فروغ اگر نمی‌آمد
هیچ اتفاقِ خاصی رُخ نمی‌داد
فقط دنیا یک دختر کم داشت.

دنیا به چه درد می‌خورد
وقتی که یک دختر کم دارد.

کاربران گروه

مدیران گروه

کاربران فعال امروز

برچسب‌های کاربری

سیاره ی نهم

گروه عمومی · 1 کاربر · 214 پست
ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
-اومدم-

ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
-سلام-

ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
🔺لحظه‌ای تامل

هر کاری کردیم و هر شکلی شدیم، پشت سرمون حرف زدن...

خودمونی شدیم... گفتن جلفه
سر سنگین شدیم... گفتن مغروره 
تا خندیدیم... گفتن سبکه
تا اخم کردیم... گفتن خودشو میگیره
ساده شدیم ... گفتن احمقه
تحویل نگرفتیم... گفتن خودشیفته س
خاکی شدیم... گفتن داره آمار میده
وقتی حرف زدن و جوابشونو دادیم... گفتن دیدی حق با ماست لجش گرفته
وقتی حرف زدن جوابشونو ندادیم... گفتن دیدی حق با ماست لال شده
هرجور شدیم این جماعت بیکار یه چیزی گفتن...

این مردم هیچ وقت احترام گذاشتن به عقاید دیگران را یاد نمیگیرن.
«پس فقط برای خودت زندگی کن» 🌹

ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
💢

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت. و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.

این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند.

پیرمرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است!

از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود.

قدر هر کسی رو بدونیم تا یه روزی پشیمون نشیم...

ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
کاسپارف معروف، در بازی شطرنج به یک آماتور باخت. همه تعجب کردند و علت باخت را جویا شدند و او این گونه عنوان کرد: «در بازی با او نمی‌دانستم که آماتور است. برای همین، با هر حرکت او دنبال نقشه‌ای که در سر داشت می‌گشتم. گاهی به خیال خود نقشه‌اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش‌بینی می‌کردم، اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می‌دیدم. تمرکز می‌کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم. آن قدر در پی حرکت‌های او بودم و دنباله‌رو مسیر او شدم که مهره‌های خودم را گم کردم. بعد که به سادگی مات شدم فهمیدم حرکت‌های او از سر مهارت‌نداشتن بود و فقط مهره‌ها را حرکت می‌داد و من از لذت بازی غافل شدم چون به دنبال نقشه‌ای بودم که وجود نداشت. بازی را باختم اما درس بزرگ‌تری یاد گرفتم که تمام حرکت‌ها از سر حیله نیست. آن قدر فریب دیده‌ایم و نقشه کشیده‌ایم که صادقانه حرکت کردن را باور نداریم و به دنبال نقشه‌هایش می‌گردیم آنجاست که مسیر را گم می‌کنیم و می‌بازیم.»

ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ : ﺁﺯﻣﺎیشﺍﻟﻬﻲ ﺭﻭ ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﻧﺎﺷﺘﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺍﺩ،
ﻳﻪ ﺑﺎﺭﻡ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻏﺬﺍ
آقای ﻣﺠﺮﻱ : ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﻴﻪ ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ؟ ﺩﺍﺭﻱ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻬﻤﻲ ﺭﻭ
ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻣﻴﮑﻨﻲ؟
ﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻪ : ﺟﺪﻱ ﻣﻴﮕﻢ ... ﺁﺧﻪ ﻣﻴﺰﺍﻥ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﻳﻪ ﺁﺩﻡ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﺎ ﻳﻪ ﺁﺩﻡ
ﺳﻴﺮ ﺧﻴﻠﻲ فرق میکنه!

ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند.»

حکیم گفت: «آیا دوست داری بدانی از همه این‌ها تلخ‌تر و ناگوارتر چیست؟»

جوان گفت: «آری.»

حکیم گفت: «اگر با تمام زن‌های دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگ‌های ولگرد محله شما از آن‌ها زیباترند.»

جوان با تعجب پرسید: «چرا چنین سخنی می‌گویی؟»

حکیم گفت: «چون مشکل در همسر تو نیست. مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع‌کار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را به جز خاک گور چیزی دیگر پر کند. آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟»

جوان گفت: «آری.»

حکیم گفت: «مراقب چشمانت باش.»

ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره، اما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.

 

تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملانصرالدین را آنطور دست می انداختند، ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند. ملانصرالدین پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست، اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن هایم. شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام. اگر کاری که می کنی، هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.

ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
-خستمه-

ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
-سکوت-

ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
╬═♥╬
╬♥═╬
__̴ı̴̴̡̡̡ ̡͌l̡̡̡ ̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡l_ ̡͌l̡̡̡ ̡͌l̡

ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
به عالم می‌فروشد هر دمم سودایِ زلفِ او
که هست از تابِ خورشیدِ رخ او، گرم بازارش

حکیم نزاری

ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
با فتنهٔ زلف تو که بیند
یک لحظه ز عمر شادمانی

سنایی

ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
باری کبوترا تو زِ من نامه‌ای ببر
نزدیک یار و پاسخش آور به سوی من

درد دلم ببین که دلم وصل‌جوی اوست
آه ای کبوتر از دل سیمرغ‌جوی من

خاقانی

ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
ܢܚܩߊ‌ࡅ߭ܘ
بِه که باشیم گرفتار، که صیّاد قضا
هر که را رخصت پرواز دهد، پر ندهد

ناظم هروی

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15