یافتن پست: #چشمهایش

گـمـشـده
گـمـشـده
راستش را بخواهی
این که می‌گویند پاییز فصل غمگینی است، فصل عشق‌های از دست رفته، فصل دلتنگی، دلگیری...
یا اینکه می‌گویند بهار زیباترین فصل خداست، فصل عاشقانه‌های بی بدیع، اینها همه‌اش حرف است...
آدم اگر یک نفر را داشته باشد برای دوست داشتن در قعر زمستان هم از خوشی بال می زند، اصلا نیازی ندارد به تابش خورشید که عشق خودش گرم است داغ است می‌سوزد و می‌سوزاند.
و برعکس...
امان از بی کسی!
جای خالی که باشد در زندگیش در همان روزهای زیبای بهار هم غروب‌ها دلش می‌گیرد و اشک می‌ریزد
در همان روزهای تابستان، دما صد درجه هم که باشد سردش می شود و این سرما را با حرفهایش با، چشمهایش همه جا پخش می کند
راستش را بخواهی...
من فکر می‌کنم این فصل ها نیستند که برای خودشان تصمیم می‌گیرند؛
این آدمها هستند که با حضورشان، با جای خالی‌شان حال فصل ها را عوض می کنند.
یعنی خلاصه بگویم عزیز من...
حال فصل ها به حال خودمان
بستگی دارد!!


گـمـشـده
گـمـشـده
گاهی همینطور که نشسته ام
فکر میکنم
تو با آن چشم ها چه کسی را نگاه میکنی!!
یا...
اصلا کیست که در چشمهای
آبی ات غرق میشود این روزها؟!
بعد که میبینم
ناراحتم میکند این فکرها
بلند میشوم
از پنجره به خیابان نگاه میکنم
و با خود میگویم؛
چشمهایش به درک!!
با لبهایش چه کار میکند؟!
فقط آدمها را صدا میزند!! نه؟
نکند...
کلافه میشوم
از دلتنگی
از حسادت
دست میبرم به شعر
راستی
توی لعنتی چقدر شعر به من بدهکاری
که قرار بود معشوقه شان باشی!!


حلما
حلما
ﻣﯽ‌ﺩﺍﻧﯿﺪ #ﺁﺗﺸﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ #ﺧﺎﮐﺴﺘﺮ ﻣﯽﻣﺎﻧﺪ ﭼﻪ ﺩﻭﺍﻡ ﻭ ﺛﺒﺎﺗﯽ ﺩﺍﺭﺩ؟
#ﻋﺸﻖ_ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ،
ﻋﺸﻘﯽ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ #ﺟﺮﺍﺕ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ
ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺎ هیچ‌کس ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺁﻥ ﮔﻔﺖ ﻭ ﮔﻮ ﮐﻨﺪ،
ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ،
ﺑﻪ ﻫﺮ ﺩﻟﯿﻠﯽ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﯿﺪ ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﻗﯿﻮﺩ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ، ﺑﻪ ﺳﺒﺐ ﺍﯾﻨﮑﻪ #ﻣﻌﺸﻮﻕ ﺍﺩﺭﺍﮎ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻋﻠﺖ ﺩﯾﮕﺮﯼ ،
ﺁﻥ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﻣﯽ‌ﺳﻮﺯﺍﻧﺪ
ﻭ ﺁﺧﺮﺵ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻧﻘﺮﻩ گدﺍﺧﺘﻪ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺻﯿﻘﻠﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ...



سیده شهید حجّاری
سیده شهید حجّاری
بعد از بیست و اندی سال هوس کردم سری بزنم به آن خیابان خاطره انگیز...!
به آن پارک و نیمکت همیشگی مان..
به آن روزها که تنها اتفاق خوشایند زندگی مان بود..

یک عصر پاییزی بود و آسمان دلش گرفته بود..!
از دور دیدم که کسی نیمکت دونفره مان را تصرف کرده!! گام تند کردم بروم بر سرش آوار شوم که : آهای غریبه! بلندشو از ملک خاطره های من!!
اما...
شناختمش...
شناختمش آشنای دیروز زندگی ام را..
پیر شده بود! خیلی پیر!!!!
روی همان نیمکت نشسته بود و چشم از آسمان بر نمیداشت..!
خواستم بی تفاوت از کنارش رد شوم و اصلا به روی خودم نیاورم که این غریبه آشنا یک روز همه زندگی من بوده ست.....
اما پاهایم فرمان توقف داد در چند قدمی اش...!
از نزدیکتر که نگاهش کردم، چین و چروک های کنار چشمانش توی ذوق میزد!! اما هنوز جذاب بود..
انگار اصلا جذابیتش دوچندان شده بود...

در عوالم خودم بودم، که سنگینی نگاهی رشته افکارم را پاره کرد!
چشم در چشم هم که شدیم، باورم شد که روزگار نامردتر از این حرفهاست..
جفتمان سعی در کنترل ریزش احتمالی

born78
born78
هوالعشــــــــــــق❤
تقدیم_به_همه
خصوصن_مذهبیا

یک عده اُمل و خشک مغز هستند ..
ڪھ باید آنهارا پرستید❣
درمسیر خانه تا دانشگاه نگاهشان ناموس دیگران را سایز نمیڪند...
اینها آنقدر افراطی هستند ڪھ جواب لبخند دختران را با اخم غلیظ میدهند...
چشمهایشان یا سنگ فرش زمین را متر میکند یا ابرهای آسمان را میشمارد
اینها همان پسران تندرو و نچسب هستند ڪھ در دوران مجردی از بین تمام زنان دنیا یک مادرشان را دیده اند و یک خواهرشان❣
چون بقول افراد روشنفکر آنقدر سرشان را پایین میندازند ڪھ بینی شان در یقه های بسته و مردانه شان فرو میرود❣
چهره شان دیدنی است زمانی ڪھ دنبال عروس خودبه آرایشگاه میروند...
لحظه ای ڪھ سرخ میشوند ....
چشمشان به قدر ته فنجان باز میشود... خیره خیره به نیمه وجود نگاه میکنند...
و لذت میبرند از دیدن سهم خود!
باید اینهارا پرستید❣
چون ذره ذره احساس خود را درمشت حفظ کردند تا هروقت زمانش رسید تقدیمش کنند بھ یک_نفر...
عقب مانده اند دیگر!!
درموبایل ساده ی خودشان دفترچه سیاه شده ای از شماره های بهترین دختران دانشگاه و شهررا ندارند
اخر هفته با ماشین دودر و صندوقی پراز ویسکی به شمال نمیرود...

یا زهرا (س)
یا زهرا (س)
- مگه ماهی از آب خسته می شه؟

- چه جالب ! یعنی شما با کتاب زنده اید؟

- طبیعتاً، کتاب از رکود ذهن و فسیل شدن آدم جلوگیری میکنه!

آدم رو به جریان میندازه. در حالی که جسم آدم مجبوره یه جا ثابت بمونه؛ فکر وروح آدم روپویا می کنه. احساسی سکون ومرداب بودن به آدم دست نمیده... .

همین طور حرف می زد، اما همچنان سربه زیره به قالی نگاه می کرد. خسته شدم. اگر نگاهش را ندیده بودم، فکر میکردم شاید نابینا باشد. باید چیزی میگفتم که سرش را بلند کند. تیری در ترکش گذاشتم و در تاریکی پرتاب کردم. بدون توجه به موضوعی که او داشت با آب و تاب از آن صحبت

می کرد گفتم:

- من به خاطر شما روسری سرم کردم، ولی شما اصلاً به من نگاه نمیکنین !

- یکه خورد. صحبتش نیمه کاره ماند. سرش را بلند کرد. با تعجب نگاهم کرد و گفت:

- من از شما خواستم روسری سرکنین ؟

- من... من فکر کردم شما این طوری خوشحال می شین !

- خوشحالی من چه اهمیتی داره! شما باید کسی رو خوشحال کنین که این کار رو ازتون خواسته. روشنک وارد اتاق شد. البته توجهی به ما نداشت. اسباب بازی اش را که دنبال آن آمده بود، برداشت و رفت. دلم میخواست بروم و رو به رویش بنشی

سیده شهید حجّاری
th.jpg سیده شهید حجّاری
ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه و لهم عذاب الیم.(آیه شریفه ی7سوره ی مبارکه ی بقره)خدا بر دلها و گوشهایشان مهر نهاده،و بر چشمهایشان پرده ای افتاده است. تفسیر مجمع البیان:

سیده شهید حجّاری
th.jpg سیده شهید حجّاری
ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه و لهم عذاب الیم.(آیه شریفه ی7سوره ی مبارکه ی بقره)خدا بر دلها و گوشهایشان مهر نهاده،و بر چشمهایشان پرده ای افتاده است.

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو