حـس نـویـس . . .

گروه عمومی · 24 کاربر · 1975 پست
wolf
wolf
باید امشب ...
لبِ من با لبِ تو جور شود...
تا خدا نیز به فکر افتد و مجبور شود
آیه ای تازه بیارد که مجوّز بدهد...
آخرین سوره یِ او ، سوره یِ انگور شود ... !

ᴍᴀʜɪ
IMG_20190717_132243_211.jpg ᴍᴀʜɪ
و تماشای تو
تنها لذتی است
که از چشم‌هایم می‌برم!


ᴍᴀʜɪ
IMG_20190715_153459_424.jpg ᴍᴀʜɪ
:وای

wolf
images wolf
1. @lost
2. @wolf

wolf
wolf


@lost
ای در دل من میل و تمنا همه تو
وندر سـر من مایه سودا همه تو
هرچنـــــد به روزگار در می‌نگرم
امروز هـمه تویی و فردا همه تو

:قلب:الهه:قلب:الهه:قلب:الهه:قلب:الهه:قلب

ᴍᴀʜɪ
ᴍᴀʜɪ
ترجیح می‌دهم
هوای رابطه‌ام با بعضی آدم‌ها
همیشه ابری و بارانی بماند
آفتاب که میزند؛
سردرگم می‌شوم از رنگین کمانِ این آدم ها
وقتی نمی دانم خودم را با کدام رنگشان هماهنگ کنم (:

ᴍᴀʜɪ
ᴍᴀʜɪ
زندگی، همیشه آواز " رسیدن " را سر نمی دهد..
همه وقت که حالِ دل...
حال دلدادگی نیست...
گاه گداری هم پیش می آید ...
که باید برای تمام شدن رابطه ای
لحظه شماری کرد...
وقتی دل شکسته ات نمی خواهد...
دوباره بازگردی!
هرکجا که حرف عشق به میان بیاید...
دست و دلت نلرزد ...
بیفتی به جان خودت ...
و بایستی برای دیدار پایانی یک اشتباه...
کنار آمدن با درد یک عشق بی فرجام...
بهتر از رسیدنی ست ...
که طعم کَزَش تمام عمر از یادت نرود !
زندگی همیشه آواز رسیدن را سر نمی دهد
اما هر نرسیدنی هم هرچند تلخ...
به معنای پایان رابطه با روزگار نیست...
بعضی از تلخی ها را باید قورت داد...
تا ناخوشی اش...
خاطرت را آزرده تر از این ها نکند . . .


ᴍᴀʜɪ
ᴍᴀʜɪ
اشک در این چشم من هی بازیگوشی میکند
در درونم عشقِ تو دارد چموشی میکند
حالِ من مثل تبر ماند که در مرگِ درخت
ناگزیر است و فقط هی گریه زاری میکند
بغض در کنجِ گلویم رخنه کرده بی گمان
اشک این حالِ مرا حتما فروشی میکند
چَشمِ من مات تو و پایَم به سوی در رود
عقل از چشمان من هی چَشم پوشی میکند
خونِ دل را در کنارِ عکسِ تو سر میکشم
من خمار و عکس تو هی فخرفروشی میکند
خاطراتت بر سرم آوار شد، گریان شدم
حرف دارد قلبِ من، اما خموشی میکند

ᴍᴀʜɪ
ᴍᴀʜɪ

وقتی روی یه چیزی حساس هستی:|
و اینجوری خودتو خالی میکنی:مشکوک
دمش گرم:خخخ

ᴍᴀʜɪ
IMG_20190711_160140_057.jpg ᴍᴀʜɪ
|:

ᴍᴀʜɪ
IMG_20190711_081054_396.jpg ᴍᴀʜɪ
تو مگر سایه‌ء لطفی به سرِ وقت من آری
که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم...



ᴍᴀʜɪ
ᴍᴀʜɪ
پس از آن غروب رفتن
اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر
تو بیا شروع من باش ....



ᴍᴀʜɪ
ᴍᴀʜɪ
[نيازمنديم
كه يک نفر باشد
انحصارى...
قابلِ انتقال به غير نباشد
بيايد و
بماند و
بسازد...!] ^_^

ᴍᴀʜɪ
ᴍᴀʜɪ
[حسرت واقعی وقتیه که بفهمی
بخاطر بی ارزش ترین چیزها خودتو بی ارزش کردی...!]

ᴍᴀʜɪ
ᴍᴀʜɪ
مگر آدم چقدر وقت دارد
كه بچسبد به دوست داشتن‌هاى نيمه‌كاره
نه جانم
آدمهاى گذرا
فقط میشوند حال خراب
و يك دل سير پشيمانى
آدم بايد يك جور يكى را بخواهد
كه انگار بدون او
هيچ روزى روزش بخير نشود
و هميشه كنارش باشد. ^_^


صفحات: 2 3 4 5 6