یافتن پست: #مست

{  Սիդ@阿里陌生人 }
images { Սիդ@阿里陌生人 }
نهضت عاشورا .......درس انسان سازی
حق الناس .......
یا اَیُّها الَّذِینَ آمَنوا لا تأکلوُا اَموالَکُمْ بَینَکُمْ بِالباطِلِ اِلّا اَنْ تَکونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ مِنکُمْ» «ای اهل ایمان اموال یکدیگر را از راه باطل نخورید، مگر آنکه تجارتی از روی رضایت انجام دهید.»
**سه نوع حق با عناوین حق‌الناس، حق الله و حق نفس


حق‌الناس حقوقی که انسان در رابطه با دیگران باید رعایت کند، حق‌الله حقوقی که انسان در رابطه با خداوند باید رعایت کند مانند انجام عبادات و برخی از مسائل که خداوند ما را از آن نهی کرده است. مثلاً خداوند امر فرموده که ما نماز بخوانیم و این جزء حقوق خداوند است و حق‌النفس هر چیزی که به نفس انسان ضرر برساند ظلم است بر نفس، مثلاً استعمال دخانیات که برای سلامتی ضرر دارد.
در میان این سه حقوق بنا بر آیات و روایات حق‌الناس مهمتر است.
حقوق الناس یکی از عمده‌ترین اهداف بعثت پیامبران است.
چون صاحب حق مردم اند، رعایت و نادیده گرفتن آن ارتباط مستقیمی با بحث عدالت خداوند دارد. خداوندی که یکی از صفاتش عادل بودن است و دینی که یکی از اصولش عدل است چگونه ممکن است حقوق انسانها برایش کم اهمیت باشد. [لینک ]

shadi
shadi
:

ترک ما کردی، برو هم صحبت اغیار باش
یار ما چون نیستی، با هر که خواهی یار باش...

مستِ حُسنی، با رقیبان میلِ مِی خوردن مکن
بد حریفانند آن‌ها، گفتمت، هُشیار باش

{-190-}

shadi
shadi
آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود
***************
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را، نشان از آتش سودا نبود
.
دیدم، آن چشم درخشان را ولی در آن صدف
گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود
.
بر لب لرزان من، فریاد دل خاموش بود
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود
.
جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود
(ابوالحسن ورزی){-190-}

Sare
Sare
کیا میان جرات حقیقت بازی کنیم؟! :عاشق

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح!
نصیحت گوش کردن را دل هشیار می‌باید

[لینک]

MR.X
MR.X
چه غلطا

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


باز سرمست از شراب ناب می بینم ترا
چون دل بیمار خود بیتاب می بینم ترا

شوخ من از برگ گل یک پرده هم نازکتری
در عرق از پر تو مهتاب می بینم ترا

دست بر دست رقیب از پیش چشمم بگذری
بعد عمری گر شبی در خواب می بینم ترا

ای بها زندگانی والهٔ رویت شوم
همچو عمر رفته ام نایاب می بینم ترا

از دورنگی های شان شاید واقف گشته یی
سرگران از صحبت احباب می بینم ترا

زاهدا سجاده را هم بری با خود به گور
آنقدر دل بستهٔ اسباب می بینم ترا

شایق از سیمین بری شاید به دور افتاده یی
بی قرار امروز چون سیماب می بینم ترا

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


از لب خود گر دهد کامی من ناکام را
صرف دلتنگی نسازم غنچه سان ایام را

بسکه حرفی از لب خاموش او نشنیده است
لطف داند عاشق خونین جگر دشنام را

جان من دارد به چشم دل فریب نسبتی
دوست می دارم من دل خسته زان بادام را

رنگ عاشق رنگ رنگ از حال او دارد بیان
نیست لازم در محبت نامه و پیغام را

از حلاوت خیزی لعل شکربارش مپرس
کرده شرین در مزاقم تلخی دشنام را

صد بلا دیدم ز چشم مستت ای بالا بلا
جای می از فتنه پر کردند آه این جام را

رو سیه گردد به پیش اهل معنی تا ابد
چون نگین از سادگی هر کس که جوید نام را

ماه رویش را چو غیر از شام دیدن مشکلست
صبح عید خویش داند شایق او شام را

MR.X
MR.X
:توجه :توجه
دوستان رأی گیری داریم
از همه تقاضا میکنم از طریق لینک های زیر نقاشی و طراحی های شرکت کنندگان رو ببین و رأی بدین.فقط به یه نفر رأی بدین.انتخاب شدن برنده به رأی دادنتون بستگی داره.پس تنبلی نکنید و رأی بدین لطفا
[لینک]
[لینک]
[لینک]
[لینک]
[لینک]

Sare
Sare
یه بار با صدای بلند گفتم خدایا یه پول حسابی بده قول میدم به فقرا و نیازمندان کمک کنم.


بابام گفت چرا فکر کردی خدا نباید مستقیم بهشون پولو بده و باید بده به تو؟



بینهایت دوسش دارم ولی منطقی بودنش گاهی عصبیم میکنه{-15-}{-18-}

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
عقل و دین

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم
که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم


تو از مساحت پیراهنم بزرگ تری
ببین نیامده سر رفته ای از آغوشم

چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام
که نیمه روشنم از دور و نیمه خاموشم

همین خوش است همین حال خواب و بیداری
همین بس است که نوشیده ام ... نمی نوشم

خدا کند نپرد مستی ام چو شیشه ی می
معاشران بفشارید پنبه در گوشم

شبیه بار امانت که بار سنگینی است
سر تو بار گرانی است مانده بر دوشم ....

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


به جرم ناتوانی کاش از چشمم نیندازد
که بر گردش توانم گشت و قربان می توانم شد

به هیچم گر که می دانی گران ای عشق مهلت ده
ز قحط مشتری زین بیش ارزان می توانم شد

جهان گر از بخیلی برنچیند زود خوانش را
دو روزی بر سر این سفره مهمان می توانم شد

مرا کفر سر زلفت ز ایمان باز می دارد
اگر جستم ز دام او مسلمان می توانم شد

میان شادی و غم با خیالت عالمی دارم
ز برق خنده ات چون ابر گریان می توانم شد

ز هجرت خشک تر از شاخه در فصل زمستانم
رسی گر چون بهار از ره گل افشان می توانم شد

به بازی بازی از میدان هستی می روم بیرون
مشو غافل که زود از دیده پنهان می توانم شد

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }


عقل با عشق، اگر قصد تبانی بکند
کار شش روز خداوند به آنی بکند

روزه را بوسه ز لب های تو باطل نکند
شرع هم با دل عشاق تبانی بکند

نیک آن است که دستش به نگاهت برسد
چشم را حلقه ی انگشت نشانی بکند

با صدای نفسش گوش تو را لمس کند
هوش از سر ببرد لحن، روانی بکند

مست باشی و ندانی چه غمی هست تو را
آنچه می دانم و می داند و دانی بکند

من کجا حرف شرابی که رسیده ست کجا
کی توانست مرا مست زبانی بکند

آنقدر تجربه در من غلیان کرد شدم
پیرمردی که حرام است جوانی بکند

بزچرانی که ز طور آمده پیغمبر ماست
چه گناهی ست اگر گاوچرانی بکند

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
یاد چشم سیاهی

یارای گریه نیست، به آهی بسنده کن
آری، به آه گاه به گاهی بسنده کن

درد دل تو را چه کسی گوش می‌کند ؟
ای در جهان غریب ! به چاهی بسنده کن

دستت به گیسوان رهایش نمی‌رسد
از دوردست‌ها به نگاهی بسنده کن

سرمستی صواب اگر کارساز نیست
گاهی به آه بعد گناهی بسنده کن

اهل نظر نگاه به دنیا نمی‌کنند
تنها به یاد چشم سیاهی بسنده کن

دیدگاه
1398/06/6 - 23:31 ·

دیدگاه
... طُ میتونی ...
... طُ میتونی ...
عبورت چه زیبا بود

وقتی از زندگی ام میگذشتی

من فقط مست دیدنت بودم

کاش میدانستم

تماشای این زیبایی

به چه قیمتی برایم

تمام خواهد شد ...

صفحات: 3 4 5 6 7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو