعدی :

همچنان شکر عشق می‌گویم
که گرم دل بسوخت جان بنواخت

mahyar_a
mahyar_a
سر جانان ندارد هر که او را خوف جان باشد

به جان گر صحبت جانان برآید رایگان باشد


wolf
wolf
رفتم که از دیوانه بازی دست بردارم
تا اَخم کردم مطمئن شد دوستش دارم …

واکرد درهای قفس را گفت: مختاری!
ترجیح دادم دست روی دست بگذارم …

بیزارم از وقتی که آزادم کند، ای وای!
روزی که خوشحالش نخواهد کرد آزارم …

این پا و آن پا کرد گفتم دوستم دارد
اما نگو سر در نمی آورده از کارم …

از یال و کوپالم خجالت می کشم اما
بازیچه ی آهو شدن را دوست می دارم …

با خود نشستم مو به مو یادآوری کردم
از خواب های روز در شب های بیدارم …

من چای می خوردم به نوبت شعر می خواندند
تا صبح، تصویر من و سعدی به دیوارم …


wolf
wolf
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست …

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست …

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست …

هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست …

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست …

نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست …


⭐مـــــــــــاحور⭐
⭐مـــــــــــاحور⭐
عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم
یا گناهیست که اول من مسکین کردم

تو که از صورت حال دل ما بی‌خبری
غم دل با تو نگویم که ندانی دردم‌

ای که پندم دهی از عشق و ملامت گوییتو نبودی که من این جام محبت خوردم

تو برو مصلحت خویشتن اندیش که من
ترک جان دادم از این پیش که دل بسپردم

عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم
و گر این عهد به پایان نبرم نامردم

من که روی از همه عالم به وصالت کردم
شرط انصاف نباشد که بمانی فردم

راست خواهی تو مرا شیفته می‌گردانی
گرد عالم به چنین روز نه من می‌گردم

خاک نعلین تو‌ای دوست نمی‌یارم شد
تا بر آن دامن عصمت ننشیند گردم

روز دیوان جزا دست من و دامن تو
تا بگویی دل سعدی به چه جرم آزردم

⭐مـــــــــــاحور⭐
⭐مـــــــــــاحور⭐
یکی طفل دندان برآورده بود
پدر سر به فکرت فرو برده بود

که من نان و برگ از کجا آرمش
مروت نباشد که بگذارمش

چو بیچاره گفت این سخن نزد جفت
نگر تا زن او را چه مردانه گفت

مخور هول ابلیس تا جان دهد
هر آن کس که دندان دهد نان دهد

سعدی شیرازی

از تبار❤️ آدم
از تبار❤️ آدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم

گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ