یافتن پست: #بهلول

sayad
sayad
بهلول و مستخدم

آورده اند که یکی از مستخدمین خلیفه هارون الرشید ماست خورده و مقداري از آن در ریشش ریخته بود . بهلول از او سوال نمود چه خورده اي ؟ مستخدم براي تمسخر گفت: کبوتر خورده ام . بهلول جواب داد قبل از آنکه بگویی من دانسته بودم و مستخدم پرسید از کجا میدانستی ؟ بهلول گفت: فضله اي بر ریشت نمودار است

هادی
هادی
به بهلول گفتند می خواهی قاضی شوی؟؟؟
گفت : نه
گفتند : چرا؟؟؟
گفت: نمی خواهم نادانی بین دو دانا باشم
شاکی ومتهم هر دو اصل ماجرا را می دانند و من ساده باید حقیقت را حدس بزنم.

"فوق العاده زیباست"

یا زهرا (س)
یا زهرا (س)
روزی در حالی که داشت از کوچه‌ای می‌گذشت شنید که استادی به شاگردانش می‌گوید: من امام صادق (علیهم السلام) را قبول دارم، اما در سه مورد با او مخالفم.
یک این‌که: می‌گوید: خداوند دیده نمی‌شود؛ پس اگر دیده نمی‌شود وجود هم ندارد.
دوم می‌گوید: خدا را در آتشِ جهنم می‌سوزانَد، در حالی که شیطان خود از جنسِ آتش است و آتش تأثیری در او ندارد.
سوم هم می‌گوید: انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می‌دهد، در حالی که چنین نیست و از رویِ اجبار انجام می‌دهد.
بهلول تا این سخنان را شنید، فوراً کلوخِ بزرگی به دست گرفت و به طرفِ او پرتاب کرد؛ اتفاقاً کلوخ به وسطِ پیشانیِ استاد خورد و آن را شکافت.

استاد و شاگردان در پِیِ او افتادند و او را به نزدِ خلیفه آوردند.
خلیفه گفت: ماجرا چیست؟
استاد گفت: داشتم به دانش آموزان درس می‌دادم که بهلول با کلوخ به سرَم زد و آن را شکست.
بهلول پرسید: آیا تو درد را می‌بینی؟
گفت: نَه.
بهلول گفت: پس دردی وجود ندارد.
ثانیاً: مگر تو از جنسِ خاک نیستی، و این کلوخ هم از جنسِ خاک؟ پس در تو تأثیری ندارد.
ثالثاً: مگر نمی‌گویی انسان‌ها از خود اختیاری ندارند؟ پس من مجبور بودم

یا زهرا (س)
یا زهرا (س)
هارون گفت:مرا پندی بده


بهلول پرسید:اگر در بیابانی بی آب و علف تشنگی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی,در مقابل جرعه ای آب چه میدهی؟


گفت:صد دینار طلا


پرسید:اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟


گفت:نصف پادشاهی ام را


بهلول گفت:حال اگر به مرض حبس البول مبتلا گردی و رفع آن تنوانی چه میدهی که آن را علاج کنند؟


گفت:نیم دیگر سلطنتم را


بهلول گفت:پس ای خلیفه,این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.

shadi
shadi
ازبهلول پرسیدند درقبرستان چه میکنی؟؟؟
او در جواب گفت:
با جمعی نشسته ام که به من آزار نمیرسانند
حسادت نمی کنند
تهمت نمیزنند
دروغ نمی گویند
طعنه نمیزنند
خیانت نمی کنند
قضاوت نمی کنند
چاپلوسی نمکنند
مرا به یاد سرای آخرت می اندازند
و بالا تر از همه ی اینها اگر از پیششان بروم... پشت سرم بد گویی نمی کنند
روح همه گذشتگان شاد.

دیدگاه
· 1394/09/5 - 03:59 توسط موبایل · ۵ موافق

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو