یافتن پست: #طوفانی

【wolf】
【wolf】
سبز سبزم ، نفس باور من بارانیست

هیچکس جزتو دراندیشه ی من پیدانیست

حاصل دم زدن از عشق گل لبخنداست

گرچه شیرینی این خنده پس از گریانیست

متلاطم نشود بحر دلم از هرسنگ

به هوای تو هوای دل من طوفانیست

آدم از جنت اگر رفت بسودای تو بود

جنتی نیست درآن جا که رخ حوانیست

آی لیلای تمنای جنون آمیزم

عشق آغاز طریق تب بی پایانیست

عطر پیراهنت هرچند به من نزدیک است

باز انگار که تقدیر دلم کنعانیست



مهدی زکی زاده

【wolf】
【wolf】
من کویری خشکم اما ساحلی بارانیم

ظاهری آرام دارد باطن طوفانیم



مثل شمشیر از هراسم دست و پا گم می کنند

خود ولی در دستهای دیگران زندانیم



بس که دنبال تو گشتم شهره ی عالم شدم

سربلندم کرده خوشبختانه سرگردانیم



می زند لبخند بر چشمان اشک آلود شمع

هر که باشد باخبر از گریه ی پنهانیم



هیچ دانایی فریب چشمهایت را نخورد

عاقبت کاری به دستم می دهد نادانیم



سجاد سامانی

【wolf】
1539967891558816.png 【wolf】
از هم بپاشانم به آسانی! مهم نیست

اینها برای هیچ طوفانی مهم نیست !



آغوش من مخروبه ای رو به سقوط است

دیگر برایم عمق ویرانی مهم نیست



با دردِ خنجر، دردِ خار از خاطرم رفت

بعد ازتو غم های فراوانی مهم نیست



یک مُرده درد ِ زخم را حس می کند؟ نه!

دیگر مرا هرچه برنجانی مهم نیست



دار و ندارم سوخت در این آتش اما

هرچه برایم دل بسوزانی، مهم نیست



هرکس که با ایمان به راهی رفته باشد،

دیگر برایش هیچ تاوانی مهم نیست

...

حالا چه خواهد شد پس از این؟هرچه باشد!

این بار دیگر هیچ پایانی مهم نیست



رویا باقری

گـمـشـده
گـمـشـده
در دلم،
باز هوایی است
که طوفانی توست...:هعی


【wolf】
【wolf】
اینک این من : سر به سودای پریشانی نهاده

داغ نامت را نشان کرده ، به پیشانی نهاده

گریه ام را می خورم زیرا که می ترسم ز باران

مثل برجی خسته ، برجی رو به ویرانی نهاده

از هراس گم شدن در گیسویت با دل چه گویم؟

با دل -این گستاخ پا در راه ظلمانی نهاده -

تا که بیدارش کند کی؟بخت من اکنون که خوابست

سر به بالین شبی تاریک وطولانی نهاده

ذره ذره می روم تحلیل سنگ ساحلم من

خویش را در معرض امواج طوفانی نهاده

شاعرم من یا تو ؟ ای چشمان تو امضای خود را

پای هر یک زین غزل های سلیمانی نهاده



حسین منزوی

سکوت شب
سکوت شب
باران را دوست دارم که به زندگی ما می بارد
عاشق احساساتی هستم که هر طوفان ایجاد می کند
تو و من برای هر طوفانی که با آن می آید زندگی می کنیم
اوه، عزیزم، باران می گوید که من دوباره و دوباره عاشقت هستم!

سکوت شب
سکوت شب
فصل باران است بارانی شویم

از درون جوشیم و طوفانی شویم

بوی خاک و بوی نمناک چمن

کیف دارد زیر باران تر شدن

در تمام قطره ها تکثیر شو

زیر باران خدا تطهیر شو

سکوت شب
سکوت شب
"مرگ، مادر مهربانی است که بچه ی خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده، نوازش میکند و می خواباند."

سکوت شب
سکوت شب
می توان بارها سوخت ...
اما آتش نشد ...
دریای طوفانی شد ...
اما سیل نشد ...
بارها شکست ...
اما دشنه نشد...
می توان در درون بهم ریخت ...
پیچید ...
نالید ...
ویران شد ...
می توان روبروی چشمان مردم ...
هزار تکه شد ...
و کسی شکسته هایت را ندید...
اما فقط در خلوت خویش...
می توان دوباره ...
متولد شد...!!!

سکوت شب
سکوت شب
گاهی وقتها ...

مثل دیشب٬ مثل امشب

که هوای روزگارم ابری٬

هوای چشمانم بارانی٬

و هوای قلبم طوفانی ست

نوازشم کن...

تا نترسم از تنهایی٬

تا باور كنم كه هنوز

دلخوشي ها كم نيست...

سکوت شب
سکوت شب
وقتی می خواهی بروی

آسمان، صاف است

راه ها، هموار

ترن ها مدام سوت می کشند

همین طور

کشتی ها

اما وقتی می خواهی بیایی

دریاها، طوفانی می شوند

آسمان ها، ابری

و راه های زمینی را نیز

برف می بندد

سکوت شب
سکوت شب
اگه سرطانی،من دردشم
اگه یه طوفانی من گردشم
هر رنگی باشی من همرگشم
تو اتفاقی و من لرزشم

سکوت شب
سکوت شب
حال من این روزها از قبل طوفانی تر است
از تمام چترهای شهر بارانی تر است

سکوت شب
سکوت شب
دلم کویـــر می خواهد و تنـــهایی و ســکوت



سکوتی عمیق با همنوازی نالۀ باد



و آغوش ِ سرد ِ شبی که آتش وجودم را فرو نشاند



نه پایی که در نوردد مرزهایم



نه احساسی که بشکند سکوتـــم،



نه شخصیت های مجازی که اعتبار حرفشون تا حلق بیشتر نیست



نه روحی که آویزانـم شود...



من باشــم و



تنهایـی ِ ژرفی که نور ستارگان روشنش می کند



و آرامشی که قبل از هیچ طوفانی نیست

سکوت شب
سکوت شب
گفتم: این باغ ار گل سرخ بهاران بایدش؟
گفت: صبری تا کران روزگاران بایدش
تازیانه‌ی رعد و نیزه‌ی آذرخشان نیز هست
گر نسیم
و بوسه‌های نرم باران بایدش
گفتم
آن قربانیان پار
آن گلهای سرخ ؟
گفت: آری
ناگهانش گریه آرامش ربود
وز پی خاموشی طوفانی‌اش
گفت: اگر در سوک‌شان
ابر می‌خواهد گریست
هفت دریای جهان
یک قطره باران بایدش
گفتمش
خالی‌ست شهر از
عاشقان وینجا نماند
مرد راهی تا هوای کوی یاران بایدش
گفت: چون روح بهاران
آید از اقصای شهر
مردها جوشد ز خاک
آن سان که از باران گیاه
و آنچه می‌باید کنون
صبر مردان و
دل امیدواران بایدش

صفحات: 1 2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو