یافتن پست: #حافظ

zahra
zahra
سلام

حلما
thumb_HamMihan-20183075142957611181534188962.6926.jpg حلما
{-128-}

فقط خدا
فقط خدا
@Hana_gh

سلام

تو نرفتی مگه:/
برو دیگه:|
از من بیشتر آنلاینی:|

اونروز همچین خداحافظی کردیا:////



:آمازون

فقط خدا
فقط خدا
سلام:های




خداحافظ:رفتن

zahra
zahra
خداحافظ:رفتن

zahra
1053500x610_1464678379748039.jpg zahra
خوب دیگه خداحافظ حلالم کنید:):گگگ:گگگ:هعی

mmm
mmm
قوی‌ترین حافظه متعلق به دخترهاست
که یادشونه چه لباسی رو کی و کجا و چند بار پوشیدن
تازه مال بقیه هم یادشون میمونه

ابوالفضل
ابوالفضل
سلام من اومدم ولی دیگه شاید نیام ...جواب سلام هم نمیدن :|

حلما
حلما
کم کم یاد خواهی گرفت :
عشق تکیه کردن نیست ، و رفاقت هم معنی اطمینانِ خاطر نیست و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند ...
کم کم یاد می‌گیری :
که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری ! باید باغ ِخودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد ...
کم کم یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی که محکم باشی پای هر خداحافظی ...
یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی ...!

فقط خدا
فقط خدا
حالا بیایم کربلا:)
ماامروز که 1 مرداد باشه بعدازناهار حرکت کردیم سمت کاظمین
سخت بود خداحافظی:گگگ

دیروز که کربلا بودیم پنج شنبه95/4/31بود.
روزای پنج شنبه کربلا دیدنیه:)
مردم ازشهرای اطراف میان بعدخیابونای که ختم میشه به حرم هم از سمت حرم حضرت ابوالفضل هم امام حسین،تو خیابونا هرکس هرچی که درتوان داره نذرمیکنه به زائراپخش میکنه:)
یکی آب،یکی قهوه،چای]شربت]غذا،نون و....
یه نون هم هست که مخصوص خودشونه.توش سبزی وچیز میز میریزن...خیلی باحاله:D

خلاصه اینکه شب های جمعه کربلا عجب حال و هوایی داره:خیال

بعدشم زائرای شهرای اطراف همون بین الحرمین شبو میخوابن:)

دیشب آخرین شبی بود که کربلا بودیم.یه حس دلگیری ب آدم دست میداد...که چقد زود گذشت:)


تو کربلا هم خیلی جاها رفتیم که چند موردشو میگم:
حرم مطهر امام حسین،حضرت ابوالفضل،حضرت علی اکبر،حضرت علی اصغر،مرقد حبیب ابن مظاهر،مرقد72تن شهدای کربلا،مرقدابراهیم ابن مجاب،مرقدطفلان مسلم،قتلگاه امام حسین ویارانش،مقام دست راست وچپ حضرت ابوالفض،خیه گاه،تل زینبیه،رود فرات و...


بعضی ازاینارو توپستای بعدی توضیح میدم:)


هادی
هادی
چو عاشق می‌شدم گفتم که ربودم گوهر مقصود :::: ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد...#حافظ

حلما
حلما
نوشته بود: «شما روانشناس هستید؟»
من با خودم فکر کردم من روانشناسِ روانِ خودم هستم.
اصلا هر آدمی بهترین روانشناس خودش است. هیچ آدمی مثل خود آدم، خودش را نمی‌شناسد.
هر کسی می‌تواند به همه دروغ بگوید، نقاب بزند به چهره، فیلم بازی کند، اما نمی‌تواند به خودش دروغ بگوید، خودش را گول بزند.
نوشته بود: «... من با خودم مشکل دارم...»
دلم می‌خواست برایش بنویسم: «چون با خودت مهربان نیستی، خودت را دوست نداری...»
دردها از جایی شروع می‌شود که خودمان را نمی‌بینیم، خودمان را فراموش می‌کنیم. یادمان می‌رود آدم باید با خودش مهربان باشد، باید خودش را دوست داشته باشد.
اصلا" آدم باید گاهی خودش را بردارد، ببرد یک گوشه‌ای، دست بیندازد دور گردن خودش، خودش را ببوسد، با خودش آشتی کند، گذشته را فراموش کند حتی.
هی اشتباهش را پتک نکند، نکوبد توی سر خودش، هی با پشت دست محکم نزند توی دهان خودش، مدام به خودش سرکوفت نزند که اشتباه کردی، که باختی، که باید آن یکی راه را می‌رفتی، آن یکی راه را انتخاب می‌کردی.
آدمیزاد فراموشکار است. گاهی یادش می‌رود بشر جایزالخطاست، باید اشتباه کند، باید هزار راه برود و برگردد تا راه را پیدا

فقط خدا
فقط خدا
ادامه خاطره...

سه شنبه 95/4/29
جمعه97/4/29

اولش بگم که تو این چند روزی که نجف بودیم خیلی جاها رفتیم:)که تک تک یادم نیست:)یه روز هم صبح خیلی زود وقتی که هوا کامل روشن نشده بود رفتیم مسجد کوفه:)
عاااااااالیه:)باید برید ببینید...{-57-}

بعد 29 تیر هم که امروزباشه صبح حرکت کردیم به سمت کربلا:)
از حرم حضرت علی(ع)خداحافظی کردیم ورفتیم سمت کربلا{-57-}

تو راه بازم موکب هارو دیدیم که خالی بودن:)

رسیدیم کربلا رفتیم سمت هتلمون.جابه جا شدیم.
معمولا برا همه کاروانا اینجوریه که یا تو نجف یا تو کربلا یکیشون هتل دورتر از حرم میشه...ولی برا ما هردوش نزدیک حرم بود:)
یه استراحتی کردیم و حدودای ساعت5 قرار شد جمع شیم بریم حرم:)

هواهم که گرررررررم:تعظیم
از سمت حرم حضرت ابوالفضل وارد شدیم.وااااای باور کردنشم سخت بود...اونجا زیارت کردیم ودعا و اینا خوندیم
بعدرفتیم سمت بین الحرمین...واااااااااای الان که یادم میاد گریم میاد:گگگ
روبه رومون حرم امام حسین بود{-57-}
بین الحرمین خدایی چ صفایی داره:قلب
یه آرامش خاصی توشه:قلب


خب ادامش بمونه بعدا:آمازون
کلی حرف دارم بگم:){-57-}


هادی
هادی
من برم دیگه فردا صب باید زود پاشم
خدانگه دار

فقط خدا
فقط خدا
سلام دوستای خوبم:)خوبید؟{-35-}

تصمیم دارم از خاطرات کربلا-نجف که رفتم بگم:)
از حس و حالش...{-57-}
کیا رفتن تاحالا؟؟

روز جمعه 95/4/25
امروز دوشنبه 97/4/25

دوسال پیش تو یه همچین روزی این لحظه تو راه کربلا بودیم:)صبح حدودا ساعت 10:30حرکت کردیم...
صبح که کل فامیلا و دوست آشناها برا خداحافظی خونمون بودن...موقع خداحافظی همه بغض کرده بودیم...حلالیت میگرفتیم...رفتیم اون محلی که قرار بود همه جمع شیم اونجا...دیدم عه مشاور مدرسمون هم با خانواده اش میان:)مداح کاروانمونم یکی از دوستای بابام بود که خانمش مارو دید گفت خب خداروشکر که شما هستین:|:خنده
خلاصه ماشین رسیدو برا بار آخر خداحافظیارو کردیم و حرکت کردیم به سمت همدان...
تو همدان یه رستورانی هست که اکثر کاروانای کربلا اونجا برا ناهار شام و نماز واستراحتشون وا میستن...
رسیدیم همدان برا ناهار و نماز...
بعدش حرکت کردیم سمت استان کرمانشاه...بااتوبوس هم میرفتیم...من اولش بی حس بودم:|انگار میرفتم یه سفر معمولی و فکر میکردم خسته کننده میخواد بشه راه با اتوبوس...ولی اصلا اینطور نبود،خستگی نداشت:)شیرین بود:)
دوستای جدید پیدا کرده بودیم:)
ادامش پست بعدی

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو