یافتن پست: #عشق

Zahra
Zahra
فقط یک ساعت دیگه...
یک ساعت دیگه تموم میشه
ماه عشق...
چند ساعت دیگه پیرهن سیاه مونو در میآریم
ولی قلبمون هنوزم می تپه
برا کربلا
برا عاشورا
برا شش گوشه
برا بین الحرمین
برا ...

Zahra
images (10).jpg Zahra
عشق یعنی باشی کبوتر صحنش...

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
گفت
خودت را ناراحت نکن..باور کنید اتفاق مهمی نیفتاده.. فقط بند دل پسرک پاره شده مثل تسبیح

شعله ی انفس و آتش زنه ی آفاق است
غم قرار دل پر مشغله ی عشاق است

جام می نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
آخرین مرتبه ی مست شدن اخلاق است

بیش از آن شوق که من با لب ساغر دارم
لب ساقی به دعا گویی من مشتاق است

بعد یک عمر قناعت دگر آموخته ام:
عشق گنجی است که افزونی اش از انفاق است

باد مشتی ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
با امدند
تمام عطرهای دنیا را فراموش میکنم و تنهای رایحه ی دلنوازت را طنین شعرهایم می کنم.

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
دل بکن ! آینه اینقدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه تنهایی نیست ؟!

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایق ات را بشکن! روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد
آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست

فلور
73306924_178550036619646_3301826451452431685_n.jpg فلور
امروز هم گذشت ،
قول می دهم از فردا شاد باشم و شادی و عشق را در کوچه های سردِ شهر ، تکثیر کنم ...
لباسهایم را اطو زده ام ،
چند شاخه گل خریده ام ،
فردا که شد ، شال و کلاه می کنم ؛
با یک بغل لبخند ، به دل خیابان می زنم ...
چشم می اندازم و دنبالِ آدم های غمگین و تنهایِ شهر می گردم ،
کنارشان می نشینم و یک شاخه گل به دستهای خسته شان می دهم ...
شبیه "روانشناس" هایِ حاذق و دلسوز ، امید و شادی را مهمان قلبشان می کنم ...
رسالتم که تمام شد ، بلند می شوم ، لبخندی جانانه می زنم و راهم را ادامه می دهم ...

من تازه فهمیده ام محبت، تنها چیزیست که حالِ لحظه هایم را جا می آورد ...
امروز که گذشت ،
از فردا سفیرِ مهربانیِ این شهر خواهم شد !!!

{  Սիդ@阿里陌生人 }
1572187242736668_orig.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }
ماه تابان

یار من امشب کجا و قلب غمگینم کجا//
دل به آتش می کشم سوزد شود از من جدا

آه من امشب چو مست روی دلبر می شوم//
کشور عشق خودم را شاه و سرور می شوم

آه در دردم مرا امشب کسی یاری نکرد//
لابه لای گریه هایم ذره ای زاری نکرد

ماه تابان ذره ای لطفی نما بر ما بتاب//
قلب غمگین لابه لای خستگی هایت بخواب

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
مرگ=عشق

پرسید عشق چیست ؟
گفتم یک بازی

پرسید بازی ها انتها دارند پایان عشق چیست ؟
گفتم اندوه

گفت پس چرا عاشق می شوند ؟
گفتم چون عشق زندگی را رنگین می کند

گفت اندوه رنگ ندارد این چه رنگی است ؟
گفتم اندوه عشق رنگ دارد رنگش به رنگ خون درون قلب است
آری اگر عشق نباشد خواهیم مرد

سکوت کرد گفت عشق می خواهم می توان آن را خرید ؟
گفتم قیمتش را می پردازی

گفت چقدر است ؟
گفتم به قیمت زندگیت
بلند شد و رفت همانطور که می رفت گفت می خواستم بدانم چرا دیگر زنده نیستی حال فهمیدم

{  Սիդ@阿里陌生人 }
1572168672756661_orig.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }
تقدیر سیاه

ای که در دل مهر دوستی کاشتی // اوی را هی عشق خود پنداشتی
عشق آمد آتشی آغاز کرد //دل به سوی آسمان پرواز کرد

دوست آمد غصه ها را خواب کرد // تاروپودت را ز خود سیراب کرد
در کنارش زندگی زیبا شده // خنده ات از زیر لب پیدا شده

هی درونت قلب تو جا باز کرد //هی برایت عشوه و هی ناز کرد
هی به تو دل داد و دل ازتو گرفت//مهرتان دنیای را کرده شگفت

لیلی و مجنون دل بسته شدید // ناخدا یکباره وابسته شدید
در خیالت یکه تاز شهر بود // عزتش تا کهکشان و دهر بود

آسمان هی بر شما برده حسد // روزگار با عشقتان کرده نبرد
روزگار نابکار روسیاه //دوستت را کرد زود ازتو جدا

{  Սիդ@阿里陌生人 }
5cfcf10233ac5524cdedeb77ca9de92b.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }
میگفت........
تمام حرف دلم این است ..
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام ....
در هر کجای عشق که هستی آغاز کن مرا ...

سکوت شب
سکوت شب
بی خیال تمام هیاهوی اطراف

بر ساحل زندگی قدم می زنم

بی خیال فکر تو

دنیای خود را نقاشی می کنم

بی خیال تمام آنچه باید باشد

نگین عشق را بر انگشت خود می آویزم

بی خیال همه رفت ها

به داشته های خود دل می بندم

اما

بگذار قدم بزنم...

قدم هایی سرشار از احساس بر ساحل زندگی

این روزها...

غروب عشق برای من

حیات دوباره خورشید

در آنسوی آسمان بودن ها؛ بر ساحل زندگیست!

نسیم دریا بر لبانم می نشیند

با خود می اندیشم

گویا

عشق در همین حوالی ست...

و باز می گویم

شاید

تا غروب عشق

نیمروزی باقی ست...

{  Սիդ@阿里陌生人 }
a4ed04744bd8a65794182eabb5795fba.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }

قصّه‌ی عشق غم انگیز نمی‌فهمیدیم
وسعت حادثه را نیز نمی فهمیدیم

زرد بودیم همه عمر، ولی تا گفتند:
علّتِ زردیِ پاییز ؟ نمی‌فهمیدیم!

نه، نشد غارت "یک دل" بکنیم، انگاری
ما به اندازه‌ی چنگیز نمی‌فهمیدیم

سالها دربدرِ درک حقیقت بودیم
"شمس" را گوشه‌ی "تبریز" نمی‌فهمیدیم

فرقِ بین هوس و عشق کمی مبهم بود
از دو چشم دغل و هیز نمی‌فهمیدیم!

ما مترسک شده بودیم وَ چیزی غیر از
اتّفاقِ سرِ جالیز نمی‌فهمیدیم

"زندگی قصّه ی تلخیست" وَ مشکل این بود
قصّه ی تلخ و غم انگیز نمی‌فهمیدیم

{  Սիդ@阿里陌生人 }
48e19d717fe3a957463f7fee021dd5c6.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }
ما مشق غم عشق تو را خوش ننوشتیم..
اما تو بکش خط به خطای همه ی ما

دیدگاه
1398/08/3 - 17:08 ·

دیدگاه
{  Սիդ@阿里陌生人 }
53e5d70de073709cc21af9497fb45c9f.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }

گل اگر خار نداشت، ...
دل اگر بی غم بود، ...
اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،..
زندگی، عشق، اسارت، قهر و آشتی، .........
همه بی معنا بود..............

{  Սիդ@阿里陌生人 }
4e4c1c16ca2eff58016c8cc7b9052c5a.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }
وقتی افکارها با هم هماهنگ شد ..جریان تبش.قلب شروع میشه.
وعشق پدیدار میگردد .....
و چه زیباست عشقی که ماندگار باشد در هر تبش قلب

فلور
71837130_2476403172424920_2246335752897846498_n.jpg فلور
‏همیشه
یک تکه رویای شخصی توی جیب ِ پیراهنت باشد.
چیزی شبیه عشق
چیزی شبیه امید
چیزی شبیه ایمان.
گاهی تنها چیزی که آدم را سر پا نگه میدارد ، نادیدنی ِ شخصی ِ آدم است.
چیزی شبیه ِ یک تکه رویا
توی جیب ِ پیراهنت...

صفحات: 5 6 7 8 9

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو