یافتن پست: #عشق

WOLF_1517
WOLF_1517
عشق اگر فرمان دهد
از جان شیرین هم گذر ...

عشق محبوب است و مقصود است
و جان مقصود نی ...


WOLF_1517
WOLF_1517
گفتی با من بمان!

با تبسمی تلخ گفتم، می مانم

گفتی با من بخند

اشکم را قورت داده و خندیدم

گفتی با من راه بیا، قدم به قدم

من شانه به شانه آمدم

من !

ماندم، خندیدم ، عشق ورزیدم

اما تو رفتی و گفتی

مگر عشق رسیدن و ماندن است...؟!

WOLF_1517
WOLF_1517
به خیال مرد ها، عشق برای همسرشان، قصه ی کوتاهی بوده است، یک جذبه ی زودگذر! واقعیت در این است که مردها فکر می کنند بوی آشپزی، سنگینی زنبیل خرید، بچه ها را درس دادن و به کلاس ورزش بردن، می تواند جایگزین آن رمان عشقی بشود که سرچشمه اولین ملاقات آن ها بوده است. مردها اینقدر کم زن ها را می شناسند که تصور می کنند آن زندگی دلخواه زن هاست! آه می کشند و به دوستان خود می گویند "زن سردی ست! فقط خانه داری می کند و به بچه ها می رسد!" و با این نتیجه گیری نهایی و آسان از زیر بار مسئولیت شانه خالی می کردند. چرا به گفتگوی زن ها گوش نمی دادند که با ورود آنها قطع می شد؟ چرا به کتابهای روی میز پهلوی تخت زن ها نگاهی نمی انداختند؟ چرا متوجه نمی شدند که زن ها، پس از شام، پنجره را باز می کنند و آه می کشند؟ مرد ها می گفتند "خسته هستند"، ولی چرا نمی خواستند دلیل این خستگی را درک کنند؟ اگر خیلی به خود زحمت می دادند می گفتند "زن هستند!" چرا از خود نمی پرسیدند زن بودن یعنی چه؟ نمی فهمیدند آن فداکاری زنانه عملی ست که از آرزوی عشق سرچشمه می گیرد...


WOLF_1517
WOLF_1517
بپرس دوستم داری؟
بگذار بگویم من؟
شما را؟
به جا نمی آورم!
ولی...شما چقدر زیبایید!
به فنجان قهوه ای دعوتتان کنم؟
لبخند بزن
بگو با کمال میل
بیا دوباره برای اولین بار ببینمت!
در همان دیدار دلت را ببرم
بگذار اولین دوستت دارم را دوباره بگویم!
باز هم عاشقت شوم!
تو یک لبخند که بزنی
من هر صبح آلزایمر میگیرم و تو یک عمر
اولین و آخرین عشقم خواهی بود ... !


{  Սիդ@阿里陌生人 }
{ Սիդ@阿里陌生人 }
چه توان کرد

دل که آشفته ی روی تو نباشد، دل نیست
آن که دیوانه ی خال تونشد، عاقل نیست

مستی عاشق دلباخته از باده ی توست
به جز این مستیم ازعمر، دگر حاصل نیست

عشق روی تو دراین بادیه افکند مرا
چه توان کرد که این بادیه را ساحل نیست

بگذر از خویش، اگر عاشق دلباخته ای
که میان تو و او جز تو کسی حایل نیست

رهرو عشقی اگر خرقه وسجاده فکن
که به جز عشق تو را رهرو این منزل نیست

WOLF_1517
WOLF_1517
پرسپولیسیاااا حاالتون چطووورععع...؟:خخخ{-14-}{-20-}{-20-}{-20-}{-18-}{-18-}{-163-}{-163-}{-189-}{-193-}{-180-}{-179-}{-204-}{-155-}{-203-}{-168-}{-138-}{-137-}{-130-}{-130-}{-130-}{-120-}{-114-}{-111-}{-105-}{-105-}{-94-}{-90-}{-90-}{-97-}{-97-}{-91-}{-91-}{-91-}{-79-}{-79-}{-81-}{-81-}{-76-}

WOLF_1517
WOLF_1517
هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردم
همی برابرم آید خیال روی تو هر دم ...


shadi
IMG_20190926_095721.JPG shadi
گفتم تو شیرین منی
گفتا تو فرهادی مگر
گفتم خرابت میشوم گفتا تو آبادی مگر
گفتم ندادی دل به من
گفتا تو جان دادی مگر
گفتم زکویت میروم
گفتا تو آزادی مگر
گفتم فراموشم نکن
گفتا تو در یادی مگر
شاعر:مجتبی عدالتی

WOLF_1517
WOLF_1517
ما زنده‌یِ عشقیم،
نمردیم و نمیریم...!



WOLF_1517
WOLF_1517
یک سری از آدم ها را
حاضری همه جوره کنار خودت داشته باشی
به عنوان هر چیزی که میشود و امکان دارد
عشق ، دوست ، رفیق!
مهم بودنشان است
اینکه مطمئن باشیم که هستند
چه دور چه نزدیک،
حتی اگر غریبه ترین آشنا شوند

بعضی از آدم ها اینقدر خوب هستند
و حس خوب دارند که بودنشان دلگرممان میکند
جوری که حاضریم به خاطرِ بودنشان
از خودمان و غرورمان بگذریم
و خودمان را پشت خنده های مصنوعی قایم کنیم
تا نفهمند نبودنشان چه به روزمان آورده ؛
ما برای داشتن و بودنِ یک سری از آدم ها در زندگیِ مان از خودمان و احساسِ مان گذشته ایم...

WOLF_1517
WOLF_1517
‍ چگونه اما عشق می آید؟
من چه دانم؟
نسیم را مگر که دیده است؟
غرش رعد را چه کسی پیش از غرش شنیده است؟
چشم کدام سر, تاب باز نگاه آذرخش داشته است؟
از کجا می روید؟ در کجا جان می گیرد؟
درکدام راه پیش می رود؟
روبه کدام سوی؟
چه می دانم؟
دیوانه را مگر مقصدی هست؟
بگذار جهان بر آشوبد!



WOLF_1517
WOLF_1517
دردا که درد عشق تو از گفت و گو گذشت

وز عمر مـن مپرس که آبی ز جو گذشت

هر کس نشان من ز تو پرسد همین بگوی

دیوانه ای کـه عاقبت از آبرو گذشت...


WOLF_1517
WOLF_1517
و چشمانت راز آتش است،
و عشقت پیروزی آدمی ست،

و آغوشت...

اندك جائی برای زیستن
اندك جائی برای مردن...


shadi
shadi
کاش خبرهایِ خوب
سر زده از راه میرسیدند ...
دستِمان را میگرفتند و میبردند جایی
که نه غم باشد نه دوری ...
نه دلتنگی باشد نه فاصله ...
نه تنفری باشد نه بیزاری ...
نه ترسِ از دست دادنی باشد
نه ناتوانیِ فراموش کردن ...
کاش دستِ اتفاقهایِ خوب آنقدر قوی بودند
که میشد تمامِمان را یکجا بهشان بسپاریم
که دیگر فوبیایِ فردایِ دوباره ،
در وجودمان تکثیر نکند و ریشه ی خوشی هایمان را به یکبارِ نخُشکاند

shadi
shadi
هی میرویم و جاده به جایی نمی رسد
قولی که عشق داده، به جایی نمی رسد

چون کوه، پای حرف خودم ایستاده ام
کوهی که ایستاده، به جایی نمی رسد!

دریا هنوز هست ولی مانده ام چرا
این رود بی اراده به جایی نمی رسد؟!

دنیا همیشه عرصه ی پیچیده بودن است
دنیا که صاف و ساده به جایی نمی رسد!

تاریخ را ورق زدم و مطمئن شدم
هرگز کسی پیاده به جایی نمی رسد

ما را برای در به دری آفریده اند
هی می رویم و جاده به جایی نمی رسد
شاعر :

صفحات: 8 9 10 11 12

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو