یافتن پست: #دیدگاه

هادی
هادی
{-95-}
لطفا هرکدوم از مشکلات ساینا که به نظرتون میرسه برام تو دیدگاه های این پست بفرستین ممنون


هادی
هادی

کاش میدانستم این را پیشتر
هر که عشقش بیش دردش بیشتر

ادامه شعر دیدگاه اول

Hana
Hana
عخیییی چه عوض شده اینجا :|

هادی
هادی
لطفا هرکدوم از مشکلات ساینا که به نظرتون میرسه برام تو دیدگاه های این پست بفرستین ممنون


shadi
shadi
بایرامیز
مباررررررررک{-15-}{-41-}{-97-}{-142-}
ترجمه# در دیدگاه

امیر عبادی
امیر عبادی
چرا من امتیازم صفره؟ چجوری امتیاز بگیریم؟

Hana
Hana
{-201-}

Ayda
Ayda
سلوم {-41-}

هادی
هادی
رو نمایی از بخشی از کد شکلک های مخفیمون تو دیدگاه اول :D روش فرستادنشونم خودتون کشف کنید :D

هادی
هادی


حمّال تبریزی که بود؟

فرد بیسوادی در تبریز زندگی می کرد
و تمام عمر خود را در بازار به حمالی و بارکشی گذرانده بود تا از این راه رزق حلالی بدست آورد.
یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار مشغول حمل بار بود، برای آنکه نفسی تازه کند، بارش را روی زمین می گذارد و کمر راست می کند. صدایی توجه اش را جلب می کند؛
می بیند بچه ای روی پشت بام مشغول بازی است و مادرش مدام بچه را دعوا می کند که ورجه وورجه نکن، می افتی!
در همان لحظه بچه به لبه بام نزدیک
می شود و ناغافل پایش سر می خورد و به پایین پرت می شود.
مادر جیغی می کشد
و مردم خیره می مانند.
حمال پیر فریاد می زند "نگهش دار !"
کودک میان آسمان و زمین
معلق می ماند، پیرمرد نزدیک می شود، به آرامی او را میگیرد و به مادرش
تحویل می دهد.
جمعیتی که شاهد این واقعه بودند همه دور او جمع میشوند و هر کس از او سوالی می پرسد:
یکی می گوید تو امام زمانی،
دیگری می گوید حضرت خضر است.
>> ادامه در دیدگاه اول

هادی
هادی
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و وز هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان

ای زندگی تن و توانم همه تو
جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی از آنی همه من
من نیست شدم در تو از آنم همه تو

خود ممکن آن نیست که بردارم دل
آن به که به سودای تو بسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه کنم بهر چه می‌دارم دل

در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است
هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است

از درد تو هیچ روی درمانم نیست
درمان که کند مرا که دردم هیچ است

من بودم و دوش آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه کنم حدیث ما بود دراز

دل تنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد بر هیچ تنی
آن کز قلم چراغ تو بر جان من است

ای نور دل و دیده و جانم چونی
وی آرزوی هر دو جهانم چونی

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من ندانم چونی

افغان کردم بر آن فغانم می سوخت
خامش کردم چو خامشانم می سوخت

از جمله کران‌ها برون کرد مرا
رفتم به میان و در میانم می سوخت

ادامه > دیدگاه

mmm
mmm
دروغ های علمی... برو دیدگاه

mmm
mmm
دانستنی های تاریخ هخامنشی ادامه در دیدگاه

mmm
mmm
اتفاقات بدن زمانی که 24 مشغول فعالیت باشد ادامه در دیدگاه

mmm
mmm
بانوان جالب است بدانند... ادامه دیدگاه

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو