یافتن پست: #عشق

تُــــ
images تُــــ
گفت : همه‌اش که نباید تو فکر اتفاقای افتاده باشی،
گاهی هم باید به اتفاقای نیفتاده فکر کنی ،
به پاهات فکر کن که هنوز داریشون ،
به چشمات که هنوز سر جاشونن ،
به خونه‌ات که هنوز سیل نبرده‌تش ،
به مادرت که هنوز زنده‌اس ...
بالاخره یه چیزایی تو زندگی هست که اتفاق نیفتادن و تو می تونی به خاطر همونا خوشحال باشی ...
گفتم: پس عشق چی؟
آخه هنوز توو عمرم عاشق نشدم !
گفت: راستشو بخوای عشق تنها چیزیه که نمیدونی اتفاق افتادنش بهتره،
یا اتفاق نیفتادنش!

بابک زمانی

گـمـشـده
گـمـشـده
:)



{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
توبه‌ها بشکسته‌ام

بس که من دل را به دام عشق خوبان بسته‌ام
وز نشاط عشق خوبان توبه‌ها بشکسته‌ام

خسته او را که او از غمزه تير انداخته‌ست
من دل و جان را به تير غمزه‌ي او خسته‌ام

هر کجا شوريده‌اي را ديده‌ام چون خويشتن
دوستي را دامن اندر دامن او بسته‌ام

دوستانم بر سر کارند در بازار عشق
من چو معزولان چرا در گوشه‌اي بنشسته‌ام

چون به ظاهر بنگري در کار من گويي مگر
با سلامت هم نشينم وز ملامت رسته‌ام

اين سلامت را که من دارم ملامت در قفاست
تا نه پنداري که از دام ملامت جسته‌ام

تو بدان منگر که من عقد نشاط خويش را
از جفاي دوستان از ديدگان بگسسته‌ام

باش تا بر گردن ايام بندد بخت من

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
از عاشقان نپرسي

چون من به دام عشقت ، مرغي شکسته پر نيست
مانا ز حال زارم ، صياد را خبر نيست

از ناله ي درونم ، گوش زمانه کر شد
اَوَخ که در دل او، فرياد را اثر نيست !

عمـري است کز فراقت ، خون از دو ديده بارم
اين شام را خدايا ، از پي مگر سحر نيست ؟!

چون روي جان فزايت ، ماهـــــي در آسمان نه
چون قامت رسايت ، سروي به کاشمر نيست

از عاشقان نپرسي ، اي شوخ ديده! گرچه
سرمايه دار هرگــــــز، در فکر رنجبر نيست

اندر ره وصـــــالت ، از جان و ســـــــر گذشتم
هر چند عاشقان را ، پرواي جان و سر نيست

جانا ز خويش ما را ، اين قــــــــدرها مرنجان !
داني که عمر و دوران ، پاينده اين قدر نيست

دیدگاه
1398/03/1 - 15:00 ·

دیدگاه
{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
از هر حلقه‌دام عشق

غلام آن نظربازم که خاطر با يکي دارد
نه مملوکي که هر ساعت نظر با مالکي دارد

مسلم نيست عمر جاودان الا وجودي را
که از زلف رساي او به کف مستمسکي دارد

حديث بردباري را بپرس از عاشق صادق
که بر دل حسرت بسيار و طاقت اندکي دارد

دم از دانش مزن با دانه خال نکورويان
که از هر حلقه‌دام عشق مرغ زيرکي دارد

به حرمت بوسه بايد داد خاک صيد گاهي را
که صيادش هزاران بسمل از هر ناوکي دارد

فقيه و چشمه‌ي کوثر، من و لعل لب ساقي
به قدر خويشتن هر کس که بيني مدرکي دارد

هواي دل عنانم مي‌کشد هر دم نمي‌داني
که از هر گوشه صيد افکن سوار خانگي دارد

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
مخاطبم تو باش ای=❤️

غم هجران يار
خون دل ناخورده بر جانان رسيدن مشکل است
داغ غم ناديده از وصلت شنيدن مشکل است

عشق اگر در دامن پاک دلي جا خوش کند
ملک هستي در قبال دل خريدن مشکل است

گفته بودم ما به دام عشق تو افتاده ايم
بازگويم از خم زلفت رهيدن مشکل است

انتظارت مي کشم با چشم خونين و ترم
عاشق جان باز را بي درد ديدن مشکل است

در از ل بر ما نوشتند اين غم هجران يار
سهم خود از قسمت دنيا نچيدن مشکل است

دیدگاه
1398/02/31 - 14:28 ·

دیدگاه
{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
به یاد گار زتو❤️

خط مکش بر من❤️❤️❤️
ماهرویا ز غم عشق نگه دار مرا
مگذر از بیعت دیرینه و مگذار مرا

به محالی و خطائی ‌که تو را هست خیال
خط مکش بر من و بیهوده میازار مرا

چند گویی که به یک‌بار زبون‌گیر شدی
من زبونم تو زبان‌گیر مپندار مرا
از همه خلق من امروز خریدار توام
گرچه هستند همه خلق خریدار مرا

تو شناسی‌ که به جز من نسزد جفت تو را
من شناسم‌ که به جز تو نسزد یار مرا

تا طلبکار سر زلف تو باشد دل من
با تو باشد به همه حال سروکار مرا

آیم ای دوست به ‌نزدیک تو بارم ندهی
خود دلت بار دهد تا ندهی بار مرا

گر همی با من دلخسته تلطف نکنی
به تکلف چه دهی عشوهٔ بسیار مرا

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
آتش عشق تو

ای غمزه تیز کرده به قصد هلاک ما
بر باد داده آتش عشق تو خاک ما

صد دل فدای چاک گریبان و دامنت
آخر بپرس حال دل چاک چاک ما

آتش گرفت سینه ز سوز درون من
اندیشه کن ز سوز دل دردناک ما

همچون بنفشه سر بدر آرم به پای بوس
سرو تو گر کند گذری بر مغاک ما

ساقی بیار کوزه و پر کن که روزگار
روزی بود که کوزه بسازد ز خاک ما

ترسم که آه من مسکین آتشین کند
آیینهٔ ضمیر مصفّای پاک ما

دیدگاه
1398/02/27 - 14:33 ·

دیدگاه
{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
ای غافل از بلای
ای غافل از بلای دل مبتلای ما
جز مبتلا کسی نرسد در بلای ما

ممکن نباشد از سر کوی تو رفتنم
آری مقیّدست به زلف تو پای ما

حجاج اگر به کعبه بیت الحرم روند
ابروی توست قبله حاجت روای ما

ما معتکف به کوی توایم از سر صفا
موقوف آنکه سعی کنی بر صفای ما

دانم که درد عشق نباشد دوا پذیر
زحمت مکش طبیب ز بهر دوای ما

روز ازل که شادی و غم قسم کرده اند
شادی جان ما که غم آمد عطای ما

ابن حسام را ز دعا وصل تست امید
یا رب قرین کنی به اجابت دعای ما

مرتضی
مرتضی
"ع ش ق"
واژه ی غریبیست عشق...
لحظه ای آبادت می سازد، لحظه ای ویران!
لحظه ای پادشاهی، لحظه ای گدا
پر است از فراز و نشیب، دوری و نزدیکی
تضاد و تفاهم، شک و یقین...
عجیب قدرتمند است و جادو می کند!
خانه ات آباد، ویرانگر لحظه هایم
برقرار باشی در دلم تا همیشه
ای فاتح شبهای با تو بودنم
... ای عشق... [لینک ]

دیدگاه
1398/02/26 - 10:25 ·

دیدگاه
مَنـ
مَنـ
من بع تو فک کنم و بارون ببآرع^^


P158
com.keyvan.eshghman_512x512.png P158
(تقدیم به بهترین)
همین که پاتو از در میذاری بیرون
پی بهونه ام، که زود برگردی
تو میگیری و منم چشمامو میبندم
نمیذارم رو هیچی غیر تو وا شه
می خوام که آخرین تصویر تو ذهنم
تا وقتی تو میای عکس خودت باشه
عشق من، آرومم، حالا که دستای توی دستامه
عشق من، قلب تو، تموم چیزی که از دنیا میخوامش

Yas
Yas
روز هشتم غزلی عشق مرا میچیند
سفره را گوشه ی ایوان طلا میچیند

از همین اول صبح نیت مشهـد کردم
نام سلطان دلم رابه زبان آوردم

شور عشقی به دلم ریخت ، غمی پیرم کرد
يا رضا گفتم و این اسم نمک گیرم کرد

Yas
Yas
عشق آن بغض عجیبیست که از دوری یار
نیمه شب بین گلو مانده و جان می گیرد
یا همان پنجره ای است که شخص عاشق
روزها پشت همان پنجره هی می میرد

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
گفت..................................

باید عاشق بشوی تا بفهمی چه دردی داره
گرح اولاسان ... .تا بیلسن نه وار. .اونا دیسن سئویرم .. .اودا دیه اغرماسن..

لو أنی أعرف أن الحب خطیر جداً ما أحببت
اگر می‌دانستم عشق تا به این اندازه خطرناک است، عاشق نمی‌شدم…

الموج الأزرق فی عینیک ینادینی نحو الأعمق
موج آبی چشمانت مرا به ژرفای بیشتر دعوت می‌کند…

بقول حافظ.....
صلاح کار کجا و من خراب کجا

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو