یافتن پست: #پیر

tourbin
tourbin
طراحی غرفه و غرفه سازی نمایشگاه و اصول تاثیر گذار بر غرفه
طراحی غرفه و ساخت یک غرفه نمایشگاه امروزه اهمیت بسیار زیادی برای اغلب شرکتها دارا می باشد . زیرا با تخصصی شدن نمایشگاهها در سالیان اخیر و خیل شرکتهادر هر نمایشگاه با موضوعات مرتبط باعث گردیده است که برخی از شرکتها با یک برنامه ریزی بسیار دقیق حضور پر رنگتری را در یک نمایشگاه از خود به نمایش گذارند . و این موضوع تنها به تولیدات آنها مربوط نمیباشد .
ساخت غرفه نمایشگاهی بسیار مهم است. اینکه چگونه ارتباط مناسب تر و قوی تری با بازدید کنندگان برقرار کنیم یکی از دغدقه های مدیران فروش میباشد . در واقع اینکه چگونه تدبیری بیاندیشم که درصد بیشتری از بازدید کنندگان را جذب محصولاتمان و فعالیتهایمان کنیم یکی از مهمترین مسائلی است که پیش از حضور در یک نمایشگاه باید با آن اندیشد . برای داشتن بازدید بیشتر از غرفه خود باید تدابیری بیاندیشیم که بیشتر دیده شویم . در واقع باید از اصولی پیروی کنیم که بازدید کنندگان را به غرفه خود جذب کنیم .
[لینک]

هادی
هادی
غم‌خوار من به خانه‌ی غم‌ها خوش آمدی
با من به جمع مردم تنها خوش آمدی

بین جماعتی که مرا سنگ می‌زنند
می‌بینمت برای تماشا خوش آمدی

راه نجات از شب گیسوی دوست نیست
ای من، به آخرین شب دنیا خوش آمدی

پایان ماجرای من و عشق روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

با برف پیری‌ام سخنی بیش از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

ای عشق ای عزیزترین میهمان عمر
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی!


khanpoor
khanpoor
برف پيري

هرگز نمیشد باورم
این برف پیری بر سرم
سنگین نشیند چون این
من بودم و دل بود و می
اواز من اوای نی
هرگوشه میزد همین
اکنون منم حیران
ز عمر رفته سرگردان
ای خدای من
با این تن خسته
هزاران ناله بنشسته
در صدای من .ای عشق نافرجام من رفتی کجا
ای ارزوی خام من رفتی کجا
ان دوره ی اشفتگی های تو کو
ای عمر نارام من رفتی کجا
تو بخوان شب همه شب برایم ای مرغ سحر
کی دل خسته من درامد از سینه به در
تو سبک بالی و من مسیر بشکسته پرم
تو پری از شوری و من ز عالمی خسته ترم

شرکت هوشمندسازان
96-08-c13-1476 (Copy).jpg شرکت هوشمندسازان
ﺭﺿﺎ ﮐﯿﺎﻧﯿﺎﻥ چه زیبا میگوید :

ﻗﺪﯾﻢﻫﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ
ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ۳۰ ﺳﺎﻟﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﯿﺮ ﺍﺳﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ۳۰ ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪﻡ
ﻓﮑﺮﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ۴۰ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﺳﺖ
ﺩﺭ ۵۰ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺗﺼﻮﺭﻡ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ۷۰ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﯿﺮﯼ ﺍﺳﺖ

ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ۶۶ ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪﻩﺍﻡ
ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺍﮔﺮ ۹۹ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻫﻢ ﺑﻤﯿﺮﻡ
ﺟﻮﺍﻧﻤﺮﮒ ﺷﺪﻩﺍﻡ!

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﺎﺩﻣﻮﻥ ﺑﻤﻮﻧﻪ...
ﺳﻦ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﻋﺪﺩ ‌هست...
ﺍﻟﻬﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺳﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻝ ﺑﻤﺎﻧﯿﺪ ... [لینک ]

شرکت هوشمندسازان
CaptureSuccess (Copy).jpg شرکت هوشمندسازان
من هیچگاه به کسانی که خودشان را دوست ندارند و به من می گویند دوستت دارم اعتماد نخواهم کرد
یک ضرب المثل افریقایی هست که می گوید:
مراقب باشید زمانیکه یک فرد برهنه به شما پیراهن می دهد

مایا انجلو [لینک ]

دیدگاه
1396/10/2 - 11:16 ·

دیدگاه
هادی
هادی
خاطره
یک پیراهن خالیست
که اندازه‌ی هیچ کس نمی‌شود
باید آویزانش کرد در باد،
و با رقصش پیر شد...!!

حلما
حلما
دلتنگی،
پیراهن نیست که عوضش کنی و حالت خوب شود
دلتنگی گاهی،
پوست تن آدمی ست!{-128-}

هادی
هادی
غزل زیر از کاظم بهمنی، داستانی کوتاه را به زیبایی به تصویر می‌کشد

پشت رُل، ساعت حدوداً پنج، شاید پنج و نیم
داشتم یک عصر برمی‌گشتم از عبدالعظیم

ازهمان بن‌بستِ باران‌خورده پیچیدم به چپ
از کنارت رد شدم، آرام گفتی: «مستقیم»

زل زدی در آیِنه اما مرا نشناختی
این منم که روزگارم کرده با پیری گریم

رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند
رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم

بختِ بد، برنامه موضوعش تغزّل بود و عشق
گفت مجری بعد «بسم الله الرحمن الرحیم»:

«یک غزل می‌خوانم از یک شاعر خوب و جوان»
خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم:

«سعی من در سر به زیری بی‌گمان بی فایده‌ست
تا تو بوی زلف‌ها را می فرستی با نسیم»

شیشه را پایین کشیدی، رِند بودی از نخست
زیر لب گفتی خوشم می آید از شعر فخیم

موج را تغییر دادم، این میان گفتی به طنز:
«با تشکر از شما راننده ی خوب و فهیم»

گفتم «آخر شعر تلخی بود»، با یک پوزخند
گفتی «اصلا شعر می فهمید؟»، گفتم: «بگذریم»...

حلما
حلما
چرا حرف نمیزنی چی تو سرته نمیدونم
چی خبره تو دلت میگی چه میدونم
من که پیر شدم به لبم رسیده جونم
کم آوردم به خدا دیگه نمیتونم
برو برو اکیم برو میسوزونه حالم دل سنگ و آجرو
تو این رابطه من نفر سومم بذار بفهمن همه ی مردمم
کم آوردم دیگه کم آوردم چقد از دست تو بد آوردم
بسه دیگه خستم از بس ادای عاشقارو در آوردم
بیخیالش بیخیال این عشق بیخیال عشق تو که مال من بود
برو اما اگه حالت بده بد شد بدون آه من بود

کم اوردم مهدی احمدوند

هادی
هادی


چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نه به انتظار یاری نه ز یار انتظاری ،

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری ،

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره‌ای ست باری ،

دل من چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری ،

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری ،

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری ،

سحرم کشیده خنجر که، چرا شبت نکشته ‌ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری ،

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری ،

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری ،

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری ،

سر بی‌ پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری ،

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری ...


هادی
هادی
سلام
مدتی بود که ساینا تقریبا بی مدیر شده بود میدونید که منم تو بحث فنی ساینا کار میکنم و وقت نمیکنم زیاد با خود ساینا باشم این بود که فکر کردم یه تغییراتی تو مدیریت ساینا انجام بدم بعد کلی بررسی فهمیدم حلما و مهرابه و حنا خانم بیشترین آنلاینی سایت بودن و فعالیت زیادی تو سایت کردن حتی حلما خانم خودش جزو برترین های ساینا شده این بود که تصمیم گرفتم از بین این سه نفر یه نفر مدیر ساینا انتخاب کنم از خودشون و بقیه نظر خواستم گفتن که خانم حنا چون درس میخونن بهتره مزاحمش نشیم با حذف شدن حنا خانم بین حلما و مهرابه خانم دیدم بهتره هر دو مدیر باشن چون مدیرای قدیمیمون اصلا به ساینا سر نمیزنن برای همین مدیرای قدیمی ساینارو از مدیریت در آوردم و به جاشون مهرابه و حلما خانم رو مدیر ساینا کردم .
امیدوارم موفق و پیروز باشید
مدیریت ساینا {-86-}

هادی
هادی
از بین این سه کاربر یکیشو باید مدیر ساینا بکنیم
@Mehrabeh
@Hana_gh
@helma
هر سه تا تونم اندازه هم میاین میرین هر سه تاتونم خوبید چجوری انتخاب کنم از بین شما :|

هادی
هادی
آدم هرچی مغرورتر دوستدارش بیشتر :|
نظرتون چیه؟

هادی
هادی
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

مهرابه
مهرابه
مثل گُل های تَرک خورده ی
کاشی شُده ام ؛
بعدِ تو پیر که نه ،
مَن مُتلاشی شُده ام .

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو