یافتن پست: #سهراب_سپهری

до свидания
images (2).jpg до свидания
به چه می‌اندیشی؟
نگرانی بیجاست ...
عشق اینجا و تو اینجا و خدا هم اینجاست ...


ᶰʸᶜᵗᵒᵖʰᶤˡᶤᴬ
ᶰʸᶜᵗᵒᵖʰᶤˡᶤᴬ
آفتابی شو!
رعد دیگر پا نمی‌کوبد
به بامِ ابر...


ᶰʸᶜᵗᵒᵖʰᶤˡᶤᴬ
ᶰʸᶜᵗᵒᵖʰᶤˡᶤᴬ
[كجاست جای رسيدن
و پهن كردنِ يك فرش
و بیخيال نشستن....]


سهراب سپهری اولین شعرش را در 8 سالگی
وقتی به خاطر بیماری نتوانست به مدرسه برود گفت !

"ز جمعه تا سه‌شنبه خفته نالان
نکردم هیچ یادی از دبستان
ز درد دل شب و روزم گرفتار
ندارم یک دمی از درد آرام"...

👤


یاد و خاطره اش گرامی باد🍂

📚

نه تو می‌مانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره‌ای خواهد ماند
لحظه‌ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه، نه! آیینه به تو خیره شده‌ست
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد
گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!
بسته‌های فردا همه ای کاش ای کاش!
ظرف این لحظه ولیکن خالی‌ست
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید در این خانه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقی‌ست
تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده...
 


@fazelenazari

S A J J A D,T A H E R I
resized_1592432_952.jpg S A J J A D,T A H E R I
لب ها می لرزند شب می تپد جنگل نفس می کشد
پروای چه داری مرا در شب بازوانت سفر ده
انگشتان شبانه ات را می فشارم و باد شقایق دوردست را پر پر می کند
به
سقف جنگل می نگری ستارگان درخیسی چشمانت می دوند
بیاشک چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست
دستانت را می گشایی گره تاریکی می گشاید
لبخند می زنی رشته رمز می لرزد
می نگری رسایی چهره ات حیران می کند
بیا با جاده پیوستگی برویم
خزندگان درخوابند دروازه ابدیت
باز است آفتابی شویم
چشمان را بسپاریم که مهتاب آِنایی فرود آمد
لبان را گم کنیم که صدا نابهنگام است
در خواب درختان نوشیده شویم که شکوه روییدن در ما می گذرد
باد می شکند شب راکد می ماند جنگل از تپش می افتد
جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم و شیره گیاهان به سوی ابدیت
می رود

دور باید شد ، دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاریِ
یک خوشهٔ انگور نبود
هیچ آیینه‌ تالاری،
سرخوشی‌ها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد ... دور !

❤️

S A J J A D,T A H E R I
_fhdminimal419.jpg S A J J A D,T A H E R I
رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب

آب درحوض نبود

ماهیان می گفتند

هیچ تقصیر درختان نیست

ظهر دم کرده تابستان بود

پسر روشن آب لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب

برق از پولک ما رفت که رفت

ولی آن نور درشت

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد

چشم ما بود

روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن

و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار

من به سر وقت خدا می رفتم

IMG_20200326_195116.jpg
دلخوشم با نفسی
حبه قندی
چایی
صحبت اهل دلی
فارغ از همهمه ی دنیایی
دل خوشی ها کم نیست،
دیده ها نابیناست


P158
P158
بی‌اشک
چشمانِ تو ناتمام است
و نمناکیِ جنگل نارساست


wolf
wolf
به چه می‌اندیشی؟
نگرانی بیجاست ...
عشق اینجا و تو اینجا و خدا هم اینجاست ...


wolf
wolf
مثل یک میکده
در مرزِ کسالت هستم ...


wolf
wolf
من به آغازِ زمین نزدیکم.
نبض گل ها را می گیرم.
آشنا هستم
با سرنوشت ترِ آب،
عادتِ سبزِ درخت!

روح من گاهی از شوق ،
سرفه اش می گیرد
روح من گاهی ،
مثل یک سنگِ سرِ راه
حقیقت دارد...



wolf
wolf
دیرگاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می‌خواند
لیک
پاهایم در قیر شب است...


wolf
wolf
.
یادت

جهان را پر غم می‌کند!...{-128-}


صفحات: 1 2 3 4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ