کنار پنجره می آیم
نسیم تبسمتان جاریست
قاصدکها آمده اند
در رقص باد و یاد
سبز
سپید
سرخ...
و این آخرین قاصدک

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

برچسب‌های کاربری

واسه دل خودم

گروه عمومی · 21 کاربر · 1979 پست
هادی
هادی


چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نه به انتظار یاری نه ز یار انتظاری ،

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری ،

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره‌ای ست باری ،

دل من چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری ،

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری ،

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری ،

سحرم کشیده خنجر که، چرا شبت نکشته ‌ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری ،

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری ،

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری ،

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری ،

سر بی‌ پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری ،

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری ...


هادی
هادی


برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند کسی را به کسی نیست ،

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست ،

این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست ،

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست ،

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما
آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست ،

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم خار و خسی نیست ،

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست ،

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست !


هادی
هادی


قبلِ هر چیز بگویم که من آنم که شبی
تا لبِ پنجره رفت و به اتاقش برگشت ،

گرچه استادِ هنر دست به رویش نکشید
بالِ پروانه شد و نرم و مُنقَّش برگشت ،

من همانم که شبی عشق به تاراجش برد
همچو حلّاج به خاکسترِ تشویش نشست ،

در سرش سوره تکویر مُجَسَم میشد
قبلِ هر زلزله ای در خودش آرام شکست !


هادی
هادی


درها برای کسانی گشوده می شوند
که جسارت در زدن داشته باشند...

امروز جسارت داشته باش،
با امید، با عشق، با محبت، با تلاش در بزن
حتما درها گشوده خواهند شد به سوی روشنایی ...

هادی
هادی
من درد ترا ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم

هادی
هادی
رسوایی
مهر در سجاده ام پنهان بماند بهتر است
کفر ما در سایه ی ایمان بماند بهتر است

عشق و رسوایی خطر دارد زلیخای عزیز
یوسفت در گوشه زندان بماند بهتر است

در دلم نفرین و بر لب آفرین دارم ولی
ماجرا بین لب و دندان بماند بهتر است

بعد از این از عشق ما در کافه های انزوا
نقش مرموزی ته فنجان بماند بهتر است

هادی
هادی
طالع
تحولاتی در محیط كاری پیش می آید كه در مجموع به سود تو تمام خواهد شد. راه برای تحقق بعضی از خواسته ها و آرزوهای تو فراهم گشته است . دست از بلند پروازی ها بردار تا آسوده زندگی كنی.

هادی
هادی
همه مارا از
"چوب خدا"ترساندند
ولی!!
یکی !!!
به " بوسه خدا"
امیدوارمان نکرد
درحالیکه خداوند کلامش راهمیشه با"الرحمن والرحیم"آغاز میکند

بارش بوسه های"بی منت"خداوند را برایتان آرزومندم

هادی
هادی


صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم
شهریار

هادی
هادی
کلافه ام

کلافه ام از حس ناسپاسی ام

وقتی دیدم پسر معلولی خطاب به آفریدگارش گفت:

خدایا شکرت که مرا در مقامی خلق کرده ای که هر کس می بیندم

تو را شکر می کند...

هادی
هادی
پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند

پاییز می‌رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

هادی
هادی
خبر داری که شهری رویِ لبخند تو شاعر شد؟

چرا اینگونه ، کافرگونه ، بی رحمانه می خندی ؟




هادی
هادی
سرایی را که صاحب نیست ویرانی‌ست معمارش

دل بی عشق می‌گردد خراب آهسته آهسته





هادی
photo_۲۰۱۷-۰۹-۲۵_۱۸-۳۷-۱۵.jpg هادی
:|

هادی
هادی


میان مرغان مهاجر
آن که در انتهاست
شاید ضعیف ترین باشد
شاید اما
دل بسته ترین است ...

صفحات: 3 4 5 6 7

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو