یافتن پست: #من

【wolf】
【wolf】
کامنت اول{-15-}{-62-}{-33-}{-33-}{-33-}{-33-}

【wolf】
【wolf】
جایی نرو ! بچرخ فقط در مدار من !
ای ماه …! ای ستاره ی دنباله دار من

باید جهان و نظم قدیمش عوض شود
هر کار می کنم که تو باشی کنار من

دادم عنان زندگی ام را به عشق تو
از اختیار عقل گذشته است کار من

چون سنگ کوچکی ته یک رودخانه ام
اینگونه است در غم تو روزگار من

حالا بیا و مثل نسیمی عبور کن
از گیسوان مضطرب بی قرار من

حالابیا و ساده ترین حرف را بزن
پایان بده به سخت ترین انتظار من …!!


شیرین خسروی

【wolf】
【wolf】
بگذار مثل کاغذی تاخورده باشم

پروانه ای لای کتابی مرده باشم



ای زندگی! آخر در آغوشش کشیدم

باید چه چیزی بر سرت آورده باشم...



حتی تصور هم نمی کردی که یک روز

از آدمی مانند او دل برده باشم



یادش پر از لبخندهای بی دلیل است

اخر چرا از رفتنش آزرده باشم



مثل غباری شاد باشم یا بخواهم

یک قله اما ساکت و افسرده باشم



مادر چرا شیون؟ مگر تا یاد او هست

من می توانم؟ می توانم مرده باشم؟



شیرین خسروی

Hamed
Hamed
@zira
تُو سرتو بذار رو شوُنه های مَن
نَفَسات لالایی میشه تو گوشایِ مَن
{-41-}

【wolf】
【wolf】
وقتی نداری طعمه تا آهو بگیری

باید فقط با یاد چشمش خو بگیری



سخت است جای آن کسی که دوست داری

در خلوت خود در بغل "زانو" بگیری



از حسرتش کارت به جایی می کشد تا

قانع شوی از او دو تار مو بگیری...



وقتی که دل دادی چه وصلش، چه فراقش

زشت است آنچه داده ای از او بگیری



از روی تو چه آرزوها در دلم بود

از بخت بد باید که از من رو بگیری!



علی حیات بخش

【wolf】
【wolf】
دوبارع سرماخوردگی:|:خخخ:خخخ:خخخ

【wolf】
【wolf】
خیلی بدین:( همتون یه زبونه دیه غیرع فارسی دارین:اشک پس من چی؟!:اشک:اشک:اشک{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}@Taheram {-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118

Hamed
1541265802652581_orig.jpg Hamed
@zira {-29-}

【wolf】
【wolf】
چه می شد هستی ام گل بود تا از شاخه بردارم

که محض لحظه ای لبخند ، در دست تو بگذارم



جوانی ام ، غرورم ، آبرویم ، آرزوهایم...

تمام آنچه را که از خودم هم دوست تر دارم



اگر از من بپرسی ، عشق "راز مطلق" است، اما

تماماً عشق تو پیداست در اجزای رفتارم !



یقین ای دورِ سوسو زن ! تو هم دیری نمی پایی

چنان که من سراغ از آسمان تار خود دارم



فقط در لحظه هایم باش ، بی دیدار ، بی منّت

نه اینکه آدمم ؟ قدری هوا را هم سزاوارم !



بگو با که ، کجا ، سر می گذاری تا بدانم که

کجا ، تنها ، سری بر زانوان خویش بگذارم



علی حیات بخش

چع قشمنگ بوووود{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}

【wolf】
【wolf】
گیرم فرامـوشت کنم ، در گیر و دار روزها

اما چه با قلبم کنم ؟ با دردها ، با سوزها ...



گیرم که خاموشت کنم با اشک های خود ، ولی

من را به آتش می کشد دلداری دلسوزها



با شوق یک فردای خوش ، راحت نفس خواهم کشید

اما اگر رخصت دهد این بغضِ از دیروزها



راهی به پهنای جهان هم باز باشد باز هم

پابند بام خویشتن هستند دست آموزها



فتح بلندای وصال ، یعنی شروع بازگشت

ای عشق ! ما را خط بزن از دسته ی پیروزها



علی حیات بخش

【wolf】
【wolf】
نمیخااااام:اشک:اشک:اشک:اشک:اشک

【wolf】
【wolf】
هوا بدون شما حاصلش نفس دردست

ببین که دوریتان بر سرم چه آوردست



چه فرق می کند اردیبهشت و آذر ماه ؟ !

که هر چه بی تو بروید به چشم من زرد ست



همیشه من و خیالت کنار هم زوجیم

اگرچه هر که بگوید به من که" یک " فرد است



وفا به عشق کسی که کنون کنارت نیست

رویه ایست که در منطق هوس طردست



ز دست بخل زمانه نمی چکد آبی

بگو چگونه بگیرم تو را از این تردست؟!



بیا! برای تو شعرهای ساده می خوانم

فقط نپرس که لیلی زن است یا مردست!





علی حیات بخش

【wolf】
【wolf】
هر آنچه پای درختانم آب می گیرم

فسرده برگی و زردی ، جواب می گیرم



من از قبیله ی دلدادگان ِ بی خوابم

که دست دلبر خود را به خواب می گیرم



امید من به وصالت ، امید آن مردی است

که گفت ماهی ِ سرخ از سراب می گیرم



چنان وجود مرا رنجه کرده این دوری

که در کنار تو هم اضطراب می گیرم



ولو به ثانیه ای سهم دست هایم باش

به قدر این که ببینم حباب می گیرم



علی حیات بخش

【wolf】
【wolf】
باید که ز داغم خبری داشته باشد ،

هر مرد که با خود جگری داشته باشد

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد !

حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل

بازیچه ی دست تبری داشته باشد

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تو دین دگری داشته باشد !

آویخته از گردن من شاه کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

سردرگمی ام داد گره در گره اندوه

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !



حسین جنتی

【wolf】
【wolf】
من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!

دل بسته ام ، به همهمه ی لشکری که نیست!

در قلعه، بی خبر ز غم مردمان شهر

سر گرم تاج سوخته ام، بر سری که نیست!

هر روز بر فراز یقین، مژده می دهم

از احتمال آتیه ی بهتری که نیست!

بو برده است لشکر من، بس که گفته ام

از فتنه های دشمن ویرانگری ، که نیست!

من! باورم شده ست که در من، فرشته ها،

پیغام می برند ، به پیغمبری که نیست!

من! باورم شده ست ، که در من رسیده است،

موسای من، به خدمت جادوگری که نیست!

باید ، برای اینهمه ناباوری که هست،

روشن شود، دلایل این باوری که نیست!

هرچند ، از هراس هجومی که ممکن است،

دربان گذاشتم به هوای دری که نیست،

فهمیده ام ، که کار صدف های ابله است،

تا پای جان محافظت از گوهری که نیست!!



حسین جنتی

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو