یافتن پست: #زیرلب

یا زهرا (س)
یا زهرا (س)
۲۷ داستان دنباله دار پنجره چوبی

۳

آماده با او رو به رو شوم. درضمن مطالعه، شاهد جنب و جوش غیرعادی در خانه سرهنگ بودم و البته پس از یکی - دو روز کاشف به عمل آمد که خانوادهٔ سرهنگ برای دیدن پسرشان به فرنگ می روند. خاتم سرهنگ بار اولش نبود که به دیدن پسرش می رفت، اما برخلاف دفعه های پیش که با خوشحالی و تفاخر از این سفر یاد می کرد، این بار با چشمانی اشک بار

خداحافظی کرد و رفت.

۳۲

یا زهرا (س)
یا زهرا (س)
۹ داستان دنباله دار پنجره چوبی ۲ چند روز دیگر هم گذاشت. در این هفته صاحب آن چشم ها مرا کاملاً شیفته و مفتون کرده بود و من شده بودم نگهبان خانه سرهنگ. دانشگاه ها تق و لق بود و من کاملاً فرصت داشتم که هر رفت و آمدی را به خانه سرهنگ، زیر نظر داشته باشم. تنها آرزویم این بود که جناب سرهنگ دیرتر بازگردد. یکی از همان روزهایی که مشغول نگهبانی بودم، خانمی را دیدم که وارد خانه سرهنگ شد. باید یک بار دیگر کنجکاوی مادرم را تحریک می کردم. قبلاً هرگز او را ندیده بودم، در حالی که او چاق سلامتی گرمی با خانم سرهنگ کرد و همدیگر را گرم در آغوش گرفتند. حدس زدم باید مادر مهدی باشد، اما بین این دو خواهر تفاوت از زمین تا آسمان بود. به سراغ مادرم رفتم و از او پرسیدم: - این خانوم چادریه که رفت خونه سرهنگ کی بود؟ - باز رفتی دم پنجره؟ باید بدم این دوتا پنجره رو گل بگیرن. زشته مادر مردم برات حرف درمیارن. همه اش پشت پنجره وامیستی! طولی نکشید راهی خانه سرهنگ شد و دستاوردش اخباری بود که کم وبیش حدس میزدم.

born78
born78
رفتم داروخانه میگم: پماد ضد خارش میخوام یارو زیرلب میگه: . . . . . . . . . . . . نیگا جوونای مملکت حال ندارن خودشونو بخارونن! {-15-}

پلاک
photo_2015-06-29_20-54-07.jpg پلاک
گرنهادی تاج قرآنی به سر#یانهادی سربه سجده تاسحر#دل شکست وآمدت اشک بصر#زیرلب آهسته نامم راببر#التماس دعا

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو