یافتن پست: #عوالم

سیده شهید حجّاری
سیده شهید حجّاری
بعد از بیست و اندی سال هوس کردم سری بزنم به آن خیابان خاطره انگیز...!
به آن پارک و نیمکت همیشگی مان..
به آن روزها که تنها اتفاق خوشایند زندگی مان بود..

یک عصر پاییزی بود و آسمان دلش گرفته بود..!
از دور دیدم که کسی نیمکت دونفره مان را تصرف کرده!! گام تند کردم بروم بر سرش آوار شوم که : آهای غریبه! بلندشو از ملک خاطره های من!!
اما...
شناختمش...
شناختمش آشنای دیروز زندگی ام را..
پیر شده بود! خیلی پیر!!!!
روی همان نیمکت نشسته بود و چشم از آسمان بر نمیداشت..!
خواستم بی تفاوت از کنارش رد شوم و اصلا به روی خودم نیاورم که این غریبه آشنا یک روز همه زندگی من بوده ست.....
اما پاهایم فرمان توقف داد در چند قدمی اش...!
از نزدیکتر که نگاهش کردم، چین و چروک های کنار چشمانش توی ذوق میزد!! اما هنوز جذاب بود..
انگار اصلا جذابیتش دوچندان شده بود...

در عوالم خودم بودم، که سنگینی نگاهی رشته افکارم را پاره کرد!
چشم در چشم هم که شدیم، باورم شد که روزگار نامردتر از این حرفهاست..
جفتمان سعی در کنترل ریزش احتمالی

fatima
fatima
آشنایی با چندگانه.... [لینک ]

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو