یافتن پست: #عشق

سکوت شب
سکوت شب
همه لرزش دست و دلم از آن بود
که عشق
پناهی گردد ،
پروازی نه
گریزگاهی گردد
آی عشق، آی عشق
چهره ی آبی ات پیدا نیست

و خنکای مرهمی
بر شعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون
آی عشق، آی عشق
چهره ی سرخ ات پیدا نیست

غبار تیره ی تسکینی
بر حضور وهن
و دنج رهایی
بر گریز حضور
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه ی برگچه
بر ارغوان
آی عشق، آی عشق
رنگ آشنایت پیدا نیست

سکوت شب
IMG_20190916_230314_672.jpg سکوت شب
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی…

من درد مشترکم
مرا فریاد کن

سکوت شب
سکوت شب
ﮐﺎﺵ می ﺷﺪ ﯾﮏ ﺻﺒﺢ



ﮐﺴﯽ ﺯﻧﮓ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﺪ ﺑﮕﻮﯾﺪ :



ﺑﺎ ﺩﺳتِ ﭘُﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ



ﺑﺎ لبخند،



ﺑﺎ ﻗﻠﺐ ﻫﺎﯾﯽ ﺁﮐﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ ...



ﺍﺯ ﺁﻥ سوﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎ



ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ ﺑﻤﺎﻧﻢ ﻭ



ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺮﻭﻡ...!





سیدعلی صالحی

ابوالقاسم کریمی
nationalgeographic-nature-photos-1.jpg ابوالقاسم کریمی
کیمیا

آمده بودیم

تا بهاری باشیم ، پر از درخت سرو

یا لااقل

گل پیچکی بنشانیم

در بهشت کوچک عشق

اما

برای باغچه ها

زمستانی هزار ساله شدیم

و عشق را

به زندان سرد سکوت،

حبس کردیم.



ابوالقاسم کریمی

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
اشك بهار

شبی بود و بهاری در من آویخت
چه آتش ها ، چه آتش ها برانگیخت

فرو خواندم به گوشش قصه ی عشق
چو باران بهاری اشك می ریخت

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
شمع سوخته

چو شب به راه تو ماندم ..كه نای من باشی
.چراغ خلوت این عاشق كهن باشی ..

بسان سبز پریشان سرگذشت..
شبم نیامدی كه مهتاب این چمن باشی

تو یار خواجه نگشتی به صد هنر هیهات..
كه بر مراد دل بی قرار من باشی

تو را به آینه داران چه التفات بود..
چنین كه شیفته حسن خویشتن باشی

دلم ز نازكی خود شكست در غم عشق..
وگرنه از تو نیاید كه دل شكن باشی ..

وصال آن لب شیرین به خسروان دادند ..
تو را نصیب همین بس كه كوه كن باشی..

خموش سایه كه فریاد بلبل از خامیست ..
چو شمع سوخته آن به كه بی سخن باشی

ابوالقاسم کریمی
nationalgeographic-nature-photos-4.jpg ابوالقاسم کریمی
چند شعر کوتاه برای کیمیا
.
.
.

1
کیمیا
اینجا ، زمین دیگریست
تنها
با جادوی چراغ میتوان
بر دیوار بلند سکوت
طرحی از
لبخند کشید.
2
کیمیا
با خنجری فولادی
بر دیوار معبدی که عشق را
به تازیانه محکوم کرده بود
نوشتم
"تعصب ممنوع"
3
کیمیا
ما از کدامین فرقه ایم
که مرگ را می پرستیم
و رنج بی پایان زندگی را
زمزمه میکنیم
4
کیمیا
فردا
در آغوش خاک ، پیدا خواهد شد
نامه ای که امروز
به دستان باد
سپردم
5
کیمیا
به آزادی
تردید نداشتیم
تا آنکه
به دیواری رسیدیم
که بر آن نوشته بودنند
"تبعیدگاه"
.
.
.
ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)

{  Սիդ@阿里陌生人 }
1ce7ea98a694269f9a7df2e3fdab965e.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }

گفت عشق را از پروانه بی آموز.چگونه در محضر معشوق خود را به اتش میکشد..
گفتم تو ناله بیصدای شمع را نشنیدی.که اتش کشیدن معشوقه را میبیند وبیصدا خودرا قطره قطر آب میکند تا جز قطراتی از اشک از ان باقی نماند ......
دانی ای دوست ؟

عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شایدو اما دارد

با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا اینهمه رسوا دارد

در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد

بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد

عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
..........

با اینکه خلق بر سر دل می نهند پا
شرمندگی نمی کشد این فرش نخ نما

بهلول وار فارغ از اندوه روزگار
خندیده ایم! ما به جهان یا جهان به ما

کاری به کار عقل ندارم به قول عشق
کشتی شکسته را چه نیازی به ناخدا

گیرم که شرط عقل به جز احتیاط نیست
ای خواجه! احتیاط کجا؟ عاشقی کجا؟

فرقی میان طعنه و تعریف خلق نیست
چون رود بگذر از همه سنگ ریزه ها

WOLF_1517
WOLF_1517
ما...همگی انسانیم
از جنس عشق
اگر عاشق نباشیم!
" دوستت دارم"، گمنام ترینِ واژه هاست

صبح کلمه ای بیش نیست
اگر آفتاب نباشد و روشنی...


{  Սիդ@阿里陌生人 }
1572449829412512_orig.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }
میدونید .. یه خط یادگاری رو دیوار دل خودم جا گذاشتم.............

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار
طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

{  Սիդ@阿里陌生人 }
1572457023479275_orig.jpg { Սիդ@阿里陌生人 }

گاهی ادم ها دل به کسی یا چیزی میبندند که حکم برفک یخچال را دارند ..
با یه نسیم محو میشند .انگار نه انگار وجود خارجی داشتند

ز ما اي گل چه ديدي؟که دامن در کشيدي
جفا کردي، بخشيدم؟وفا کردم، رنجيدي
عتاب تو، بشنيدم؟فغان من، نشنيدي

نگارا

نديدم جز خواري؟؟ ولي در عشقت از جهان بريدم
چه ديدي جز ياري؟؟که چون بخت از من ناگهان رميدي

اگر با تو، وفا کردم ؟؟خطا کردم خطا کردم
چو ديدم خويت را؟؟ چرا در کويت آشيان گرفتم
چو ديدي مهرم را ؟؟چرا آخر از آشيان پريدي

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }

“پير اگر باشم چه غم، عشقم جوان است اي پري
وين جواني هم هنوزش عنفوان است اي پري

‌هر چه عاشق پير تر عشقش جوانتر اي عجب
دل دهد تاوان اگر تن ناتوان است اي پري

پيل ماه و سال را پهلو نمي کردم تهي
با غمت پهلو زدم، غم پهلوان است اي پري

هر کتاب تازه اي کز ناز داري خود بخوان
من حريفي کهنه ام درسم روان است اي پري

ياد ايامي که دل ها بود لبريز اميد
آن اوان هم عمر بود اين هم اوان است اي پري

روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت
نوشدارويش، هنوز از پي دوان است اي پري

{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ می‌دهند ﻭ ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ‌می‌کند ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ‌می‌شود:

«ﻋﯿﺐ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﻣﮑﻦ ﺍﯼ ﺯﺍﻫﺪ ﭘﺎﮐﯿﺰﻩ ﺳﺮﺷﺖ
ﮐﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﻮﺷﺖ

ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﮑﻢ ﻭ ﮔﺮ ﺑﺪ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺵ
ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﺩِﺭﻭَﺩ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺸﺖ

ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻃﺎﻟﺐ ﯾﺎﺭﻧﺪ ﭼﻪ ﻫﺸﯿﺎﺭ ﻭ ﭼﻪ ﻣﺴﺖ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﭼﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﭼﻪ ﮐﻨﺸﺖ»

ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ می‌شوند ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﯾﺮ می‌افکنند. ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ پیکر حافظ انجام می‌شود ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ «ﻟﺴﺎﻥ ﺍﻟﻐﯿﺐ» ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ

صفحات: 4 5 6 7 8

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو