یافتن پست: #دانشگاه

تُــــ
تُــــ
خوشحالی ینی صب چشاتو باز کنی ببینی خاهرت کنارت خابیده:|:حلما:معتاد:لاو

#^_^

یاسر
یاسر
جوانی می گوید: با پدرم بحث کردم و صداها بالا رفت.
از هم جداشدیم.
شب به تخت خوابم رفتم.
به خدا قسم اندوه قلب و عقلم را فرا گرفته بود...
مثل همیشه سرم را روی بالش گذاشتم. چون هر وقت غم ها زیاد می شوند با خواب از آنها می گریزم...

روز بعد از دانشگاه بیرون آمدم و موبایلم را جلو در دانشگاه در آوردم و پیامی برای پدرم نوشتم تا به این وسیله از او دلجویی کنم.

در آن نوشتم:
شنیدم که کف پای انسان از پشت آن نرمتر و لطیف تر است.
آیا پای شما به من اجازه می دهد که با لبم از درستی این ادعا مطمئن شوم؟

به خانه رسیدم و در را باز کردم. دیدم پدرم در سالن منتظر من هست و چشمانش اشکبار هست...

پدرم گفت: اجازه نمی دهم که پایم را ببوسی ‼
ولی این ادعا درست است و من شخصا بارها آن را انجام داده‌ام.
وقتی کوچک بودی کف و پشت پای تو را می بوسیدم.

اشک از چشمانم سرازیر شد...

یک روز پدرتان از این دنیا می رود ... قبل از این که او را از دست دهید به او نزدیک شوید...
اگر هم از دنیا رفته است یادش را گرامی دارید
و بر او رحمت و درود بفرستید.

مَنـ
مَنـ
حس درس خوندنم نمیاد•~•

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
images { من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
جام از لب تو گونۀ مرجان گیرد

وز جعد تو باد بوی ریحان گیرد

نقاش چو نقش تو نیاراید به

دیدار تو باز دل گروگان گیرد

mohammad javad ghasemy
mohammad javad ghasemy
ساعت۱ ظهر از کل کار و زندگی می زنی میری دانشگاه استاد نمیاید :|
دمت گرم استاد... به خاطر تو بقیه کلاسارم نرفتیم خخخخ =))

mohammad javad ghasemy
mohammad javad ghasemy
این دانشگاه ما ساییده مارو از بس همایش ازدواج گزاشته :|

حلما
حلما
Wow بالاخره اینجا باز شد

فقط خدا
فقط خدا
واااااااای خدااااای مننننن:ووی
سلااااااااام:سلام

ساینا دوباره متولد شد:تبل:رقص

دلم تنگگگگ شده بود:اشک:رقص:گگگ:سلام:گریه:قلب:ارزو

مَنـ
Screenshot_۲۰۱۹-۰۱-۲۴-۲۲-۱۴-۱۴.png مَنـ
میگن ادمو چیز بگیره ولی جو نع..!!!
الان دقیقا واسه حال منه:///
ی کاری کردم و حالا ب چیز خوردنش افتادم...:وای:مشکوک
:خسته

فقط خدا
فقط خدا
بفرمایید ناها{-185-}

17:10:سوت

فقط خدا
فقط خدا
:وای همین یه ترم دانشگاه بسه دیگه:وای بس نیس؟؟:هوم
والا بالله دیگه قصد ادامه تحصیل ندارم{-116-}{-139-}{-157-}{-169-}{-201-}{-194-}{-181-}
مرسی اه:قهر

حلما
thumb_HamMihan-201832483318155580481546280632.9857.png حلما
❤❤❤

فقط خدا
فقط خدا
اینم از برف امروزمون:تبل:دی
اینجا تقریبا ساعت 11:30 صبحه
تازه شروع کرده بود به بارش
الان دیگه خیلی باریده:سلام:تبل




Zahra
Zahra
باش
_ وویی چقدر قشنگه
_یه جوری حرف میزنی انگار تا حالا نیومدی دانشگاه
_خب نیومدم
_وا
_کیفش به روز اولشه
_آها امروز برای اولین بار با ترانه اومدیم دانشگاه مثلا واسه درس خوندن.
_ترانه میای بدوییم
_می‌زنمتا کی حالشو داره تازه زشتم هس
_آه اینم دوسته ما داریم اخه
_زر نزن به یه شرط
_چه شرطی
_یه لیوان نسکافهه
_ایول
نسکافه خریدیم و توی راهروی خلوت طبقه ی سوم دویدیم
_واااای چه کیفی داره
_بد نیس
_ترانه خیلی بوقی
سرم و بالا آوردم فک کنم همین روز اولی یه امل پیدا کردم با پررویی بهش گفتم:چرا سر راهی تو اه
_ببخشید که من تو راهرو می دویدم _وااااااااااااای طلبکارم شدیم
_فک کنم اینو من باید بگم
سرش آنقدر خم بود ترسیدم گردنش بشکنه
_داری با کاشان حرف میزنی
_خانم عجله دارن باید برم
ترانه داد زد:پناه بدو بیا دیگه
_باش
بهش گفتم :هر وقت خواستی با کسی حرف بزنی سر تو بیار بالا
_چون شما گفتی حتما
_چی برو گمشو
یه لحظه دیدم برگشت مستم
_درست حرف بزنید _
ببین این حرفت یادم می مونه
_خب بمونه که چی
_یه روز تاوانش پس میدی
_آخ آخ ترسیدم

_نگفتم که بترسی
کرم درونم هی وول میخورد

فقط خدا
فقط خدا

من و دوستان....حیاط دانشگاه....به صرف چای :دی :تبل{-78-}
جاتون خالی خیلی چسبید :خنده:خرگوشی

اون سه تا که چای دستشونه دوستام هستن عکاس منم که یه ذره از کفشم افتاده فقط:خنده:شادی:پی:تبل

زیاد بودیما 7-8-10نفر بودیم :دی ولی دیگه همینارو انداختم{-170-}{-203-}

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو