یافتن پست: #صفحۀ

گل افشان گل محمدی
گل افشان گل محمدی
اصول و مبانی تعلیم و تربیت سیاستگذاریها و تدابیر راههای افزایش عقل
موضوعِ تعلیم و تربیت انسان است و یکی از مهمترین مسائل انسان که به تعلیم و تربیت مربوط می شود عقل هست، عقل که از غریزه های اختصاصی انسان محسوب می شود، توجه به عقل موجب افزایش آن است. از جمله راههای افزایش عقل عبارت است از: 1- علم آموزی. 2- تجربه اندوزی
حضرت علی سلام الله علیه فرمودند: عقل که غریزه اختصاصی انسان و از سرمایه های طبیعی بشر است با علم آموزی و تجربه اندوزی افزایش می یابد. غررالحکم، صفحۀ 67
برداشت از حدیث اصول و مبانی تعلیم و تربیت سیاستگذاریها و تدابیر راههای افزایش عقل
1- عقل غریزه اختصاصی انسان است.
2- انسان دارای سرمایه های زبیعی مانند عقل است.
3- عقل با علم آموزی و تجربه اندوزی افزایش می یابد.
4- باید در افزایش عقل کوشش نمود.
5- برای اینکه بستر افزایش عقل به کمالات میسّر شود بر خانوادهها و دست اندرکاران نظام تعلیم و تربیت و فرهنگ سازی" حوزهها و دانشگاهها و آموزش و پرورش و وزارت ارشاد اسلامی و رسانه ها و مراکز تعلیم و تربیت و فرهنگسراها و مساجد و صدا و سیما و مطبوعات" است که امکان علم آموزی و تجربه اندوزی

گل افشان گل محمدی
گل افشان گل محمدی
6) حضرت امام صادق علیه السّلام فرمود: هر که قلب خویش را واعظ خویش قرار ندهد و در وجودش بازدارنده ای نداشته باشد و همراه خود ارشاد کننده ای نداشته باشد، دشمن بر وی غلبه نماید. کتاب جهاد با نفس، صفحۀ هیجده [لینک ]

یا زهرا (س)
یا زهرا (س)
۵

- خانم ایزدی .

با التماس نگاهش کردم وتوی دلم گفتم نرو!

کمی مکث کرد وگفت:

- اگه بازهم فرصت مطالعه داشتین، میتونم کتاب های دیگه ای هم بهتون پیشنهاد کنم.

- چه طوری کتابها رو ازتون بگیرم؟ کجا می توام پیداتون کنم؟

- در واقع فعلاً جای مشخصی ندارم، ولی بیشتر وقتها توی مسجد امام حسین (ع) هستم، خیابون گرگان، بلدین که؟

مثل پرندهای بود که می خواست پرواز کند، ولی من میدانستم اگر برود دل مرا نیز با خود خواهد برد. بال های پروازش قدرتمند بود. با همان شتابی که آمده بود رفت و من نتوانستم حتی دل خودم را نگه دارم. خسته و درمانده از این همه تلاشی روی پله ای نشستم، سرم را در میان دست هایم گرفتم و سعی کردم آرامشم را باز یابم. ولی وقتی سرم را بلند کردم، تمام وجودم یخ کرد. نمی توانستم چیزی را که میدیدم باورکنم، اردشیر بود که مثل یک گرگ زخمی رو به روم ایستاده بود و با چشم های دریده، خیره خیره مرا می نگریست. مثل بچه ای که کاربدی انجام داده و از پدرش میترسد، از جا برخاستم، دست و پایم میلرزید. نم یدانستم از کی مرا می پایید و آیا او را هم دیده بود یا نه؟ چطور سر و کله اش پیدا شده بود؟ آب دهانش را به

یا زهرا (س)
یا زهرا (س)
۳۵ داستان دنباله دار پنجره چوبی

۴

با انگیزه و علاقه به مسجد می رفتم. مادرم یکی از جانمازهای مهمان را به من داد و من در صف جماعات کنارش ایستادم و لذت بخش ترین نماز عمرم را خواندم .

بعد از نماز حاج آقا درباره تظاهرات و راهپیمایی در شهرهای دیگر اخبار و اطلاعاقی داد و بعد هم به مناسبت سالگرد اعتراض آقای خمینی به قانون کاپیتولاسیون، درباره این موضوع برای جمع حاضر صحبت کرد. در راه

بازگشت مادرم گفت:

این اعظم جون این قدر حرف زد که نفهمیدم این قانون که حاج آقا گفت یعنی چی؟


درطول راه برایش توضیح دادم و مادرم که سراپا گوش بود، در حالی که کلید را توی قفل در میچرخاند گفت:

این دیگه چه جورشه!


- آقای خمینی هم برای همین اعتراض کرده دیگه!

صبح وقتی از خواب بیدار شدم نمی دانم چرا، ولی آرام و قرار نداشتم. دیگر نمیتوانستم در خانه بمانم. لباس پوشیدم و پایین رفتم. مادرم که مرا حاضر به یراق دید، گفت:

- اقلا صب کن افتاب در بیاد!

پدرم همان موقع با نان تازه وارد شد و گفت:

- کجا؟ - یه سر میرم دانشگاه!

- شلوغه بابا! کجا میخوای بری؟

- زود برمی گردم. پدرم پاپیچ نمی شد. همهٔ کارها را به مادرم

یا زهرا (س)
یا زهرا (س)
۳۱ داستان دنباله دار پنجره چوبی

۴

نمی دانستم چطور از دستش خلاص شوم که زهر کینه اش دامنم را نگیرد. مادرم با یک سبد سبزی پاک شده از خانهٔ مهین خانم بیرون آمد.

عادتشان بود. دور هم جمع شوند و سبزی هایشان را به اتفاق پاک کنند. گفت:

- چرا دم دری؟

- هيچی!

- بیا تو کارت دارم! با هم رفتیم داخل، مادرم سبد سبزی را به دستم داد و گفت:

- این ها رو بذار تو آشپزخونه. وقتی به اتاق برگشتم، مادرم دوباره شروع کرد به دادن خبرها و شنیده هایش:

- میگن سرهنگ فرار کرده! تو می گی راسته؟ دختر خواهر مهری خانم می گفت مستشارای آمریکایی دارن از مملکت خارج میشن میگفت همشون دارن فرار میکنن. ترسیدن. راستی گلی، مستشار یعنی چی؟ روم نشد از دختر خواهر مهری خانم بپرسم.

و بدون اینکه منتظر جواب شود، اضافه کرد:

- چه قدرخوبه که دانشگاه نمی ری و گرنه دلم هزار راه می رفت تا بری و برگردی. می گن خیابونا خیلی شلوغه. همه جا پر از ارتشیه!

حرفش را بریدم وگفتم:

- ولی مجبورم یه سربرم ببینم چه خبره!

- چه خبره؟ هیچ خبری نیست! هیچ جا نمی ری!

- مامان ! ... بچه که نیستم این همه ادم تو خیابونن، من هم یکی

۳۶

برای ته

یا زهرا (س)
یا زهرا (س)
۲۷ داستان دنباله دار پنجره چوبی

۳

آماده با او رو به رو شوم. درضمن مطالعه، شاهد جنب و جوش غیرعادی در خانه سرهنگ بودم و البته پس از یکی - دو روز کاشف به عمل آمد که خانوادهٔ سرهنگ برای دیدن پسرشان به فرنگ می روند. خاتم سرهنگ بار اولش نبود که به دیدن پسرش می رفت، اما برخلاف دفعه های پیش که با خوشحالی و تفاخر از این سفر یاد می کرد، این بار با چشمانی اشک بار

خداحافظی کرد و رفت.

۳۲

یا زهرا (س)
یا زهرا (س)
۲۳ داستان دنباله دار پنجره چوبی

۳

را از دیگران بگیرم. به دانشکدهٔ فنی سرکی کشیدم، ولى آن جا هم نبود. سرانجام با نا امیدی به خانه برگشتم. دو - سه روزی کارم این شده بود که صبح به دانشگاه بروم، گشتی بزنم و ظهر دست از پا درازتر به خانه برگردم. گرچه او را پیدا نمی کردم، اما دیگر برای حاضرین درمحوطهٔ دانشگاه چهره ای ناشناس نبودم. گاهی ناخودآگاه در بحث هایشان وارد می شدم، اما در درون از این که تا این حد از آن ها دورم ، احساس رشکستگی می کردم. وقتِسی من به دنبال مدل مو و لباس بودم، بقیه چه قدر مطالعه کرده بودند. اسم ها و اصطلاحاتی به کار می بردند که اصلاً توی کتابهای دانشگاه نبود، ولى ھمه آن ها را شنیده و خوانده بودند. من هم باید بیشتر مطالعه می کردم. در رفت و آمدهایم در این چند روز چه قدر دست فروش می دیدم که آزادانه کتابهایی می فروختند که تا به حال داشتن آنها ممنوع بود؛ این را همه می گفتند. گاهی کنار بساطشان می ایستادم و عنوان کتاب ها را نگاه می کردم، اما نمیدانستم چه کتابی باید بخرم و چه باید بخوانم. معلمم را گم کرده بودم. - مادرم که مبهوت رفتار من مانده بود،می گفت:

- انگار از وق

یا زهرا (س)
یا زهرا (س)
۱۸ داستان دنباله دار پنجره چوبی

۲

رمضون !!!

- این چه جور حرف زدنه؟ یه ساعته منو این جا یه لنگه پا نگه داشی، هی متلک بارم می کنی؟ با عصبانیتی ساختگی به داخل خانه رفتم و در را محکم بستم، همان جا پشت به در تکیه کردم. صدایش را مبهم شنیدم که غرولند می کرد. اردشیر گرچه بویی از ادب و نزاکت نبرده بود، اما آدم تیزی بود و حتماً علت روسری سرکردن مرا هم حدس زده بود. اصطلاح «خاله قزی روسری یزدی و مش رمضون» را هم از قصهٔ خاله سوسکه کش رفته بود تا مرا تحقیر کند. مادرم که تازه از آشپزخانه به اتاق آمده بود گفت:

- چه عجب! بالاخره دل کندی. چیزی پیدا کردی؟ با آب وتاب شروع کردم به نشان دادن عکس محله و توضیح دربارهٔ شماره دوزی. دست آخر هم گفتم:

- می خوام یه جانماز خوشگل برات شماره دوزی کنم.

- لازم نکرده، من خودم جانماز دارم. اگه راست می گی، برای خودت درست کن... حالا چرا روسری منو سرت کردی؟ هنوز روسرى سرم بود. با لکنت گفتم:

ـ آخه پسر خواهر خانم سرهنگ خونه شون بود. کارها و رفتارش یه کمی شبیه احمد آقاست. گفتم شاید ناراحت بشه من بی حجاب ہرم اون جا.

- ناراحت بشه؟ خاله خودش جلوی گماشته سرهنگ صبح

یا زهرا (س)
یا زهرا (س)
- مگه ماهی از آب خسته می شه؟

- چه جالب ! یعنی شما با کتاب زنده اید؟

- طبیعتاً، کتاب از رکود ذهن و فسیل شدن آدم جلوگیری میکنه!

آدم رو به جریان میندازه. در حالی که جسم آدم مجبوره یه جا ثابت بمونه؛ فکر وروح آدم روپویا می کنه. احساسی سکون ومرداب بودن به آدم دست نمیده... .

همین طور حرف می زد، اما همچنان سربه زیره به قالی نگاه می کرد. خسته شدم. اگر نگاهش را ندیده بودم، فکر میکردم شاید نابینا باشد. باید چیزی میگفتم که سرش را بلند کند. تیری در ترکش گذاشتم و در تاریکی پرتاب کردم. بدون توجه به موضوعی که او داشت با آب و تاب از آن صحبت

می کرد گفتم:

- من به خاطر شما روسری سرم کردم، ولی شما اصلاً به من نگاه نمیکنین !

- یکه خورد. صحبتش نیمه کاره ماند. سرش را بلند کرد. با تعجب نگاهم کرد و گفت:

- من از شما خواستم روسری سرکنین ؟

- من... من فکر کردم شما این طوری خوشحال می شین !

- خوشحالی من چه اهمیتی داره! شما باید کسی رو خوشحال کنین که این کار رو ازتون خواسته. روشنک وارد اتاق شد. البته توجهی به ما نداشت. اسباب بازی اش را که دنبال آن آمده بود، برداشت و رفت. دلم میخواست بروم و رو به رویش بنشی

یا زهرا (س)
یا زهرا (س)
۵ داستان دنباله دار پنجره چوبی

۱

که در راه برگشت شاهد ماجرای تلخی بودم. دو مرد کت شلواری، کراواتی سر پیچ کوچهٔ باریک منتهی به خیابان، جوانی را که جلوی من در حرکت بود غافلگیر کردند و بدون این که توجه کسی جلب شود، او را سوار یک شورلت رویال آجری رنگ کردند و با خود بردند. جوان از نظرتیپ و ظاهرشبیه همان کسی بود که در ایستگاه دیده بودم. صدای مادرم از پایین می آمد:

- گلی بیا یه چیزی بخور چایی می خوری؟ تازه دم کردم.

- نه مامان، میل ندارم. چیزى نمیخوام.

دوباره به خلوم فرورفتم. دستم را دراز کردم و برگی از درخت چنار -که به پنجره ام سرک می کشید- چیدم و مشغول بازی با آن شدم. از این کار هم خسته شدم. می خواستم پنجره را ببندم، اما درست در همان لحظه چیزی دیدم که باورم نمیشد. خودش بود. توی کوچهٔ ما، حتما مرا تعقیب کرده بود تا خانه مان را پیدا کند، اما او رو به روی خانه سرهنگ ایستاد و زنگ را فشرد و در حالی که منتظر باز شدن در بود، کاملاً اتفاقی به طرف من برگشت. این بار من بودم که با نگاهم اورا صدازدم. همان چشم ها و همان نگاه. در دلم توفان دوباره تکرار شد. دم لرزید، اما او انگار غافلگیر شده

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو