Mahdiye❤️N
ادامه پارت دو
مادرم در تمام کارهایم در آنجا کمکم میکرد. پس از صرف صبحانه که شامل نان و پنیر و چای بود؛ من را به سمت اتاقی بزرگ که چیزی جز یک شیر آب، شیلنگ و یک صندلی در وسط آن وجود نداشت؛ برد؛ پرستار از من خواست تا روی صندلی بنشینم... .
Mahdiye❤️N
ادامه پارت دوم
وجود داشت، دو تخت خالی بود یک تخت برای من بود و روی تخت دیگر زنی میانسال مشغول استراحت بود. پرستاری وارد اتاق شد و سرمی در دستم وصل کرد. بعد از دقایقی چشمانم غرق در خواب شدند. با صداهایی آرام که بیشتر مانند نجوا بود از خواب بیدار شدم. مادرم با نگرانی پرسید:
- بهتری؛ بدنت دیگه نمیسوزه؟
با لبخندی آرامش بخش که سعی در آرام کردن مادرم داشتم پاسخ دادم:
- بهترم مامان نگران نباش. تا کی باید اینجا بمونم؟
مادرم نفسی از سر آسودهگی کشید و با لحنی آرام که دیگر خبری از نگرانی نبود پاسخ داد:
- خداروشکر؛ معلوم نیس فردا باید دکتر دیگهای بیاد و معاینت کنه اون میگه چند وقت باید اینجا بمونی.
دیگر چیزی نگفت؛ به همراه مادر مشغول تماشای تلویزیون شدیم. شب شد که غذای آبپز برایمان آوردند. به همراه مادرم مشغول خوردن شدیم. نمیدانم ساعت چند بود که خاموشی زدند. به خوابی عمیق فرو رفتم. صبح با صدای مادرم که سعی داشت من را بیدار کند چشمان خود را باز کردم. به کمک مادرم از تخت پایین آمده و به سمت سرویس بهداشتی حرکت کردم؛ به دلیل اینکه آنژیوکت به دست راستم وصل بود و من هم دست راست بودم همانند کودک؛
Mahdiye❤️N
پارت دوم
بلاخره بعد از دقایقی و بیقراریهای من به بیمارستان رسیدیم. تا وارد شدیم آقا محمد را دیدیم که به سمت ما آمد و نگران با تُن صدای پایین گفت:
- باید یک دکتر معاینهش کنه؛ دنبال من بیاین.
به دنبال او به سمت اتاق معاینه حرکت کردیم. دکتری وارد اتاق شد و پس از بررسی کردن بدن سوختهام من را پانسمان کرد و به مادرم گفت:
- بیست درصد بدنش سوخته؛ باید بستری بشه.
- مشکلی نیس فقط زودتر خوب بشه.
دکتر از اتاق خارج شد که عمویم و آقا محمد به همراه مردی که ویلچر به دست داشت وارد اتاق شدند. مرد از من خواست روی ویلچر بنشینم که ناراحت شده و با لحنی ماتمزده گفتم:
- درسته که سوختم؛ ولی فلج که نیستم میتونم راه برم.
- باید روی ویلچر بشینی چون تازه بدنت سوخته؛ اذیت میشی.
بلاخره با زور و اجبار؛ من را روی ویلچر نشاندند. حس بدی به من دست داده بود دعا میکردم هرچه زودتر به بخش مورد نظر برسیم تا من از شر آن خلاص شوم. به اتاقی که باید آنجا میماندم رسیدیم. به کمک مادرم از روی ویلچر بلند شده و روی تخت نشستم. مادر و عمویم به همراه اقا محمد به بیرون رفته تا کارهای بستری شدن من را انجام دهند. در اتاق چهار تخت
Mahdiye❤️N
ادامه پارت یک
مادرم من را به سمت حمام هدایت کرد. آب سرد حمام هم درد من را تسکین نداد. به همراه مادر و عمویم به سمت بهداری حرکت کردیم. دکتر پس از معاینهی من؛ روبه مادرم با لحنی غمگین و دلسوز گفت:
- اینجا کاری از دست ما بر نمیاد؛ باید به خانببین ببرید؛ اونجا بخش سوختگی داره.
مادرم غمگین و نگران پاسخ داد:
- باشه دکتر.
به سمت خانببین حرکت کردیم که ناگهان عمویم به مادرم گفت:
- به محمد زنگ بزن نوبت بگیره.
- باشه.
مادرم به آقامحمد شوهرِ عمه هستیام زنگ زد و ماجرا را برایش تعریف کرد. پس از قطع کردن تلفن، دست مادرم را در دست گرفته و به همراه گریه با لحنی پشیمان و شرمزده ب*و*سههایی روی دست مادرم میکاشتم و میگفتم:
- من تو رو خیلی اذیت کردم حتماً خدا برای همین من رو تنبیه کرده، مامانی من رو ببخش!
مادرم با لبخندی تصنعی که سعی در آرام کردن من داشت پاسخ داد:
- این چه حرفیه عزیزم، نگران نباش چیزی نیست زود خوب میشی.
من با حرفهای مادرم هم آرام نشده و چندین بار همان حرکت و حرفها را تکرار میکردم... .
Mahdiye❤️N
پارت یک
در خانه به صدا در آمد خواستم به سمت در حرکت کنم که به ناگاه از پله به پایین افتادم. زانویم خراش کوچکی برداشت؛ درد زیادی را متحمل شدم. به سمت در رفته و در را باز کردم. عمویم به خانهی ما آمده بود؛ با هم دست داده و احوالپرسی کردیم. با هم به سمت خانه حرکت کردیم؛ او به سمت خواهر و برادرم برای احوالپرسی رفت و من هم به سمت آشپزخانه رفته و اول در سماور آب ریخته و بعد به سمت کشویی که سماور بر روی آن قرار داشت حرکت کردم تا چسب زخمی را از درون آن بیرون آورده و روی زانوی خراش خوردهی خود بگذارم. مشغول گشتن در کشو بودم که وحید به همراه تبلتمان به آشپزخانه آمد و میخواست فیلمی که از نظرش جذاب بود را به من نشان دهد؛ بیحوصله به کارم ادامه دادم، جیغ گوش خراش وحید همزمان شد با ریختن آبِ درحال جوشِ درون سماور بر روی سمت چپ بدن من. صدای لرزان و جیغ بلندم گویای درد عظیمی که متحمل شده بودم؛ بود. مادر و عمویم سرآسیمه وارد آشپزخانه شدند. حضور دلگرمکنندهی مادرم هم ذرهای از درد و سوزش بدنم نکاست؛ گویی مرا در کورهای از آتش گذاشته و هی با هیزم؛ شعلهی آتش را زیاد میکنند.
Mahdiye❤️N
مقدمه:
زندگی آرام است، مثل آرامشِ یک خواب بلند؛
زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ؛
زندگی رویایی است، مثل رویای کودک ناز؛
زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچهی باز؛
زندگی تکتک این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربههاست؛ زندگی رازِ دلِ مادر است؛
زندگی پینهی دست پدر است، زندگی مثل زمان در گذر است!