یافتن پست: #عاقل

P158
P158
رفیقم چی بگم بارونه حالم مثل اشکای من رو شونه ی تو

میترسم سر بزارم روی دستات یهو سقفش بریزه خونه ی تو

یه وقتایی چقدر کم میشه مرحم همون وقتا که درد دل زیاده

یه وقتایی میخوای دیوونه باشی میبینی توی شهر عاقل زیاده

جدایی با جدایی فرق داره

یکی با عشق اومد خسته تن رفت

یکی اونه که من از دست دادم

گمون کردم خودش از دست من رفت

شکستن با شکستن فرق داره

گاهی بغضت شکسته چکه میشی

گاهی سنگی به شیشه ت میزنن

که با هر تکه هزاران تکه میشی

چقدر خالی شده آغوشم از عشق

تُــــ
images.jpg تُــــ
بگردم دور تو، دور نگاهت، دور باطل ها

مرا دیوانه می خوانند، امثال تو عاقل ها



پری رویی، نه... زیباتر، سر زیبایی ات بحث است

به طرزی که کم آوردند توضیح المسائل ها



حسادت می کنم با هرکه دستش لای موهایت...

حسادت می کنم حتی به این موگیر ها، تل ها



مرا از دور میدیدی، خودت را جمع می کردی

بیا یک بار دیگر هم شبیه آن ((اوایل ها))...



و من معنی بعضی شعر ها را دیر می فهمم

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها



مرتضی عابدپور لنگرودی

{  من براي تومينويسم تو براي او بخوانــــــــــــــ }
1551433415039741.jpg { من براي تومينويسم تو براي او بخوانــــــــــــــ }
تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن

در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را

{  من براي تومينويسم تو براي او بخوانــــــــــــــ }
11682829-5005-m.jpg { من براي تومينويسم تو براي او بخوانــــــــــــــ }
دل در انديشه آن زلف گــره گير افتاد.
عاقلان مژده كه ديوانه به زنجير افتاد

دیدگاه
1398/01/6 - 00:49 ·

دیدگاه
{  من براي تومينويسم تو براي او بخوانــــــــــــــ }
47401175_234777677241580_3839400924195433072_n.jpg { من براي تومينويسم تو براي او بخوانــــــــــــــ }
عیبم کنند یاران در عشقت ای پریرخ
دیوانه ساز بر خود یاران عاقلم را

تُــــ
تُــــ
دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

“مهدی فرجی”

مَنـ
1531394957218542.jpg مَنـ

هرکی رای و نظر ندع چیزع:سوت:حلما:رز

کدوم قیشنگترع از بین این دونفری که میزارم عکساشونو:دی

{  من براي تومينويسم تو براي او بخوانــــــــــــــ }
1488955843451666_large.jpg { من براي تومينويسم تو براي او بخوانــــــــــــــ }
**********يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ***********
در نتوان زد از گفت و شنید
........................................................................................
بر بساط نکته دانان شرط نیست...یا سخن دانسته گو ای مرد [لینک ]

تُــــ
تُــــ
بیاین مشاعره کنیم:دی
ممنون اینقد توجه میکنین:خسته:جارو

{  من براي تومينويسم تو براي او بخوانــــــــــــــ }
10531486710467084485.jpg { من براي تومينويسم تو براي او بخوانــــــــــــــ }

از و مردان، و از ، عاقلان دور مي سازد.

گـمـشـده
گـمـشـده
از دیوانه ای پرسیدند :


‌چه کسی را بیشتر دوست داری؟
دیوانه خندید و گفت : "عشقم" ...
‌گفتند: "عشقت" کیست؟؟
‌گفت: "عشقی" ندارم!!

خندیدند و گفتند :
برای "عشقت" چه کارهایی حاضری بکنی...؟

گفت: مانند عاقلان نمیشوم ، نامردی نمیکنم ،
خیانت نمیکنم ، دور نمیزنم ، دروغ نمیگویم ،
تنهایش نمیگذارم ،
خودم را فدایش میکنم...!

‌به او گفتند : اگر عشقت تنهایت گذاشت ،
‌بی وفایی کرد ، خیانت کرد چه...
اشک در چشمان دیوانه حلقه بست و گفت:
‌اگر بامن اینکار را نمیکرد که....!!!
‌ دیوانه نمیشدم!:)

{  من براي تومينويسم تو براي او بخوانــــــــــــــ }
عکس-دختر-چادری-27.jpg { من براي تومينويسم تو براي او بخوانــــــــــــــ }

شاعران آن هنگام که شعر در وصف یار می‌سرایند، به چشم توجه ویژه دارند؛ شاید به این سبب که چشم مهم‌ترین و فریباترین عضو صورت است. از منظر عاقلان چشم دریچه‌ای به درون و نماد دانایی و بصیرت است و برای تیر دلربایی است. اعجاب چشم در گیرایی و نقش آن در زیبایی چهره دلدار آنقدر زیاد بوده که شاعران بخش بسیاری از بهترین اشعار در وصف زیبایی خود را به توصیف و تشبیه یار و دلدار اختصاص داده‌اند

تمام اهل زمین را جهنمی کردی.....که آیه آیه یوسوس الناس است... [لینک ]

دیدگاه
1397/10/4 - 08:15 ·

دیدگاه
تُــــ
تُــــ
در فکر توام فکر

از این زیباتر

در قلب منی قلب

از این کاراتر

من عاقلم از اینکه

شدم عاشق تو

دیوانه تر از من

چه کسی داناتر؟

تُــــ
تُــــ
باید فراموشت کنم ، چندیست تمرین می کنم
من می توانم می شود ، آرام تلقین می کنم
با عکس های دیگری تا صبح ، صحبت می کنم
با آن اتاق خویش را ، بیهوده تزئین می کنم
سخت است اما می شود ، در نقش یک عاقل روَم
نه شب دعایت می کنم ، نه صبح نفرین می کنم
حالم نه اصلا خوب نیست ، تا بعد بهتر می شوم
فکری برای این دل ِ تنهای غمگین می کنم

تُــــ
تُــــ
مرا وقتی گرفتار خودم بودم صدا کردی

مرا از من، مرا از قیدِ من بودن رها کردی



_دوباره روی ماهت محو شد در رشته های شب

تو با زیبایی‌ات این حرف‌ها را نخ نما کردی...



نماز عشق می خواندم، امامم حضرت دل بود

کنارم بی تکلّف ایستادی، اقتدا کردی



به هم نزدیک بودیم، آتش از لب‌هات می‌تابید

دلت می‌خواست لب‌های مرا، امّا حیا کردی



من از خود نیمه‌ای را دیده بودم "عاقل" اما تو

مرا با نیمه ی دیوانه ی من آشنا کردی

محمدرضا طاهری

صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو