یافتن پست: #فروغ_فرخزاد

wolf
wolf
هر کجا می نگرم ، باز هم اوست... 🌱❤️‍🩹


wolf
wolf
گاهی‌ اوقات از خودم می‌پرسم که برای چه زنده‌ام؟ زندگی وقتی خالی از عشق و نوازش باشد،
وقتی چشم‌های مردی با محبتی سرشار،
پیوسته نگران انسان نباشد، به چه درد می‌خورد … ؟!


آه…
آری… اين منم… اما چه سود
«او» كه در من بود، ديگر، نيست، نيست
می‌خروشم زير لب ديوانه‌وار
«او» كه در من بود، آخر كيست، كيست؟


عاقبت یکروز ...
می گریزم از فسون دیده ی تردید
می تراوم همچو عطری از گل رنگین رویاها
می خزم در موج گیسوی نسیم شب
می روم تا ساحل خورشید
در جهانی خفته در ارامش جاوید
نرم می لغم درون بستر ابری طلایی رنگ
پنجه های نور میریزد بروی اسمان شاد
طرح بس آهنگ
من از انجا سرخوش و ازاد
دیده میدوزم به دنیایی که چشم پرفسون تو،راههایش را به چشمم تار میسازد
دیده میدوزم به دنیایی که چشم پرفسون تو همچنان در ظلمت رازش گرد ان دیوار میسازد


در خیابان‌های سرد شب جز
خداحافظ،
خداحافظ، صدایی نیست...



شایدپرنده بود که نالید
یا باد در میان درختان
یا من که در برابر بن بست قلب خود
چون موجی از تاسف و شرم و درد     
بالا می آمدم و از میان پنجره می دیدم که آن دو دست
آن دو سرزنش تلخ و همچنان دراز به سوی دو دست من در روشنایی سپیده دمی کاذب
تحلیل می روند و یک صدا که در افق سرد          
فریاد زد    
 خداحافظ...!


چه روزگار تلخ و سیاهی
نان، نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پیغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده  گاه‌های الهی گریختند
و بره‌های گمشده عیسی
دیگر صدای هی هی چوپانی را
در بهت دشت‌ها نشنیدند.


و اکنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گيسوان کودکیش را
در آب های جاری خواهد ریخت...!


.͜.
.͜.
گوشواری به دو گوشم می‌آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخنهایم
برگ گل کوکب میچسبانم
کوچه‌ای هست که قلب من آنرا
از محله‌های کودکی‌ام دزدیده است



[آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه‌های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست M ...]


بیگمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش
کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش


Mr.Ahoora
Mr.Ahoora
افسوس!
من با تمام خاطره هایم
از خون، که جز حماسه ی خونین نمی سرود
و از غرور، غروری که هیچگاه
خود را چنین حقیر نمی زیست
در انتهای فرصت خود ایستاده ام
و گوش می کنم:
نه صدایی!
و خیره می شوم:
نه ز یک برگ جنبشی!
و نام من که نفس آن همه پاکی بود
دیگر غبار مقبره ها را هم بر هم نمی زند.


wolf
wolf
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاشق گشته ام ...
گوئیا «او» مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام ...
هر دم از آئینه می پرسم ملول
چیستم دیگر، بچشمت چیستم ...؟
لیک در آئینه می بینم که، وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم ...


wolf
wolf
کاش چون پاییز بودم...
اشک‌هایم همچو باران
دامنم را رنگ می‌زد ...
و... چه زیبا بود اگر پاییز بودم ...
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم ...


صفحات: 1 2 3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ