یافتن پست: #جواب

تُــــ
236x419_1557309441620206.jpg تُــــ
ﺧﺐ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ؟
ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﯿﻢ ﻣﺎ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ
ﯾﮑﯽ ﻣﺎﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ؟
ﺁﻥ ﯾﮑﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﺮ ﺑﻼﯾﯽ ﺳﺮﺕ ﺁﻣﺪ، ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺩﺭ ﻧﯿﺎﯾﺪ
ﺍﯾﻦ ﺷﺪ ﮐﻪ ﯾﺎﺭﻣﺎﻥ ﺑﺪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺻﺪﺍﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻧﯿﺎﻣﺪ
ﻋﺰﯾﺰﻣﺎﻥ ﻣﺮﺩ ﻭ ﺻﺪﺍﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻧﯿﺎﻣﺪ
ﻋﺸﻖ ﻣﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺻﺪﺍﻣﺎﻥ ﺩﺭ .... ﻧﯿﺎﻣﺪ
ﺗﻮﯼ ﺧﺎﻧﻪ، ﺳﺮ ﺧﺎﮎ، ﻭﺳﻂ ﺳﺎﻟﻦ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ ﺍﻣﺎﻡ ..
ﺑﺠﺎﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮔِﻞ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ ﻭ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﭼﻨﮓ ﺑﺰﻧﯿﻢ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﮑﺸﯿﻢ ﻭ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﺸﮑﻨﯿﻢ ﺗﺎ ﻧﺸﮑﻨﺪ، ﻧﺮﻭﺩ، ﺑﻤﺎﻧﺪ، ﻫﯽ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﮐﺮﺩﯾﻢ . ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﯾﻢ ﻭ ﺑﻐﺾ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﻮﺭﺕ ﺩﺍﺩﯾﻢ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩﯾﻢ . ﻣﺜﻞ ﺍﺣﻤﻖ ﻫﺎ ﺩﺳﺖ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩﯾﻢ ﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﻢ ﺭﻓﺘﻨﯽ ﻫﺎ ﺑﺮﻭﻧﺪ.
ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ، ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ، ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ...


حسين وحداني

تُــــ
تُــــ







امروز دوستت دارم
فردا دوبارع بیشتر دوستت دارم
فردای فرداها نیز
حتی اگر هیچ وقت
نخواهی ام..نخوانی ام..نبینی ام
من باز تمام روزهای اینده
تورا همچون گذشته
دوست خواهم داشت . . . ♥

♥ I LOVE YOU ♥ ♥ I LOVE YOU ♥ ♥ I LOVE YOU ♥ ♥ I LOVE YOU ♥

هر کسی تو زندگیش یه نباشه نمیشه ای داره!
مثلا یکی آهنگ تو زندگیش
یکی لباس های رنگی رنگیش
یکی کتاب های رمانِ آخرشباش
یکی مسافرت و خوشگذرونیش
به گمونم
توهمون نباشه نمیشه‌ی منی
نباشی هیچ چی روبراه نیست و نمیشه
از احوالاتم بگیر تا روال زندگیم...!
♥ I LOVE YOU ♥ ♥ I LOVE YOU ♥ ♥ I LOVE YOU ♥ ♥ I LOVE YOU ♥

هیچ وخت اجازع نمیدم غرورم باعث بشع احساساتم رو بروز ندم ...
عشق فقط به جنس مخالف نیس...گاهی ادم عاشقع رفیقش میشه : )
دوصت دارم . . . :قلب
امیدوارم همیشه خوب و خوش و شاد و سلامت و موفق و خندون ببینمت : )
*. . . تفلدت موبآرک . . . *


@lost

تُــــ
7c1f21a1998b70d510bff87d18caff7f-425 تُــــ
میگویند
همه چیز قدیمی اش خوب است و ماندگار
"جان دلم"
لطفا...
کاغذی بردار و قلم به دست بگیر
روی کاغذ طرحی از
"دوستت دارم"
بیانداز و آن را در پاکتی بگذار
پاکت را ببوس تا عطر نفسهایت برایم تداعی شود
و نامه را به خانه مان بی انداز....!
من قول میدهم
جواب نامه ات را با کاسه ای از آش و چادری گلگلی جلوی
منزلتان بیاورم...
لطفا مرا
"قدیمی وار"
"دوست "داشته باش....

P158
P158
سلام بر دوستان ساینایی عزیز. عصرتون بخیر. امیدوارم نماز و روزه هاتون قبول باشه.

・❥✿صَحــرآ❀❧
・❥✿صَحــرآ❀❧
پدربزرگ می‌گفت جواب 99 درصد
همه سوال ها یه چیز بیشتر نیست پول....

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
images { من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }

گاهی پای کسی میمانی ....
که نه دیدی اش .... نه میشناسی اش .......
فقط حسش کرده ای .... تجمسمش کرده ای....
پشت هاله ای از نوشته های مجازی روی پیج مجازی اش ...
که هر روز میخوانی و در جوابش میگویی ....
....

مهرابه
مهرابه
زماني پخته مي شويد كه مي فهميد نيازي نيست به هر چيزي واكنش نشان دهيد يا به هر حرفي جواب دهيد.

.
.

muhammad
muhammad
من چجوری میتونم اکانتم رو حذف کنم؟
@hadi
@hejab
@lost

Yas
Yas
خیلی بی انصافه این دوست من یه راه ارتباطی داشتیم بقیش امن نبود اینم که به دلایلی بسته شد حالا نکرده یه پیامی بده پیام هم که میدی اصن انلاین نمیشه دو روز بعدشم که انلاین میشه جواب نمیده {-124-}

یاسر
یاسر
حکایت راحت ترین راه بهلول برای کوه نوردی

شخص تنبلی نزد بهلول آمده و پرسید :

میخواهم از کوهی بلند بالا روم می توانی نزدیکترین را ه رابه من نشان دهی؟

بهلول جواب داد: نزدیکترین و آسانترین راه : نرفتن بالای کوه است
حکایت زندگی از نگاه بهلول

شخصی از بهلول پرسید:

می‌توانی بگویی زندگی آدمیان مانند چیست ؟

بهلول جواب داد : زندگی مردم مانند نردبان دو طرفه است که از یک طرفش سن انها بالا میرود و از طرف دیگر زندگی آن ها پائین می‌آید

یاسر
یاسر
‌عاشقانه
بسیار خواندنی از زن جوانی ڪه
حدود پیش
شوهرش جهت تحصیل
به خارج رفت.

این نامه اڪنون در "ڪتابخانه وزیرے " نگهدارے می شود:

بسم المعطّرٌ الحبیب

تصدقت گردم،
دردت به جانم،
من ڪه مُردم وُ زنده شدم تا ڪاغذتان برسد، این فراقِ لا ڪردار هم مصیبتی شده، زن جماعت را ڪارِ خانه وُ طبخ وُ رُفت و روب وُ وردار و بگذار نڪُشد، همین، بی‌همدمی و فراق می‌ڪُشد.

مرقوم فرموده بودید به حبس گرفتار بودید، در دلمان انار پاره شد.

پرے‌دُخت تو را بمیرد ڪه
مَردش اسیر امنیه‌ چی‌ها بوده و او بی‌خبر، در اتاق شانهٔ نقره به زلف می‌ڪشیده..!!!

حیّ لایموت به سر شاهد است ڪه حال و احوال دل ما هم ڪم از غرفهٔ حبس شما نبوده است.

اوضاع مملکت خوب نیست؛

ڪوچه به ڪوچه مشروطه‌ چی چنان نارنج‌ هایی چروڪ و از شاخه جدا بر اشجار و الوار در شهر آویزانند وُ جواب آزادے خواهی، داغ و درفش است وُ تبعید و چوب و فلڪ..!!!

دلمان این روزها به همین شیشهٔ عطری خوش است ڪه از فرنگ مرسول داشته‌ایدُ

شب به شب بر گیس می‌مالیم...!!!

سَیّد محمود جان،

مادیان یاغی و طغیان‌گرے شده‌ام ڪه نه شلاق و توپ و تشر آقاجانمان راممان می‌ڪن

یاسر
یاسر
ستادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟ شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم. استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب هایى دادند امّا پاسخ هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آنها نه تنها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى باهم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب هاشان بسیار کم است استاد ادامه داد: هنگام

یاسر
یاسر
دانشمندی در بیابان به چوپانی رسید و به او گفت:
چرا به جای تحصیل علم، چوپانی می کنی؟
چوپان در جواب گفت:
آنچه خلاصه دانش‌هاست یاد گرفته ام.
دانشمند گفت:
خلاصه دانشها چیست ؟
چوپان گفت:
پنج چیز است:
- تا راست تمام نشده دروغ نگویم
- تا مال حلال تمام نشده، حرام نخورم
- تا از عیب و گناه خود پاک نگردم،
عیب مردم نگویم.
- تا روزی خدا تمام نشده، به در خانهٔ دیگری نروم.
- تا قدم به بهشت نگذاشته ام، از هوای نفس و شیطان، غافل نباشم

دانشمند گفت:
حقاً که تمام علوم را دریافته ای، هر کس این پنج خصلت را داشته باشد از آب حقیقت علم و حکمت سیراب شده

هادی
هادی

هرچند که هرگز نرسیدم به وصالت
عمری که حرام تو شده ای عشق حلالت

طاووسی و حسنت قفس پر زدن توست
ای مرغ گرفتار چه سود است پرو بالت

زیبایی امروز تو گنجی ابدی نیست
بیچاره تو ودلخوشی رو به زوالت

مانند اناری که سر از شاخه بخشکد
افسوس که هرگز نرسیدی به کمالت
....
....
پرسیدی ام از عشق و جوابی نشنیدی
بشنو که سزاوار سکوت است سوالت

یک بار به اصرار تو عاشق شدم ای دل
این بار اگر اصرار کنی وای به حالت

سکوت شب
سکوت شب
وقتی که شب با عطر پیچک ها

از آسمان روشن اردیبهشتی در اتاق تیره ام لغزید

من ، نامه ای را در جواب نامه ای آغاز می کردم

نور از چراغ سقف می تابید

من، با پر و بال قلم ، از خطه ی کاغذ

تا قله ی اندیشه ها پرواز می کردم

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو