یافتن پست: #شاعر

Yas
Yas
کاش شاعر میشُدی تا بفهمی
سُرودنت و رفتنت که باهم
تلاقی پیدا میکنند ،
چه بر سر این منِ بی کس می آورد و
تو فقط میخوانی و رد میشوی و
نمیدانی که واج به واج هر غزل
اشکی ست که از چَشمم نیامده و
به سرم دستور سرودن داده و
به انگشتانم تمنّای نوشتن کرده ..
دست کم به خودت بگیر ؛
ببین ! به برگشتنت فکر هم نمیکُنم ،
فقط میخواهم این همه شعر
"بی صاحب" نمانند ؛
که فردا روزی پس از مَرگم
تا نام من‌ آمد از تو هم بگویند ..
راستی خودت که در کنارم نماندی و نبودی ،
ایراد که ندارد نام هایمان "کنار هم" بایستند ؟!

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
1640742 { من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
تا در این قصه پر حادثه حاضر باشم

حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و
من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم

تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

قسمت این بود، چرا از تو شکایت بکنم؟
یا در این قصه به دنبال مقصر باشم؟

شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده اسم خوش شاعر باشم

شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من
در پس پرده ایمان به تو کافر باشم

دردم این است که باید پس از این قسمت ها
سال ها منتظـر قسمت آخر باشم

Mandy Jacobsen
Mandy Jacobsen
David said, in his usual angel way, as expected Budah can be found in.

تُــــ
images (25).jpg تُــــ
تو هم خنجر بزن ، من زخم کاری دوست دارم

شبیه موزه هایم ، یادگاری دوست دارم



شکوه بیستون هستم که از تکرارها خستم

بیا فرهاد شو ، من کنده کاری دوست دارم



فقط لج می کنی من عاشق این کارها هستم

گلم من شاعرم ناسازگاری دوست دارم



تو دعوت نیستی در خلوتم اما بیا گاهی

بیا که میهمان افتخاری دوست دارم



تو مثل بهمنی آرامی و محجوب اما من

شبیه منزوی ، دیوانه واری دوست دارم



تو خود را دوست داری ، آینه این را به من گفت و

بدان من آنچه را که دوست داری ، دوست دارم





وحید پورداد

تُــــ
abstract-wolf-art-abstract-wolf-art-prints-martinestella-redbubble-abstract-art-wolf.jpg تُــــ
دکتر سلام! روح و تنم درد می کند

چشمم، دلم، لبم، بدنم درد می کند



ذوق سرودنم، کلماتِ نوشتنم

دکتر! تمام خویشتنم درد می کند



احساس شاعرانگی ام، تیر می کشد

حال و هوایِ پر زدنم درد می کند



دکتر! نگفته های زیادی ست در دلم

لب وا که می کنم، سخنم درد می کند



می خواستم که لال بمانم، به جان تو!

دیدم سکوت در دهنم درد می کند



کیومرث مرادی

P158
P158
تنه رود همهمه آب ، من پر از وسوسه خواب

واسه روياي رسيدن، منه بي حوصله بي تاب

ميونه باور و ترديد ، ميونه عشق و معما

با تو هر نفس غنيمت، با تو هر لحظه يه دنيا

با تو پر شور و نشاطم ، تو هياهوي نگاتم

تو يه آوازه قشنگي ، من تو آهنگه صداتم

مثله خنده رو لباتم ، مثله اشک رو گونه هاتم

تو رو ميبوسم و انگار شاعره شعره چشاتم

مَنـ
Screenshot_۲۰۱۹۰۴۲۵-۲۳۱۸۱۸_Gallery.jpg مَنـ
حالمان خوب...
دلمان شاد...
اگه بنده های خدا بزارن:خسته
@sahel
@wolf

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
41090386937d7d43cab002b20b2cc9ec { من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم.

shadi
shadi
یه شاعر بدون غصه چی می‌تونه بنویسه؟ اون همون‌قدر که ماشین‌تحریرش رو لازم داره، غمش رو هم لازم داره. اولمیاسان{-128-}

سکوت شب
IMG_۲۰۱۹۰۲۱۹_۱۸۳۶۴۲.jpg سکوت شب
منو زیستو شبهای بی خوابی:دلشکسته
منو زیستو یک دنیا بیماری :گررریه
منو زیستو بیتابیو تکرار :حباب
منو زیستو خاطرات بی شمار {-18-}{-18-}

حلما
حلما
قصه اینجاست که شب بود و هوا ریخت بهم

من چنان درد کشیدم که خدا ریخت بهم...


صاف بود آب و هوایم که دو چشمت بارید

که به یک پلک زدن آب و هوا ریخت بهم...

دست در دست خدا بودی و با آمدنم

عاشق من شدی و رابطه ها ریخت بهم...


وای مردرویاهایم ببخشید مرا

عشق بعدی شدم و بین شما ریخت بهم...


فاصله بین من و تو نفسی بود ولی

رفتی و وسوسه فاصله ها ریخت بهم...


قصد این بود ک عاشق بشویم اما نه

عشق ما از همه زاویه ها ریخت بهم...


نیمه شب بود خدا بود و من بی سیگار

لعنتی رفتنش اعصاب مرا ریخت بهم...


باز اقبالی و آهنگ شقایق اما

چقدر ساده هم آغوشی ما ریخت بهم...


بعد از آن زندگی آنقدر به من سخت گرفت

خانه از بعد همان ثانیه ها ریخت بهم...


کلماتم همه در بغض گلو درد شدند

بعد از آن شعر و غزل قافیه ها ریخت بهم...


خسته ام آه چرا رابطه عشقی ما

به همین سرعت و بی چون و چرا ریخت بهم.؟!!...

شاعر: سیمین بهبانی

تُــــ
sevda.jpg تُــــ
در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد

ترس از رقیب بود … که آخر زیاد شد



این قدرهام نصف جهان جمعیت نداشت

با کوچ او به شهر، مهاجر زیاد شد



یک لحظه باد روسری اش را کنار زد

از آن به بعد بود که شاعر زیاد شد



هی در لباس کهنه اداهای تازه ریخت

هی کار شاعران معاصر زیاد شد …



از بس که خوب چهره و عالم پسند بود

بین زنان شهر سَر و سِر زیاد شد



گفتند با زبان خوش از شهر ما برو

ساک سفر که بست، مسافر زیاد شد







محمدحسین ملکیان

تُــــ
1454066775849.jpg تُــــ
زنان را از رقصيدن منع كردند
از آواز خواندن،از عاشقي كردن،بوسيدن و خنديدن،زنها در پيله خود فرو رفتند.
و از تنهايي بسيار شاعر شدند و در شعرهايشان وحشيانه رقصيدند،آواز خواندند،عشق ورزيدند و بوسيدند،اما خنده نه....
فقط گريستند..!!


تُــــ
تُــــ
بوی سیب می دهد تمام خاطرم برای چیست؟

این صدای آشنا که می نوازدم صدای کسیت؟



یک نفر تمام قلب من به رهن چشم های اوست

یک نفر که روز هم ستاره ی نگاش چیدنی ست



کفر اگر...خدای دیگری برای من رقم زده است

یک نفر که آیه های خنده اش شنیدنی ست



شعرهایم از" همیشه "از"هنوز"تا ابد پر است

زیر سایبان پلک شاعرش غزل شنیدنی ست



از خدا که نیست مخفی از شما چرا که شب به شب

طعم خوابهایم از خیال نازکش چشیدنی ست



راستی تمام سطرهای دفترم کمی نم است

آخر آسمان ابری دوچشمم عاشق کسی ست



لیلا عبدی

تُــــ
تُــــ
نخواهی دید جز من، در کسی این سربه راهی را

برای بردن دریا بیاور تنگ ماهی را



جدا کردی مسیر خویش را از من ولی دستی

به هم پیوند داده انتهای این دوراهی را



مرا می خواهی اما در مقابل شرط هم داری

دوباره زنده کردی دوره ی مشروطه خواهی را



برای دیدنت فرقی ندارد راه و بی راهه

به مقصد می رسانم هر مسیر اشتباهی را



به عشقت هرکسی شاعر شد از میدان به در کردم

زمانی مولوی و این اواخر هم پناهی را !





سورنا جوکار

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو