یافتن پست: #پیر

هادی
هادی
سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

هادی
هادی
سلام خوش اومدین :) {-35-}
@Yasamin

فقط خدا
فقط خدا
هیچ روز خوبی در راه نیست
روز خوب که در نمیزنه بیاد داخل!
روز خوب که سر برج نیست خود بخود البته گاهی باناز وکرشمه بیاد!
قبض آب وبرق و…. نیست که وقت وبیوقت وقتی خسته ازسرکاربرمیگردی از شکاف در آویزون باشه!
روز خوب راباید ساخت
باید نوازشش کرد
باید آراست وپیراست
باید به گیسوهاش گلهای وحشی صحرایی زد
باید عطر دلخواهش رو خرید
گل دلخواهش رو روی میز گذاشت
شعر دلخواهش رو سرود
باید نازش را کشید
برویش خندید
روزخوب را باید خلق کرد
وبعد در آغوش آرام یک روز خوب لذت دنیارا چشید….

مهرابه
مهرابه
«دلم برایت تنگ شده» های این روزها، با همه ی دلتنگی های دهه شصتی و هفتادی فرق دارد
این روزها دلتنگی آدمها پنهان شده اند پشت تمام عکسهای پروفایلشان،
این روزها جنس دعاها هم عوض شده،کاش انلاین باشدهایت زیاد میشود...
و به برکت این فضای مجازی، چشمهایت کم سوتر...
این روزها زمان تو را پیر نمیکند، خیال آدمهایی که باید باشند و نیستند پیرت میکند...



@pareparvaz60

عمادالدین مهرانی
عمادالدین مهرانی
صداقت نعمتی بسیار ارزشمند است، انتظارش را از مردم بی ارزش نداشته باش.جملات زیبا

هادی
هادی
شعری از دوست عزیزم و شاعر بزرگ کشورمون آقای محمد شکری فرد رو تو دیدگاه اول قرار دادم پیشنهاد میکنم بخونینش

فقط خدا
فقط خدا
سلام{-83-}
صبح بخیر{-143-}{-43-}

خوبید؟{-153-}

tourbin
tourbin
طراحی غرفه و غرفه سازی نمایشگاه و اصول تاثیر گذار بر غرفه
طراحی غرفه و ساخت یک غرفه نمایشگاه امروزه اهمیت بسیار زیادی برای اغلب شرکتها دارا می باشد . زیرا با تخصصی شدن نمایشگاهها در سالیان اخیر و خیل شرکتهادر هر نمایشگاه با موضوعات مرتبط باعث گردیده است که برخی از شرکتها با یک برنامه ریزی بسیار دقیق حضور پر رنگتری را در یک نمایشگاه از خود به نمایش گذارند . و این موضوع تنها به تولیدات آنها مربوط نمیباشد .
ساخت غرفه نمایشگاهی بسیار مهم است. اینکه چگونه ارتباط مناسب تر و قوی تری با بازدید کنندگان برقرار کنیم یکی از دغدقه های مدیران فروش میباشد . در واقع اینکه چگونه تدبیری بیاندیشم که درصد بیشتری از بازدید کنندگان را جذب محصولاتمان و فعالیتهایمان کنیم یکی از مهمترین مسائلی است که پیش از حضور در یک نمایشگاه باید با آن اندیشد . برای داشتن بازدید بیشتر از غرفه خود باید تدابیری بیاندیشیم که بیشتر دیده شویم . در واقع باید از اصولی پیروی کنیم که بازدید کنندگان را به غرفه خود جذب کنیم .
[لینک]

هادی
هادی
غم‌خوار من به خانه‌ی غم‌ها خوش آمدی
با من به جمع مردم تنها خوش آمدی

بین جماعتی که مرا سنگ می‌زنند
می‌بینمت برای تماشا خوش آمدی

راه نجات از شب گیسوی دوست نیست
ای من، به آخرین شب دنیا خوش آمدی

پایان ماجرای من و عشق روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

با برف پیری‌ام سخنی بیش از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

ای عشق ای عزیزترین میهمان عمر
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی!


khanpoor
khanpoor
برف پيري

هرگز نمیشد باورم
این برف پیری بر سرم
سنگین نشیند چون این
من بودم و دل بود و می
اواز من اوای نی
هرگوشه میزد همین
اکنون منم حیران
ز عمر رفته سرگردان
ای خدای من
با این تن خسته
هزاران ناله بنشسته
در صدای من .ای عشق نافرجام من رفتی کجا
ای ارزوی خام من رفتی کجا
ان دوره ی اشفتگی های تو کو
ای عمر نارام من رفتی کجا
تو بخوان شب همه شب برایم ای مرغ سحر
کی دل خسته من درامد از سینه به در
تو سبک بالی و من مسیر بشکسته پرم
تو پری از شوری و من ز عالمی خسته ترم

شرکت هوشمندسازان
96-08-c13-1476 (Copy).jpg شرکت هوشمندسازان
ﺭﺿﺎ ﮐﯿﺎﻧﯿﺎﻥ چه زیبا میگوید :

ﻗﺪﯾﻢﻫﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ
ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ۳۰ ﺳﺎﻟﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﯿﺮ ﺍﺳﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ۳۰ ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪﻡ
ﻓﮑﺮﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ۴۰ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﺳﺖ
ﺩﺭ ۵۰ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺗﺼﻮﺭﻡ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ۷۰ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﯿﺮﯼ ﺍﺳﺖ

ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ۶۶ ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪﻩﺍﻡ
ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺍﮔﺮ ۹۹ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻫﻢ ﺑﻤﯿﺮﻡ
ﺟﻮﺍﻧﻤﺮﮒ ﺷﺪﻩﺍﻡ!

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﺎﺩﻣﻮﻥ ﺑﻤﻮﻧﻪ...
ﺳﻦ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﻋﺪﺩ ‌هست...
ﺍﻟﻬﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺳﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻝ ﺑﻤﺎﻧﯿﺪ ... [لینک ]

شرکت هوشمندسازان
CaptureSuccess (Copy).jpg شرکت هوشمندسازان
من هیچگاه به کسانی که خودشان را دوست ندارند و به من می گویند دوستت دارم اعتماد نخواهم کرد
یک ضرب المثل افریقایی هست که می گوید:
مراقب باشید زمانیکه یک فرد برهنه به شما پیراهن می دهد

مایا انجلو [لینک ]

دیدگاه
1396/10/2 - 11:16 ·

دیدگاه
هادی
هادی
خاطره
یک پیراهن خالیست
که اندازه‌ی هیچ کس نمی‌شود
باید آویزانش کرد در باد،
و با رقصش پیر شد...!!

حلما
حلما
دلتنگی،
پیراهن نیست که عوضش کنی و حالت خوب شود
دلتنگی گاهی،
پوست تن آدمی ست!{-128-}

هادی
هادی
غزل زیر از کاظم بهمنی، داستانی کوتاه را به زیبایی به تصویر می‌کشد

پشت رُل، ساعت حدوداً پنج، شاید پنج و نیم
داشتم یک عصر برمی‌گشتم از عبدالعظیم

ازهمان بن‌بستِ باران‌خورده پیچیدم به چپ
از کنارت رد شدم، آرام گفتی: «مستقیم»

زل زدی در آیِنه اما مرا نشناختی
این منم که روزگارم کرده با پیری گریم

رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند
رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم

بختِ بد، برنامه موضوعش تغزّل بود و عشق
گفت مجری بعد «بسم الله الرحمن الرحیم»:

«یک غزل می‌خوانم از یک شاعر خوب و جوان»
خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم:

«سعی من در سر به زیری بی‌گمان بی فایده‌ست
تا تو بوی زلف‌ها را می فرستی با نسیم»

شیشه را پایین کشیدی، رِند بودی از نخست
زیر لب گفتی خوشم می آید از شعر فخیم

موج را تغییر دادم، این میان گفتی به طنز:
«با تشکر از شما راننده ی خوب و فهیم»

گفتم «آخر شعر تلخی بود»، با یک پوزخند
گفتی «اصلا شعر می فهمید؟»، گفتم: «بگذریم»...

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو