یافتن پست: #حیرانی

هادی
photo_2017-12-22_10-26-22.jpg هادی
با زلزله در هراس و در بیم شدیم
در فکر فرائض و تعالیم شدیم
گفتیم که فکر آخرت باید بود
چون رفت ،همان کسی که بودیم شدیم


امیر عبادی
امیر عبادی
توتِ تابستانِ تو، طعمِ گَسِ پاییزِ من...
کی به پایان می رسد نازِ تو و پرهیزِ من؟

گوشه ای از اصفهان، زاینده رودِ گریه ام
نیست شورِ شمس، در حیرانیِ تبریز من

مثلِ کفشی تنگ، یا پیراهنی کوچک شده
بی تو این دل، این دلِ از جست و جو لبریزِ من

ای لبانت لانه ی مرغانِ تردید و سکوت !
چیست جز این واژه هایِ ساده، دستاویز من؟

رسمِ عشقِ روزگار این است، باید بگذری
زیرِ چترِ دیگری، در بارشِ یکریزِ من ...

هادی
هادی
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟



روزگاری من و او ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم
بسته سلسله سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود



نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آنکس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم



عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سروسامان دارد



چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود

sayad
727999_orig6.jpg sayad
ای رقیه عازموخ کوی وفایه دور گیداخ
باتما بو ویرانه یرده کربلایه دور گیداخ
زینبم مجنون عشقم گوئیا دیوانیم
سندن آیریلماخ چتیندور آیرلوخ حیرانیم
*************************
جامانده های کربلا
متوسل به
جاماندیه کاروان حضرت زینب(س)

mmm
mmm
ای ناخدا آهسته تر،بارانی ام،طوفانی ام
موجی به ساحل مانده ام،افتاده ام،زندانی ام

تنهاترین تنهای شهر،آن پادشاه عشق شد
نادیده عاشق میشوم، شاعر شدم،عرفانی ام

چشمم چو برگ کوچکی،هجرش چو شبنم میشود
با هر نسیم صبح دم،کوچک ترین بارانی ام

خورشید از تنهاییش،ابری گرفته در برش
از سایهٔ این ابرها،روشن شدم،نورانی ام

یوسف به چاه افتاده و یعقوب نابینا شده
یعقوبِ یوسف نیستم،هم شهری ام،کنعانی ام

با هر اذان دل میرود،کعبه به سویش میشود
ماندم میان قبله ها،گم گشته در حیرانی ام

در این تلاطم های دل،او کشتیِ جانم شده
ای ناخدا آهسته تر،بارانی ام،طوفانی ام

دیدگاه
1393/12/23 - 03:37 ·

دیدگاه

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو