یافتن پست: #تیکه

حلما
downloadfile-3.jpg حلما
@S_e_p_i_d_e_h
خر تپه {-41-}

هادی
هادی
کد استیکرای جدید فعلا ازینجا بردارین :D
اگه عکس کوچیک بود روش بزنید بزرگ شه


mmm
mmm
اتفاقات بدن زمانی که 24 مشغول فعالیت باشد ادامه در دیدگاه

born78
img_BJXM7wShm0L.jpg born78
گفت:

فردا توبه میکنم...

خوابید و دیگر بیدار نشد
( امروزت را دریاب )

born78
born78
بهترین تجربه یا بهترین دوران زندگیتون رو بگین{-7-}
خودم اول میگم تو نظرات:

سیده شهید حجّاری
سیده شهید حجّاری
چه متن قشنگیه !

قوی کسی است که,
نه منتظر میماند کسی خوشبختش کند،
و نه اجازه میدهد کسی بدبختش کند!!
هر گاه زندگی را جهنم دیدید,
سعی کنید پخته از آن بیرون آیید...
سوختن را همه بلدند!!
زندگی هیچ نمیگوید, نشانتان میدهد!!
با زندگی قهر نکنید... دنیا منت هیچکس را نمیکشد...
یکی رفت و،
یکی موند و،
یکی از غصه هاش خوندو
یکی برد و،
یکی باخت و،
یکی با قسمتش ساختو
یکی رنجید،

""یکی بخشید""

یکی از آبروش ترسید
یکی بد شد،
یکی رد شد،
یکی پابند مقصد شد
تو اما باش،
"""خدا اینجاست...!!
با خود عهد بستم که به چشمانم بیاموزم،
فقط زیبائی های زندگی ارزش دیدن دارد،
و با خود تکرار می کنم که یادم باشد،
هر آن ممکن است شبی فرا رسد،
و آنچنان آرام گیرم که دیدار صبحی دیگر برایم ممکن نگردد،
پس هرگز به امید فردا "محبت هایم را ذخیره نکنم "،
و این عهد به من جسارت می دهد که به عزیزترین هایم ساده بگویم :
خوشحالم که هستید....

hamid
hamid
چرا فیسبوک جذاب تره؟

علی
علی
تا حالا دنبالت کرده ؟
نکرده؟
خب خداروشکر که تجربشو نداری...
اما بزار برات بگم...
وقتی سگ دنبالت میکنه...
مخصوصا اگه باشه...
خیلیا میگن نباید فرار کنی ازش ...
اما نمیشه... یه ترسی ورت میداره ک فقط باید بدویی...
امـا...
خدا واست نیاره اگه پات درد کنه...
یا یه جا گیر کنی...
یا...
بود...
وقتی منافقین لعنتی عملیاتو لو دادن... مجبور شدیم عقب نشینی کنیم...
نتونستیم زخمیا رو بیاریم...
بچه های زخمیه تو نیزارهای جاموندن...
چون نه زمان داشتیم و نه شرایط ها میذاشت برشونگردونیم...
هنوز خیلی دور نشده بودیم از نیزارا که یهو صدای ناله ی زخمیا بلند و بلند تر شد...
آخ ...
نمیدونم چنتا بودن...
...
ریخته بودن تو نیزار...
بعثیا به سگ های شکاریشون یه چیزی تزریق کرده بودن که سگا رو هار کرده بود ...
هنوز صدای های بچه ها تو گوشمه...
زنده زنده رفیقامو که دیگه پای فرار کردن نداشتن رو...
داشتن تیکـ ....
کاری از دست ما بر نمیومد ...


شنیدی ؟
دیگه باید چیکار میکردن واسه ما؟
تا منه مدعی بچه مذهبی با یه مَن ریش هر کاری دلم بخواد بکنم؟
یا ت

مونا یزدی
1472304413280198_large.jpg مونا یزدی
تا حالا دنبالت کرده ؟
نکرده؟
خب خداروشکر که تجربشو نداری...
اما بزار برات بگم...
وقتی سگ دنبالت میکنه...
مخصوصا اگه باشه...
خیلیا میگن نباید فرار کنی ازش ...
اما نمیشه... یه ترسی ورت میداره ک فقط باید بدویی...
امـا...
خدا واست نیاره اگه پات درد کنه...
یا یه جا گیر کنی...
یا...
بود...
وقتی منافقین لعنتی عملیاتو لو دادن... مجبور شدیم عقب نشینی کنیم...
نتونستیم زخمیا رو بیاریم...
بچه های زخمیه تو نیزارهای جاموندن...
چون نه زمان داشتیم و نه شرایط ها میذاشت برشونگردونیم...
هنوز خیلی دور نشده بودیم از نیزارا که یهو صدای ناله ی زخمیا بلند و بلند تر شد...
آخ ...
نمیدونم چنتا بودن...
...
ریخته بودن تو نیزار...
بعثیا به سگ های شکاریشون یه چیزی تزریق کرده بودن که سگا رو هار کرده بود ...
هنوز صدای های بچه ها تو گوشمه...
زنده زنده رفیقامو که دیگه پای فرار کردن نداشتن رو...
داشتن تیکـ ....
کاری از دست ما بر نمیومد ...


شنیدی ؟
دیگه باید چیکار میکردن واسه ما؟
تا منه مدعی بچه مذهبی با یه مَن ریش هر کاری دلم بخواد بکنم؟
یا تو

سیده شهید حجّاری
سیده شهید حجّاری
کیمیا هم باخت{-10-}یا خودمون نمیتونیم مدال بگیریم.یا اونا نمیذارن{-13-}

یا زهرا (س)
یا زهرا (س)
یازدهم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: به ایران خوش آمدی


یه لبخندی زد ایستاد به نماز ... بدون توجه به من ... .


در باز بود و به خوبی می دونستم بهترین فرصت برای فراره ... اما پاهام به فرمان من نبود ... .


وضو گرفتم. ایستادم به نماز ... نماز که تموم شد. دستم رو گرفت و برد غذاخوری حرم ... غذاش رو گرفت و نصف کرد ... نصفش رو با سهم ماست و سوپش داد به من ... منم تقریبا دو روزی می شد که هیچی نخورده بودم ... دیگه نفهمیدم چی دارم می خورم ... غذای شیعه، غذای حضرت ... .


.


قبل از اینکه اون دست به غذاش بزنه، غذای من تموم شده بود ... بشقابش رو به من تعارف کرد و گفت: بسم الله ... فکر کردم منظورش اینه که بسم الله بگو و منم بی اختیار و نه چندان آهسته گفتم: بسم الله ... نمی دونم به خاطر لهجه ام بود یا حالتم یا ... ولی حاجی و اطرافیان با صدای بلند خنده شون گرفت ... مونده بودم باید بخندم، بترسم یا تعجب کنم ... .


کم کم سر صحبت رو باز کرد ... منم از هر تکه ماجرا یه تیکه هایی رو براش تعریف کردم و فقط گفتم که به خاطر خدا از کشورم و خانواده ام دل کندم و اومدم ایران تا به خاطر اسلام مبار

هادی
هادی
سلام به همگی
لطفا مهارت ها و تخصص های خودتون رو تو دیدگاه این پست برامون بنویسید .
بعد برین سر سطر علایقتونم بنویسین .

هادی
هادی
سلام کلی عکس از منطقه قلعه ضحاک گرفتم به زودی میذارم ببینید . . . :D

سیده شهید حجّاری
سیده شهید حجّاری
وقتی دانستان غم انگیز ستایش رو شنیدم یاد دوران دوران کودکیم افتادم.تو محلمون پسری پدرش رو سر بریده بود.و خون تو جوی آب کوچه راه افتاده بود.مامانم نمیذاشت من ببینم.ولی من بدن بی سر رو دیدم.{-60-}

صفحات: 1 2 3 4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو