arash18
نرگس اتش پرستی داشت شبنم می فروخت
با همان چشمی که می زد زخم ، مرهم می فروخت
در تمام سالهای رفته بر ما روزگار
شادمانی میخرید از ما و ماتم میفروخت
من گُلی پژمرده بودم در کنار غنچهها
گُلفروش ای کاش با آنها مرا هم میفروخت
arash18
گفتا تو از کجایی که آشفته می نمایی
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی