یافتن پست: #شکایت

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
1640742 { من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
تا در این قصه پر حادثه حاضر باشم

حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و
من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم

تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

قسمت این بود، چرا از تو شکایت بکنم؟
یا در این قصه به دنبال مقصر باشم؟

شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده اسم خوش شاعر باشم

شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من
در پس پرده ایمان به تو کافر باشم

دردم این است که باید پس از این قسمت ها
سال ها منتظـر قسمت آخر باشم

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
images { من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
چون دوست دوست دارد و ما خون دل خوریم
از دشمن حسود شکایت چرا کنیم

دیدگاه
1398/02/6 - 23:50 ·

دیدگاه
{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
49933514_167855077512078_2032961766119087804_n.jpg { من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
گفتم که شکایتی بخوانم
از دست تو پیش روی دشمن
کاین سخت دلی و سست مهری
جرم از طرف تو بود یا من

دیدگاه
1398/01/10 - 17:17 ·

دیدگاه
گـمـشـده
IMG_20181104_163356_768.jpg گـمـشـده
گمشده زیست ندوس:خسته

گـمـشـده
گـمـشـده
-بر هر کسی که می‌نگرم
در شکایت است
در حیرتم که گردش گردون
به کام کیست..!؟


{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
عکس-چادری-28.jpg { من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }

می توانی کنی که#گل-های-رز-خار دارند....
یا می توانی باشی که#خارها (گل) رز دارند
وتو رز باش در کنار من [لینک ]

محمدحسن اسايش-1331
محمدحسن اسايش-1331
سلام نواهای زیر که توسط زنان روستای کوچ در مجالس عزا ی زنانه خوانده می شود و تعدادی از این نواها گاهی در پشت کار قالیبافی ویا در هنگام دروی گندم ویا در شبهای زمستان در مراسم آتشانی به عنوان فراقی در دوری از مسافر به غربت رفته ویا سربازی که درشهری دور سربازاست ئغریب است و یا در دوری از یار ئدوست وخواهر وبرادر و-که از هم جدا شده اند- به عنوان فراق خوانده می شود وبیانگر درد وفراق وجدایی است واما برگردیم به مجلس نواخوانی زنانه :

بصد خواری بزرگ کردم درختی که درسایه ش نشینم گاه ووقتی سمال آمد درخت ازریشه برکند بسوزد این چنین طالع و بدختی.

2-ای چرخ فلک چرا چنینم کردی ؟ برسنگ زدی ونگین نگینم کردی

دراول عمر خود ندیدم خوبی در آخر عمر گوشه نشینم کردی.

3-غربت خراب ومو خراب غربت مو(من) گوشه نشین آفتاب غربت

شاالله که نیایه آب از غربت تا مو نکشم جور وجفا ازغربت .

4- در غریبی ناله کردم ، هیچ کس یادم نکرد در قفس جان دادم وصیاد ، آزادم نکرد

همتی می خواستم ازگردش چرخ فلک چرخ بی همت خرابم کرد وآزادم نکرد.

5-آنجا که غریب ناله ی زار کند

a
a
از شهيدبابايى پرسيدند: عباس جـان چه خبر؟ چه كار ميکنى؟ گفت: به نگهبانى دل مشغوليم که غيرازخدا كسی وارد نشود. نگهبان دلت باش

تُــــ
تُــــ
پُرِ زخمم و غم قهرِ تو مانند نمک
به گمانم که بمیرم، تو بگویی به درک


به هوای تو دلم یکسره، آرام و یواش
می کشد از سر دیوار حیاط تو سرک


مدتی هست که فهمیده ام آن خنده ی تو
در خودش داشته مجموعه ای از دوز و کلک


تا که من دق کنم از غصه، برایش هر روز
می کشی سرمه و سرخاب و سفیداب و زَرک


رنگ و رویم شده از تندی اخلاق تو زرد
شده ام لاغر و پژمرده، لبم خورده ترک


دوستی گفت: "گمانم که به این حالت تند
عاشقی را زده در خانه ی قلب تو محک"


"دوستت دارم" و با گفتن آن صدها بار
داده ام دست دل سنگ و سیاه تو گَزک


گفته بودی که شکایت نکنم...چشم! دعا:
حافظت دست خدا باشد و اَللهُ مَعک



جواد مزنگی

تُــــ
تُــــ
با زبان گریه از دنیا شکایت می کنم

از لب خندان مردم نیز ، حیرت می کنم



از گِلی دیگر مرا شاید پدید آورده اند

در کنار دیگران احساس غربت می کنم



بی سبب عمر گرانم را نبخشیدم به عشق

من به هر کس دشمنم باشد محبت می کنم



سرگذشتم بس که غمگین است حتی سنگ ها

اشک می ریزند تا از خویش صحبت می کنم



بهترین نعمت سکوت است و من ِ بی همزبان

با زبان واکردنم کفران نعمت می کنم



سجاد سامانی

تُــــ
تُــــ
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

تا در این قصــــه پر حادثــه حاضــــر باشم

حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و

من بــه دنبال تو یک عمر مسافــــر باشـــم

تو پری باشـــی و تا آن سوی دریا بروی

من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

قسمت این بود، چرا از تو شکایت بکنم؟

یا در این قصـــه بــــه دنبال مقصر باشم؟

شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد

تا برازنده اســــم خوش شاعـــر باشـــــم

شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من

در پس پرده ایمان بــــه تــــو کافـــر باشـم

دردم این است که باید پس از این قسمت ها

سال هــــا منتــظـر قسمت آخـــــر باشــــــم



غلامرضا طریقی

گـمـشـده
گـمـشـده
کاش این بیت سعدی رو میشد روی پیشونی حک کرد تا هم خودم یادم نره و هم دوستام:
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم:)

تُــــ
تُــــ
کامنت اول:هعی

تُــــ
تُــــ
چقدر این سربالایی ها ادامه دارند؟
من از زندگی که هیچ … پاهایم از من شکایت دارند

گـمـشـده
گـمـشـده
آدم‌ها آنقدرها که جدی می‌نویسند خشک و عبوس نیستند،
آنقدرها که بذله‌گویی می‌کنند شاد و خندان نیستند،
آنقدرها که در نوشته‌ها قربان‌صدقه‌ی هم می‌روند دل‌بسته نیستند،
آنقدرها که شکایت می‌کنند ناراضی نیستند.

آدم‌ها به آن شدتی که سرود ای ایران را می‌خوانند وطن‌دوست نیستند،
به آن حرارتی که برای امام حسین سینه می‌زنند مذهبی نیستند،
آنقدرها که کتاب می‌خرند کتابخوان نیستند،
آنقدرها که پرده‌دری می‌کنند بی‌حیا نیستند.

آدم‌ها آنقدرها که پرت و پلا می‌گویند کم‌شعور نیستند،
آنقدرها که حرف‌های زیبا می‌زنند پاک و منزه نیستند، آنقدرها که دشمنانشان می‌گویند پلید نیستند،
آنقدرها که دوستانشان تعریف می‌کنند دوست‌داشتنی نیستند...

کار دارد شناختن آدم‌ها، به این آسانی‌ها نیست...^_^

صفحات: 1 2 3 4 5 6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو