یافتن پست: #مولانا

هادی
هادی
دلتنگم و دیدار تو درمان منست
بیرنگ رخت زمانه زندان منست

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجران تو بر جان منست

❀✦•┈┈❁ ❁┈┈•✦❀

هادی
هادی
عشق اکنون مهربانی می‌کند
جان جان امروز جانی می‌کند

در شعاع آفتاب معرفت
ذره ذره غیب دانی می‌کند

کیمیای کیمیاسازست عشق
خاک را گنج معانی می‌کند


هادی
هادی
یاران دل شکسته

بر صدر دل نشسته

مستان و
می پرستان
میدان من گرفته



هادی
هادی
حال ما بی‌آن مه زیبا مپرس


آنچہ رفــت
از عشق او
بر ما
مپـــــرس ...






هادی
هادی
همه
خفتند و
مـنِ دل شده را
خواب نبـُرد ...

مولانا

@dark_mind_me

مهرابه
مهرابه
گفتى بيا
گفتم كجا؟
گفتى ميان جان ما...
{-65-}

هادی
هادی
آزمودم دل خود را
به هزاران شیوه
هیچ چیزش به جز از وصل تو
خشنود نکرد...

مولانا

هادی
هادی
من درد ترا ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم

shadi
shadi
کاش مولانا ببیند قهرِ چشمانِ تو را
تا نگوید نیست در عالم ز هجران تلخ تر

- اصغر عظیمی‌مهر

Join us: @OXIIIZHEN

shadi
shadi
هر چه
«به جز خيالِ او»
قصد حريمِ دل كند
در نگشايمش به رو،
از درِ دل، برانمش...


{-57-}{-54-}

حلما
حلما
بیچاره تَر از
عاشق بی صبر
کجاست...؟!

. مولانا
:حلما

هادی
هادی
گفتم ای یار مکن با دل عاشق بازی
گفت حق است که با آتش ما دم سازی

گفتم این عدل نباشد که دلم ریش شود
گفت این سادگی توست که دل می بازی



هادی
هادی
دلبر و یار من تویی رونق کار من تویی.......باغ و بهار من تویی بهر تو بود بود من

خواب شبم ربوده‌ای مونس من تو بوده‌ای........درد توام نموده‌ای غیر تو نیست سود من

حضرت مولانا

هادی
هادی
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و وز هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان

ای زندگی تن و توانم همه تو
جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی از آنی همه من
من نیست شدم در تو از آنم همه تو

خود ممکن آن نیست که بردارم دل
آن به که به سودای تو بسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه کنم بهر چه می‌دارم دل

در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است
هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است

از درد تو هیچ روی درمانم نیست
درمان که کند مرا که دردم هیچ است

من بودم و دوش آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه کنم حدیث ما بود دراز

دل تنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد بر هیچ تنی
آن کز قلم چراغ تو بر جان من است

ای نور دل و دیده و جانم چونی
وی آرزوی هر دو جهانم چونی

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من ندانم چونی

افغان کردم بر آن فغانم می سوخت
خامش کردم چو خامشانم می سوخت

از جمله کران‌ها برون کرد مرا
رفتم به میان و در میانم می سوخت

ادامه > دیدگاه

هادی
هادی
خواهی كه ز هيچكس
به تو بد نرسد

بد گوی و بدآموز و
بد انديش... مباش❗️


@synaa_ir

صفحات: 1 2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو