مشخصات

موارد دیگر
Nim
181 پست

دنبال‌کنندگان

(12 کاربر)

بازدیدکننده

برچسب ‌های کاربردی

Nim
Nim
پاروزنان، از آن سوی
هراسِ من خواهد رسید
گریان، به پیشوازش خواهم شتافت
در پرتو یک‌رنگی
مرواریدِ بزرگ را در کف من خواهد نهاد ...


Nim
Nim
یجا خالد حسینی تو کتاب بادبادک باز میگه: "امیدوارم اگر خدایی هم آن بالا هست، به‌ جز آمار برداری از ویسكی خوردن و گوشتِ خوک خوردنِ من، حواسش به چیزهای مهم‌تر دیگری نیز باشد."

Nim
Nim
دنیا میتونه یه بازی کامپیوتری باشه و ما هوش مصنوعی اون باشیم.

➰. شاید برمودا کلید مرحله بعد باشه ولی چون هیچکس نتونسته از مرحله بعدی برگرده ما متوجه این کلید نشدیم.

➰. شاید الزایمر گرفتن وقتی اتفاق میوفته که کاربر بدون سیو کردن بازی از گیم خارج شده و اطلاعات کرکتر پاک شده، بخاطر همین نمیتونه اونا رو به یاد بیاره.

➰. اگه مدیتیشن یا یوگا کار میکنین بار ها شنیدین که میگن خواب مورد نیاز انسان نیم ساعته پس شاید خوابیدن چند ساعته ی ما بخاطر افلاین شدن گیمراس.

➰. و در آخر شاید الگوریتم بازی جوری تشکیل شده که هوش مصنوعی ها متوجه نشن این یه بازیه و احساس کنن واقعا زندن.
بخاطر همینه که ما هیچ وقت از اینکه دنیا یه بازی کامپیوتریه مطمعن نمیشیم چون توی کد نویسیمون تعریف نشدس.

Nim
Nim
علی شریعتی تو یه نامه به عشقش این‌طور ابراز علاقه کرده:

«عزیز مهربان بداخلاق صبور تندجوش!
امید بخش یأس آور، پرحرف حرف نشنو، بدترین بد خوب‌ترین خوب؛
با وِی نتوان زیستن، بی وِی نتوان بودن!
یک جور درهم برهم شلوغ پلوغ قرو قاتی عزیزی که تو را نمی‌توانم تحمل کنم و دنیا هم بی تو تحمل ناپذیر است.»
فقط میشه گفت سنگ تموم گذاشتی مرد!

Nim
Nim
ماموریت داشتن خیلی خوبه
مخصوصا اگه عاشق ماموریتت باشی
اما امان از زمانی که عاشق ماموریتت باشی و مجبور شی ناتموم رهاش کنی و بری...

Nim
Nim
اگر خدایی باشد من نمیخواهم آن خدا باشم...
شوپنهاور

Nim
Nim
دیشب ساعتای دو دعوای همسایه کشیده شد تو حیاط.خانم فحش میداد.داد میزد.اما آقا آداب دعوا بلد بود.با آرامش اوضاع رو کنترل می‌کرد.میگفت عزیزم این رفتارت شایسته تو نیست.بیا بریم داخل.حرف می‌زنیم...
‏ تو دلم میگفتم آفرین مرد که یهو خانومش گفت
‏حیوون دختره هنوز تو خونه‌ست.=))

Nim
Nim
شاید چیزی بنام "چپ دست" وجود نداره و آدمای چپ دست، کسایین که از اون سمت آینه فرار کردن

Nim
Nim
همیشه بر این عقیده استوار بودم که کنترل ذهن یک کسی که از روانشناسی چیزی میدونه برای دیگران خیلی سخته مخصوصا اگر خودش روانشناس باشه...
برای همین هم وقتی ذهنم رو آزاد میکنم و به پرواز در میاد در اکثر مواقع به دردسر های بزرگی میوفتم...
چون گاه گاهی انسانی فضول میاد و متوجه نوشته های یک روانشناس روانی میشه و این موضوع باعث میشه توی دردسر بیوفتم...
اما توصیه میکنم بهتون همیشه ذهنتون رو آزادانه به پرواز در بیارید روی کاغذ
گاه به وسیله نوشتن ، گاه به وسیله نقاشی و ...
اون موقس که آرامش عجیبی تمام وجودتون رو در بر میگیره...
«یکی از همین دست نوشته ها رو توی کامنت قرار میدم»

Nim
Nim
"نمیتونی جدی باشی، میخوای زن دیگه ای رو جایگزین من کنی؟"
همونطور که اون با لحن وحشی و هیستریک یقه ی منو میکشید ، متوجه شدم که علاقه ی مادرم به من چیزی فراتر از یه عشق مادرانس

Nim
Nim
فلیکس هافمن شیمی دان آلمانی بود با اختراع آسپیرین درسال 1897 کمک بزرگی به بشریت کرد. اما همان سال هروئین را اختراع كرد و بشر را تا يك قرن بعد درگیر این ماده کرد!

پ‌ن: یکی از دوستام داره شیمی میخونه ، بش میگم الگوت کیه میگه فلیکس هافمن=))

Nim
Nim
بعد مدت ها نگاه توی آیینه انداختم و ترسیدم از چیزی که دیدم
چقدر من عوض شده بودم
چقدر من تغییر کرده بودم
چقدر من ترسناک شدم
چقدر نگاهم عوض شده بود
اون نگاه یه هیولا بود که داشت با نفرت توی آیینه نگاه می‌کرد
اون نگاه یه شیطان کینه ای بود که میخواست خون همه انسانها رو بریزه
حس میکنم دیگه آدم نیستم
حس میکنم تبدیل به یه حیوون وحشی شدم که همیشه تنها شکار می‌کنه و پرسه میزنه توی جنگل
دیگه اون دلسوز لعنتی نیستم
دیگه هرکی بهم حمله کنه جوری نابودش میکنم که انگار نه انگار از قبل وجود داشته...

Nim
Nim
به تو گفتم:
"زیاد، خیلی خیلی دوستت دارم."
جواب دادی: هرچه این حرف را تکرار کنی، باز هم میخواهم بشنوم!"
این گفت‌ و گوی کوتاه را، مدام، مثل برگردان یک شعر، مثل تم یک قطعه‌ی موسیقی، هر لحظه توی ذهن خودم تکرار کردم . جواب تو را، بارها با لهجه‌ی شیرین خودت در ذهنم مرور کردم .


"کتاب: مثل خون در رگهای من"

Nim
Nim
در طول جنگ جهانی، یک سرباز هر هفته به مادرش نامه می‌نوشت تا او را از وضعیت خود با خبر کند تا اینکه یک هفته نامه‌ای دریافت نکرد و بلافاصله شروع به نگرانی کرد...چند هفته گذشت و هنوز از پسر او خبری نبود تا اینکه یک روز نامه‌ای از ارتش دریافت کرد که می‌گفت پسرش اسیر شده و در اردوگاه اسیران جنگی نگهداری می‌شود و آنها به او اطمینان دادند که حال او خوب است و با زندانیان آمریکایی بدرفتاری نمی‌شود

چند هفته بعد زن بالاخره نامه دیگری از پسرش دریافت کرد که در آن نوشته شده بود: "مامان عزیز، سعی کن نگران من نباشی، آنها با ما خوب رفتار می کنند و من به محض پایان جنگ آزاد خواهم شد.فقط لطفا این تمبر روی نامه رو به تدی کوچولو بده اون عاشق عکسای تمبره... دوستت دارم، جو"

زن از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شد، اما مادرش هر چقد فکر کرد نتواست کسی به اسم تدی کوچولو را به یاد بیاورد...
او تصمیم گرفت تمبر را از پاکت جدا کند ...و آن را جدا نگه دارد اما به محض اینکه این کار را انجام داد، متوجه شد یک نوشته کوچکی پشت تمبر نوشته شده است به زور آن را خواند و متوجه شد که نوشته شده... "آنها پاهایم را بریده اند".

Nim
Nim
به محض اینکه تماسی از دوستم که فوت کرده دریافت کردم، از ترس گوشیی رو پرت کردم...

و با لرزش سطل زباله پلاستیکی را باز کردم تا مطمئن شوم که هنوز جسدش اونجاست

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13