یافتن پست: #پاییز

تُــــ
236x419_1557587173024273.jpg تُــــ
"به یک درخت نگاه کن"
ببین چه طور آن بلایی که پاییز به سرش
می آورد را جبران می کند
نمیگوید نمیشود نمیگوید نمیتوانم هرسال عادت دارد
خودش را تازه و نو کندو زندگی اش را دوباره
شروع کند
دقت کن آن فقط یک درخت است
تو چی؟ تو که یک" انسانی"

تُــــ
images (10).jpg تُــــ
سلام!

حال همه ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن...

گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شاد مانی

بی سبب می گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنار زندگی میگذرم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد

و نه این دل ناماندگار بی درمان



تا یادم نرفته بنویسم حوالی

خواب های ما سال پر بارانی بود





من می دانم همیشه حیاط آنجا

پر از هوای تازهء باز نیامدن است

اما تو لااقل حتی ، هروهله ، گاهی ،

هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست

راستی خبرت بدهم خواب دیده ام

خانه ای خریده ام بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار ..

تو کاش خبر داشتی از دل من . از دل عرفانی که نا خود آگاه می خندد بی آنکه بداند چرا گاه در حال خندیدن اشک در چشمانش حلقه میزند

اصلا حواست هست چند وقت است از هم دور شده ایم

شاید من از تو

شاید تو بی من

شاید من بی تو

راستی این چند وقت خواب های بوی تو را گرفته زیاد دیده ام

خواب باران .. خواب پاییز .. خواب تو

چشمانم خیس می شوند از غم نگفته هایم .

آه ... و تنها آه



محمدمهدی اسماعیلی

سکوت شب
سکوت شب
هر چقدر این روزها دستان من تنهاترند
چشم‌هایت شب به شب زیباتر و زیباترند

رازداری‌های من بیهوده است، این چشم‌ها
از تمام تابلوهای جهان گویاترند...

من پَر کاهی به دست باد پاییزم ولی
چشم‌های روشنت از کهربا گیراترند...

سکوت شب
سکوت شب
شب سرد دیگریست..باز هم به تو می اندیشم.. باز هم هرچه نگاهم را به راه میدوزم باز صدای قدم های تو را حس میکنم.. باز هم صدای باران می آید و من تازه یادم می آید که

پاییز قشنگ است... خوشبحال پاییز که در میان فصل ها تنهاست...

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
عکس-عاشقانه-مذهبی-دختر-پسر-چادری-7.jpg { من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
میان برگ های خشک پاییزی..
فقط تو مانده ای که هنوز از بهار لبریزی

دیدگاه
1398/01/13 - 18:10 ·

دیدگاه
سکوت شب
سکوت شب
مرا بدون تو، با این زمانه کاری نیست
از این زمانه مرا، دیگر انتظاری نیست…
چهار فصل دلم، بی تو فصل پاییز است
بهار هم که بیاید دلم بهاری نیست…

سکوت شب
سکوت شب
میخواستم

بهار به خانه ات بیاورم
و دیگر قانع نباشی
به گل های چسبیده به فرش
می خواستم
بهار به پیرهنت بیاورم
و از آنجا سفر کنم
به سرزمین های کشف نشده
اما هر دری باز کردم
پاییز در بادهایش از راه رسید
روی هر پنجره ای دست گذاشتم
زمستان
آخرین تصویر در حافظه اش بود
امروز من و بهار
در کوچه ها می گردیم
و سراغت را
از خرگوش های مرده در برف
می گیریم

سکوت شب
سکوت شب
بهار مانند وعده ای است که در خنکای پاییز داده شده
و فکر آرامش بخشی که عبور از تلخی های زمستان را ساده تر می کند.

سکوت شب
سکوت شب
بهار که از راه می‌رسد
جوانه سر می‌زند، شکوفه می شکفد
باران نم‌نم می بارد آسمان نفس می کشد
بهار که از راه می‌رسد
زمین سبز می‌شود بلبل نغمه خوان می‌شود
روز نو می‌شود سال نکو می‌شود

اما… تو چطور؟

اگر شکوفه شکوفه بروید
و دریغ از شکوفه لبخندی که بر لبانت بنشیند چه؟

اگر زمین زمین سبز شود
و هنوز برگ‌های پاییزی سنگفرش دلت باشد چه؟

اگر باران باران طراوت ببارد
و هنوز خاکستر غم و یاس بر شیشه دلت باشد چه؟

اگر روز روز نو شود
ولی چشم‌هایت به عادت و کهنگی گشوده شود چه؟

اگر گرما گرما مهربانی با طلوع خورشید
بتابد و تو همچنان دل به سرما سپرده باشی چه؟

اگر بهار بهار بیاید و تو زمستان باشی؟
بیا و وجودت را به دست مهربان بهار بسپار تا زندگی را در تو جاری کند

تا… بهار شوی

بیا و چون بهار طراوت و شکفتن و لبخند و مهربانی و زیبایی و سبزی و تازگی را به هر که دل به زمستان سپرده هدیه کن
که بهار می‌آید و می‌رود اما تو در تابستان و پاییز و زمستان هم که بمانی بهار آفرین خواهی شد

بیا و تو بهار آفرین باش
تا دشت دشت مهربانی بروید
هزار هزار خنده بشکفد
باران باران محبت ببارد

تـــــو بــــهار آفریـــن بـــــاش

تُــــ
تُــــ
مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت

حال من بد بود اما هیچ کس باور نداشت!



خوب می دانم که "تنهایی" مرا دق می دهد

عشق هم در چنته اش چیزی از این بهتر نداشت!



آنقدر می ترسم از بی رحمی پاییز که

ترس من را روز پایانی شهریور نداشت!



زندگی ظرف بلوری بود کنج خانه ام

ناگهان افتاد از چشمم، ولی مو برنداشت!



حال من، حال گل سرخی ست در چنگ مغول

هیچ کس حالی شبیه من به جز "قیصر" نداشت!



مریم آرام

تُــــ
تُــــ
وقتی از باور پروانه شدن سرشاریم

دل به تاریکی این پیله چرا بسپاریم؟



سنگ باشیم ولی در تن کوهی مغرور

دست از دشمنی آینه ها برداریم



بعد از این بین سکوت من و لبخند شما

رازهایی که شنیدیم نگه می داریم



تا اگر از غم پاییز پریشان بودیم

دست بر شانه ی دلتنگی هم بگذاریم



بین ما هرچه که عریان شده خاکستر ماست

ما که معشوقگی آتش و گندمزاریم



باد از کوچه ی بن بست خبر آورده

ما دوتا پنجره زندانی یک دیواریم





مهسا تیموری

سکوت شب
سکوت شب
“قلب”

لانه ی گنجشک نیست
که در بهار ساخته شود
و در پاییز
باد آن را با خودش ببرد …

سکوت شب
سکوت شب
زندگی را ورق بزن

هر فصلش را خوب بخوان

با بهار برقص

با تابستان بچرخ

در پاییزش عاشقانه قدم بزن

با زمستانش بنشین و

چایت را به سلامتی نفس کشیدنت بنوش

زندگی را باید زندگی کرد، آن طور که دلت می‌گوید

مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری

نسرین بهجتی

فقط خدا
toptoop.jpg فقط خدا
جدایی هایتان را گردن پاییز و زمستان بی زبان نیندازید

آنکه بخواهد بیاید و بماند

زمستان را هم فصل آمدن میکند…:)

سکوت شب
سکوت شب
برف آمد و پاییز فراموشت شد

آن گریه ی یک ریز فراموشت شد

انگار نه انگار که با هم بودیم

چه زود همه چیز فراموشت شد

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو