یافتن پست: #نرگس_صرافیان_طوفان

FaTeMe
FaTeMe
من که به خودم نمی‌گیرم، هیچ چیز را. کسی مشکلی اگر دارد و برایش سوءتفاهمی اگر ایجاد شده، چشم توی چشم خودم بدوزد و روبروی خودم بایستد و با خودم حرف بزند، به خودم بگوید، از خودم سوال کند و از خودم توضیح بخواهد.
اگر کنایه می‌زنند و شعرهای وصله‌دار نقل قول می‌کنند و گوشه می‌پرانند و معلوم نیست از کجا پُرند و به کجا چنگ می‌زنند و اشتباهاتشان را کجاها و به گردن چه کسانی می‌اندازند و در ذهنشان چوب لای چرخِ آرامشِ چند نفر می‌گذارند، به من ارتباطی ندارد! من حوصله‌ی تاویل و تفسیر ندارم و فقط روی حرف‌هایی فکر می‌کنم که مخاطبش خودم باشم، که مطمئن باشم مخاطبش خودمم.
باورکنید دنیا آنقدر طولانی و فرصت‌ها آنقدر زیاد نیست که آدم همه چیز را به خودش بگیرد و هیچ‌کس آنقدر وقت و حوصله ندارد که به هر موضوع بی‌اهمیت و پیش پا افتاده‌ای فکر کند.




‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

FaTeMe
FaTeMe
از بین اشکالِ هندسی ؛
دایره ها دوست داشتنی ترند ...
کاش همه ی آدم ها دایره بودند ...
دایره ای که ؛
نه گوشه ای دارد برایِ زخم زدن ،
نه مارپیچی برای دور زدن ،
و نه زاویه ای برای بد دیدن ...
دایره اصلاً پیچیده نیست ...
کاش آدم ها مثل دایره ساده بودند
و شناختنشان اینقدر سخت نبود !


FaTeMe
FaTeMe
بیخیال غصه ها !


غصه زیاد است ،
ولی خوردنی نیست ...
غصه ها را نباید خورد ،
باید دور ریخت ...
باید با تمامِ بی توجهیِ جهان ، کلافه شان کرد ...
شاید از رو رفتند ...
به قولِ مادر بزرگم ؛
قحطی که نیست !!!
همیشه چیزهایِ بهتری برایِ خوردن پیدا می شود ...
چرا هوا نخوریم ؟!
چرا شاد نباشیم ؟!
وقتی قراراست با غصه خوردن ، هر روز پیرتر شویم ...
وقتی قرار است چیزی درست نشود !
بیخیالِ غصه ها ...
شال و کلاه کن ؛
خیابان ها منتظرند ...



༺📚‌‌‌════‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌══‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌══‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

FaTeMe
FaTeMe
خیال بباف، نفس بکش، کتاب بخوان، ذوق کن.
به هر شکلی که می‌شود؛ زنده باش و دستان زمخت زندگی را محکم بگیر.
کسی را پیدا کن که پایه‌ی دیوانگی‌هات باشد، با تو زیر باران خیس شود، با تو توی خیابان بلند بخندد، با تو موزیک گوش کند، برقصد، کتاب بخواند، فیلم ببیند. کسی را پیدا کن که سن و سال حالیش نباشد، که از قضاوت‌ها نهراسد، که ساده، ذوق کند، که سبز باشد، بکر باشد، دیوانه باشد.
کسی را پیدا کن که با تو از طرح ناموزون ابرها، به دهکده‌های خیال برسد، که سرکش باشد و با تو بدون آسمان و بال، پرواز کند، که با تو چای بنوشد و شعر بخواند و دیوانگی کند.
دنیا به قدر کافی، آدمِ بی‌ذوق دارد، دنبال کسی باش که ذوق داشته‌باشد و از تماشای ماه و شب و کهکشان، به وجد بیاید و حضور و حرف‌هاش، تو را جانی دوباره ببخشد و ترغیب کند به زیستن ...


🌇🌆🌃

wolf
wolf
کاش می‌شد برای تو کاری کنم.
برای اینکه لبخند بزنی، برای اینکه خوب شوی، برای اینکه حال جهان تو خوب باشد.
کاش می‌شد باری از روی شانه‌های تو بردارم. که دلم می‌گیرد از غم این روزهای تو، که رنج می‌کشم از رنج‌های عمیقی که می‌کشی.
کاش آغوش من شفابخش بود، که بغلت می‌گرفتم و خوب می‌شدی، که می‌بوسیدمت و دردهای تو تمام می‌شد.
دلم گرفته از دست‌‌ها، از دهان، از شانه‌ها، از آغوشم،
لعنت به من
که دارمشان و
هنوز تو غمگینی ...


wolf
wolf
این منم ، همان که اندکی تنهایی و یک فنجان چای داغ ؛ حال دلش را خوب می کند و چند خطی کتاب و فکر کردن به چیزهای تازه ؛ ساز دلش را کوک ...
کسی که لابلای سکوت و تنهاییِ گاه گاهش ، نفسی تازه می کند و با لبخندی عمیق تر از قبل ؛ به ارتشِ آدم ها پیوسته ، اما راهِ خودش را می رود !
در من تمایلِ شگفت انگیزی به سکوت هست ،
به کشف رازهای کوچکِ سر به مُهر مانده ،
و ایمان داشتن به اتفاقاتِ خوبِ در راه مانده ...
این منم ؛
کسی که به طرزِ دیوانه واری ، شبیهِ هیچکس نیست...!


wolf
wolf
در بهترین حالتِ ممکن خواهی بود ؛
وقتی که با خودت کنار آمده باشی ...
با خودت که کنار بیایی ؛ دلیلی برای آشفتگی و خشم ، نمی یابی ، تفاوت ها را درک می کنی ، نظرهای مخالف را می شنوی ، از بی منطق بودن ها متعجب می شوی اما خم به ابرو نمی آوری و سعی نمی کنی همه چیز و همه کس را تغییر دهی ، چون به نظم ، آرامش و انسجام درونی رسیده ای ...

.͜.
.͜.
کاش ناشناخته می ماندند ؛
آدم هایی که فکر می کردیم بهترین اند !
آن هایی که رویِ معرفتشان حساب کرده بودیم . کاش سر از کارشان در نمی آوردیم ،
آن رویِ سکه شان را نمی دیدیم ،
نقابشان را کنار نمی زدیم .
کاش تصوراتمان را ،
اعتمادمان را ،
آرامشمان را ؛
خراب نمی کردیم !
❄️


ᴍᴀʜɪ
ᴍᴀʜɪ
من عادت کرده‌ام خودم حال خودم را خوب کنم
من عادت کرده‌ام در آسمان تاریک زندگی‌ام خورشیدهای در حال طلوع بکشم و آنقدر باورشان کنم تا جان بگیرند و بتابند و محو کنند شب‌های سیاه را.
من عادت کرده‌ام با غم و اندوه رفیق باشم، آن‌قدر که در آغوششان بخوابم و همچنان حالم خوب باشد، که احاطه‌ام کنند و بازهم بخندم، که همراهی‌ام کنند و همچنان محو زیبایی‌های ریز جهان باشم.
من عادت کرده‌ام احساس خوشبختی کنم، درست وقتی که هیچ حسی آغشته به خوشبختی نیست، درست وقتی که شب است و پاییز است و تمام جهان و آدم‌ها غم‌انگیز...
من برای خودم دنیای انتزاعی و کوچکی دارم که در آن حالم به وسعت جهانی خوب است،
و همین خوب است
و همین کافی‌ست...

🍃

صفحات: 1 2 3 4 5 6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ