یافتن پست: #صدایت

ایدز ساینا
ایدز ساینا
تا به حال شده به نقطه ای برسید که اطرافیانتان بگویند : فلانی ! تو آن فلانیِ سابق نیستی...
شده که به عکس های قدیمی تان نگاه کنید و دقیق شوید در لبخندهای واقعی تان ؟
بعد پیش خود بگویید یعنی این منم ؟!
تا به حال شده تمام فیوریت هایتان رفته رفته از یادتان برود و صدایتان هم در نیاید ؟
شده که هی تلاش کنید برای تقویت حافظه تان ولی هیچ چیز از خودتان را به یاد نیاورید؟
اگر نشده شما را به خدا یک کاری نکنید که آدمِ دیگری با خودش،با گذشته اش با تمام هویتش بیگانه شود...
آدم هایی که با خودشان بیگانه می شوند،
یک شب باهمین شمشیرِ بیگانگی و دلتنگی، احساسات و خاطراتشان را سر می برند...
و از همه خطرناک تر آدمی ست که نه به احساساتش تعلق دارد و نه روی خاطراتش تملک... مهسا_پناهی
:)

فقط خدا
فقط خدا

فقط خدا
فقط خدا
فرقی ندارد
چه ساعت از شبانه روز باشد؛
‍‍صدایت را که می شنوم
خورشید در دلم طلوع میکند...!!!:قلب

فقط خدا
عکس-پروفایل-عاشقانه-فانتزیaraas-2.jpg فقط خدا

فقط خدا
photo_2016-09-09_19-45-05.jpg فقط خدا

iraj
iraj
در موسیقی سنتی یک گوشه‌ای هست به‌نام سَلمَک‌.
یک جایی بین پرده‌ی چهارم و پنجم دستگاه شور.
وقتی می‌خواهی از "شور" بیفتی تویِ "دشتی".
آن‌جا؛ درست همان لحظه، یک مکث می‌کنی؛ یک توقف چند ثانیه‌ای بین دو پرده.
یک لحظه آواز را به جای آن‌که رها کنی توی هوا، نگه میداری توی گلو... می‌پیچانی،
مکث می‌کنی،
خسیس می‌شوی توی خرج کردنش!
چرا؟
چون بعدش که می‌روی توی "دشتی" و صدا را رها می‌کنی، آزادش می‌کنی، آن مکث چند ثانیه‌ای کرشمه می‌شود روی صدایت.
یک دمِ دل‌انگیز می‌آفرینی؛
جانِ جهان ‌می‌شود ترمه‌ی آوازت...
* زندگی هم همین است.
گاهی اگر دلش خواست مکث کند، پاپِی نشوید که هل بدهیدش جلو.
بگذارید لحظه‌ای را توقف کند،
دراز بکشد بین دو اتفاق...
رها کنید این با شتاب پیش رفتن را.
کِش بیائید میان حادثه‌ها.
دست بیندازید توی جیبتان.
سوت بزنید و خیابان‌ها را فتح کنید و بسپارید خودتان را به خیالِ خوشِ آسودگی...
شاید زندگی آن نغمه‌ی جادویی که برایتان حبس کرده است در گلو را،
همین زودی،
پشت این مکثِ کش‌دارِ بدِ حادثه‌ها،
رها کند توی سرنوشت‌تان...
دنیاتون پر از اتفاقات قشنگ.

iraj
1542297789297340_large.jpg iraj
این که دور باشی
یا نباشی
یا حتی زبانم لال ..
دوستم نداشته باشی
این‌ها همه کاری می‌کنند که
با غصه بخواهمت،
با بغض صدایت بزنم
با درد دوستت داشته باشم ..
این‌ها فقط کامم را تلخ می‌کنند،
وگرنه تو که می‌دانی
"دوست داشتنت
پای ثابت زندگی من است ..."

دیدگاه
1397/08/24 - 21:07 ·

دیدگاه
payam
10531435764436956098.jpg payam
@wolf احساست رانفس میکشم
نگاهت رامیخوانم
قلبت رامینوازم
صدایت رامیبوسم
سکوتت رامیشنوم
ازعاشقانه هایت برای خودم لباس میدوزم
دیوانه نیستم!
فقط یک جورخاص که کسی بلدنیست
عاشقت هستم

iraj
iraj
صدایت
گفت و گوی بارانُ بابونه

دهانت

باغستان سیبُ بهارنارنج

لب هایت لانهٔ مرغان عشق ستُ

دست هایت

شب شعرُ دفتر خاطرات دیوانه

و حضورت درخت با شکوهی

که سایه اش

قلمرو گل های وحشی ست

و زیر آرامش باوقارش

عشق آرام می گیرد

iraj
iraj
با من از خواستن بگو

در مخمل صدایت

با زبانی که در پوستُ استخوانم

لرزه می ریزد

با من از پایان روز

با زبان شب بگو

با آرایش واژه هائی که

زادهٔ آزادی اند

و مرغان عشق را

به پرواز می برند

با من از زیبائی بگو

با نواهای لالائی

با نجواهای میلُ رضایت

که نفس هایم را به آه می نشانند

و با من از عشق بگو

با لب های قلبی که من می ستایم

با صدایِ همیشه

【wolf】
【wolf】
هنوز گر چه صدایت غریب و غمگین است

بلند حرف بزن،گوش شهر سنگین است

بلند حرف بزن ماه بی قرینه،ولی

مراقب سخنت باش،شب خبرچین است

مراقب سخنت باش و کم بگو از عشق

شنیده ام که مجازات عشق سنگین است

اگر به نام تو دستی به آسمان برخاست

گمان مبر که دعا می کنند،نفرین است....

به قدر خوردن یک چای تلخ با من باش

که تلخ با تو عزیزم هنوز شیرین است

مرا به خوب شدن وعده می دهی اما

شنیده ام همه ی وعده ها دروغین است

به حال و روز بد پیش از این چه می نالی؟

چه ماجرا که به تقدیرمان پس از این است...



ناصر حامدی

صحرا
صحرا
صدایت نمیکنم که برگردی
مهم باشم خودت برمیگردی
:)

4 دیدگاه
1397/08/7 - 22:07 توسط موبایل · ۴ موافق

4 دیدگاه
【wolf】
【wolf】
گاهی بی صدا نگاهت میکنم …

مرا ببخش برای این نگاه های پنهانی ،

شاید اگر بغضم فرو نشیند

صدایت کنم …

【wolf】
【wolf】
جز من نکرده هیچ کسی ادعای تو

هر کس مجاز نیست شود مبتلای تو



آنقدر نازک است صدایت ، گمان کنم

از گل سرشته است خداوند نای تو



یک حس من از خدای اضافی گرفته ام

تا با دو چشم خویش ببینم صدای تو



جسم مرا بگیر و در خود مچاله کن

خواهد چکید از بدنم چشم های تو



چشمک به او زدند تمام ستاره ها

مهتاب ـ محض اینکه در آورد ادای تو



البته بنده منکر مهتاب نیستم

با اینهمه نمی رسد او هم به پای تو

!

!

!

!

!

این رد کفش نیست ، نشان تعجب است

روییده وقت رفتنت از رد پای تو



این جا « تو » را اگرچه که ردیف کرده است

دستش نمی رسد به تو اما « رضا » ی تو ...



علیرضا بدیع{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}{-118-}

گـمـشـده
گـمـشـده
دعواکن، ولی با کاغذت،
اگر از کسی ناراحتی، یک کاغذ بردار و یک مداد،
هرچه خواستی به او بگویی، روی کاغذ بنویس،
خواستی هم داد بکشی؛
تنها سایز کلماتت را بزرگ کن نه صدایت را؛
آرام که شدی، برگرد و کاغذت را نگاه کن،
آنوقت خودت قضاوت کن؛
حالا میتوانی تمام خشم نوشته هایت را با پاک کن عزیزت پاک کنی. دلی هم نشکانده ای، وجدانت را نیازرده ای؛
خرجش همان مداد و پاک کن بود، نه بغض و پشیمانی
گاهی میتوان از کورهء خشم پخته تر بیرون آمد...

"الهی‌ قمشه‌ای"

صفحات: 1 2 3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو