خسته ام ; از این همه بی حاصلی... ****************** تقدیر من این بود در این غار مجازی * تنهاتر از انسان نخستین شده باشم

مشخصات

موارد دیگر
【wolf】
2057 پست

دنبال‌کنندگان

(21 کاربر)

بازدیدکننده

برچسب ‌های کاربردی

477_Bench_Landscape.jpeg 009Derakht.jpg 4e1fb1933b63745c15f3403d6595d200-425 444d414919f80a9a529574d45b2c960a-425
【wolf】
【wolf】
ماهی همیشه تشنه ام

در زلال لطف بیکران تو

می برد مرا به هر کجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده ها ت

زیر آفتاب داغ بوسه هات

ای زلال پاک

جرعه جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش

تا که پر شود تمام جان من ز جان تو

ای همیشه خوب

ای همیشه آشنا

هر طرف که می کنم نگاه

تا همه کرانه ه ای دور

عطر و خنده و ترانه می کند شنا

در میان بازوان تو

ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی

ماهی تو جان سپرده روی خاک



فریدون مشیری

【wolf】
【wolf】
هر روز می پرسی که : آیا دوستم داری ؟

من جای پاسخ بر نگاهت خیره می مانم

تو در نگاه من چه می خوانی نمی دانم

اما به جای من تو پاسخ می دهی : آری

ما هر دو می دانیم

چشم زبان پنهان و پیدا راز گویانند

و آنها که دل با یکدگر دارند

حرف ضمیر دوست را ناگفته می دانند

ننوشته می خوانند

من دوست دارم را

پیوسته در چشم تو می خوانم

نا گفته می دانم

من آنچه را احساس باید کرد

یا از نگاه دوست باید خواند

هرگز نمی پرسم

هرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری ؟

قلب من وچشم تو می گوید به من آری



فریدون مشیری

【wolf】
【wolf】
نیمه شب بود و غمی تازه نفس

ره خوابم زد و ماندم بیدار

ریخت از پرتو لرزنده ی شمع

سایه ی دسته گلی بر دیوار...



همه گل بود ولی روح نداشت

سایه ای مضطرب و لرزان بود

چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه

گوئیا مرده ی سرگردان بود !



شمع ، خاموش شد از تندی باد

اثر از سایه به دیوار نماند !

کس نپرسید کجا رفت ، که بود

که دمی چند در اینجا گذراند !



این منم خسته درین کلبه تنگ

جسم درمانده ام از روح جداست

من اگر سایه ی خویشم ، یا رب

روح آواره ی من کیست ، کجاست ؟







"فریدون مشیری"

【wolf】
【wolf】
فهمید دارم حسرتی ، داغی ، غمی ، فهمید

از حجم اقیانوس دردم ، شبنمی فهمید

می گفت یک جایی دلم دنبال آهوئی است

فال مرا فهمی نفهمی ، مبهمی فهمید !

این کولی زیبا دو ماه از سال می آمد

وقتی که می آمد تمام کوچه می فهمید

او داشت هفده سال یا کمتر ، نمی دانم

می شد از آن رخسار زرد گندمی فهمید

امسال هم وقتی که آمد شهر غوغا شد

امسال هم وقتی که آمد عالمی فهمید :

" مو فالگیرم . . . اومدم فالت بگیرم . . . ها "

فهمید دارم اضطرابی ، ماتمی ، فهمید

دستم به دستش دادم و از تب سردم

بی آنکه هذیان بشنود از من ، کمی فهمید :

" بختت بلنده ، ها گلو ! چشمون دشمن کور

راز تونه گفتم پرینو آدمی فهمید "

هی گفت از هر در سخن ، از آب و آئینه

از مهره مار و طلسم و هر چه می فهمید

با این همه او کولی خوبی نخواهد شد

هر چند از باران چشمم نم ، نمی فهمید

می خواند از آئینه راز ماه را اما

یک عمر من آواره اش بودم ، نمی فهمید !

【wolf】
【wolf】
عَی خِدااااااااااا{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}

【wolf】
【wolf】
نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم

می خواهم از دنیا دلم را پس بگیرم

می خواهم امشب برگ برگِ هستی ام را

از شاخه های این شب نارس بگیرم

من آمدم تا حجم اقیانوس را از

جغرافیای شانه ی اطلس بگیرم

کولی شدم تا مثل تقدیر نگاهت

آیینه را از هر کس و ناکس بگیرم

اما چه با من می کند چشمت که باید

هم گفته، هم نا گفته ام را پس بگیرم

کر نیستند این ناکسان اما چگونه

داد خود از این لشکر کرکس بگیرم

ای تلخ شیرین شوخ تند! ای مرگ! بگذار

کام خود از آن خنده های گس بگیرم

ای با تنم از عطر کافور آشنا تر!

نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم

دلتنگم از جنجال جنگی سرد اینجا

با زندگی می خواهم آتش بس بگیرم


در قاب عکسی کهنه، مادر چشم در راه

تا ماه را در طوقی از اطلس بگیرم

کو دستمال خیس اشک ای روح باران؟

تا گرد از آن چشمان دلواپس بگیرم



محمد حسین بهرامیان

【wolf】
【wolf】
دلم نمیخاد بخابم:هعی:هعی

【wolf】
【wolf】
ماه اگر در شبکلاه زر زری زیباتر است

ماه عالمتاب من در روسری زیباتر است



گر چه زیبا می زند پیدا شدن بر موی او

گم شدن در آن شب نیلوفری زیبا تر است



عشق را در گنجه ی سبز قدیمی دیده ام

چشمش از نار و ترنج کودری زیباتر است



"همدلی از همزبانی خوشتر" اما اینکه تو

با زبان از همدلان دل می بری زیباتر است



مادرم می گفت دختر های باغ لشکری

مثل حوری هر یک از آن دیگری زیباتر است



سینه ریز سکه کوب دخترانش در غروب

از قِران آفتاب و مشتری زیباتر است



من به او می گفتم اما - خوب یا بد- گل پری

گل پری از هر چه حوری وپری زیباتر است



بلولای دختران مثل گل بر روسریش

از سکوت این شب کاکل زری زیباتر است



او که من می خواهمش گلخنده های شرقی اش

توی باغ رنگ رنگ روسری زیباتر است



"محمد حسین بهرامیان"

【wolf】
【wolf】
اشتباه اول من و تو یک نگاه بود

عشق ما از اولین نگاه اشتباه بود

گر چه باورت نمی شود ولی حقیقتی است

اینکه کلبه ی من از غم تو روبراه بود

می دویدم و میان کوچه جار می زدم

های های گریه بود و اشک و درد و آه بود

گاه گریه می شدیم و گاه خنده مثل شوق

این هم از تب همان نگاه گاه گاه بود

جنگ بر سر من و خدا و عشق بود سیب

سیب بی گمان در این میانه بی گناه بود

هر کجای شب که مثل سایه پرسه می زدیم

ردی از عبور سرد آفتاب و ماه بود

آفتاب من تویی و ماه من بگو چرا

با حضور آفتاب، روز من سیاه بود؟

اهل شکوه نیستم وگرنه آنهمه غروب

بر غریبی من و تو بهترین گواه بود

هرچه می دوم به انتهای خود نمی رسم

مانده ام کجا، کجای کار اشتباه بود



محمد حسین بهرامیان

【wolf】
【wolf】
هراس و حسرت و اندوه و یک خروار نفرین را ...

چه مشکل می کشی بر دوش خود این بار سنگین را !



چه فریادی ست با لب های خاموشت؟ بگو با من!

بگو راحت شوی! سوزن بزن این زخم چرکین را



تو شاعر نیستی اما در آشوب تو می بینم

تپش های فروغ و بیقراری های سیمین را



تو چون قدّیسه ای پاک آمدی یک شب به دیدارم

رفو کردی به مژگان رخنه ی افتاده در دین را



چه بی ذوق است استادی که با صد خون دل آموخت

به انگشتان زیبای تو این نُت های غمگین را



اگر از حال و روز من بپرسی، سخت مأیوسم

که چشمانم نمی بینند چشم انداز پیشین را



توگویی رفته ام از خاطر آن روزهای خوب

توگویی برده ام از یاد، آن شب های شیرین را



تکانم داد این تقدیر، اما من نفهمیدم

شبیه مرده هایی که نمی فهمند تلقین را...





محمدرضا طاهری

【wolf】
【wolf】
کسی پای دلم را ابتدای راه می گیرد

زبانم در ادای بای بسم الله می گیرد



نمی دانم خوشی هایم چرا اینقدر کوتاه است

چرا هرگاه می خندم، دلم ناگاه می گیرد؟



چرا وقتی پلنگ من هوای آسمان دارد

همیشه ابر می آید، همیشه ماه می گیرد؟



خزان می خیزد و با پنجه های خشک و چوبینش

گلوی سبز را در بطن رُستنگاه می گیرد



دلم در حسرت بالاترین سیبِ درخت توست

ولی دستم به خار شاخه ای کوتاه می گیرد



تو در بالاترین جای جهانی ماه من، اما

چرا چشمم سراغت را ز قعر چاه می گیرد؟





محمدرضا طاهری

【wolf】
【wolf】
هفت دریا را برایت غرق خون آورده ام

آسمان را پیش پایت سرنگون آورده ام




نام زیبایت زبانم را چنان در بند خواست
کز زبونی واژه ها را واژگون آورده ام




گفته بودی دل بیاور تا تو را باور کنم
گفته بودی دل ، ولی دریای خون آورده ام




هرچه می بینی همینم ، بیش از این از من مخواه
صورت بیرونی ام را از درون آورده ام




در میان شعر من دنبال غم هایت مگرد
من غم خود را از اعماق قرون آورده ام




تحفه ای در کوله بارم نیست ، بگشا و ببین
سالها صحرا نشین بودم ، جنون آورده ام !


محمدرضا طاهری

【wolf】
【wolf】
مرا وقتی گرفتار خودم بودم صدا کردی

مرا از من، مرا از قیدِ من بودن رها کردی



_دوباره روی ماهت محو شد در رشته های شب

تو با زیبایی‌ات این حرف‌ها را نخ نما کردی...



نماز عشق می خواندم، امامم حضرت دل بود

کنارم بی تکلّف ایستادی، اقتدا کردی



به هم نزدیک بودیم، آتش از لب‌هات می‌تابید

دلت می‌خواست لب‌های مرا، امّا حیا کردی



من از خود نیمه‌ای را دیده بودم "عاقل" اما تو

مرا با نیمه ی دیوانه ی من آشنا کردی

محمدرضا طاهری

【wolf】
【wolf】
شاخه ای بی طاقتم در ازدحام لانه ها

کوچه ای غمگین که عمری خفته بین خانه ها



عنکبوتی پیر روی استخوان سینه ام

تار می بافد که شاید باز هم پروانه ها...



نیمه شب دیوانه ام می خواستی، یادت نبود

روزگارت بر حذر می دارد از دیوانه ها



عاشقی در شهر ممکن نیست، باید کوچ کرد

عشق را باید برافرازیم بر ویرانه ها



دوست دارم بعدِ مرگم باد تشییع ام کند

تا نباشم بیش از این باری به روی شانه ها!




محمد رضا طاهری

a
a
مثال سیگاری روشن
مانده ام میان انگشتان روزگار
نه میکِــشد
نه خاموش میکند
به گمانم
فراموش کرده است
که میسوزم!?
صادق نادری

باز نشر توسط wolf
صفحات: 5 6 7 8 9

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو