یافتن پست: #فریدون_مشیری

【wolf】
【wolf】
‌گاهی میانِ خلوتِ جمع ،
یا در انزوای خویش ،
موسیقیِ نگاهِ تو را گوش می‌کنم!
وز شوقِ این محال ،
که دستم به دستِ توست،
من جای راه رفتن
پرواز می‌کنم ...!

{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}

گـمـشـده
گـمـشـده
هر چه زیبایی و خوبی ...
که دلم تشنه ے اوست ...
مثل گل...
صحبت دوست...
مثل پرواز کبوتر...
می و ...
موسیقی و ...
مهتاب ...
و کتاب
کوه ، دریا، جنگل...
یاس ، سحر...
این همه یک سو ...
یک سوے دگر...
چهره ے همچو گل تازه ے تو ...
دوست دارم همه عالم را لیک...
هیچ کس را نه به اندازه تو ....:قلب



گـمـشـده
گـمـشـده
من دلم مي‌خواهد
خانه‌اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوست‌هايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو...؛
هر کسي مي‌خواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دل‌هاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست...


گـمـشـده
گـمـشـده
بسته شد آغوش تابستان؟
خدایا، زود بود!:هعی


گـمـشـده
گـمـشـده
.
بر قله ایستادم
آغوش باز کردم.
تن را به باد صبح،
جان را به آفتاب سپردم
روح يگانگی با مهر، با سپهر،
با سنگ، با نسيم، با آب، با گياه،
در تار و پود من جريان يافت!
موجی لطيف،
بافته از جوهر جهان،
تا عمق هفت پرده ،
تن را ز هم شكافت.
"من"را ز تن ربود !
"ما"ماند، راه يافته در جاودانگى


【wolf】
【wolf】
تو کجا؟ کوچه کجا؟ پنجره ی باز کجا؟

من کجا؟ عشق کجا؟ طاقت آغاز کجا؟


pαrмιѕѕ
pαrмιѕѕ
گاهی میان مردم در ازدحام شهر
غیر از تو هر چه هست فراموش می‌کنم


pαrмιѕѕ
pαrмιѕѕ
تو به بوی غزل و قافیه ، آمیخته ای !
به خدا حال مرا ،خوب به هم ریخته ای !


آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری !
بی سبب نیست ، که در کنج دلم جا داری


pαrмιѕѕ
pαrмιѕѕ
تا توانی
پاک ، روشن
مثلِ باران
مثلِ مروارید باش . . .


pαrмιѕѕ
pαrмιѕѕ
گاهی میان مردم در ازدحام شهر
غیر از تو هر چه هست فراموش می‌کنم


pαrмιѕѕ
pαrмιѕѕ
گاهی میان مردم در ازدحام شهر
غیر از تو هر چه هست فراموش می‌کنم


pαrмιѕѕ
pαrмιѕѕ
تو به بوی غزل و قافیه ، آمیخته ای !
به خدا حال مرا ،خوب به هم ریخته ای !


آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری !
بی سبب نیست ، که در کنج دلم جا داری


هادی
هادی
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند.

هادی
هادی
تو گفتی
من به غیر از دیگرانم

چُـــنینم در وفاداری
چنـانـــم

تو غیر از دیگران بودی
که امروز

نه می‌دانی
نه می‌پرسی
نشانم


سیده شهید حجّاری
سیده شهید حجّاری
آینه عشق:
به دریا شکوهِ بردم از شب ِ دشت،
وزین عمری که تلخ تلخ بگذشت

به هر موجی که می‌گفتم غم خویش
سری می‌زد به سنگ و باز می‌گشت!


تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو