یافتن پست: #بخش

حلما
حلما
قصه اینجاست که شب بود و هوا ریخت بهم

من چنان درد کشیدم که خدا ریخت بهم...


صاف بود آب و هوایم که دو چشمت بارید

که به یک پلک زدن آب و هوا ریخت بهم...

دست در دست خدا بودی و با آمدنم

عاشق من شدی و رابطه ها ریخت بهم...


وای مردرویاهایم ببخشید مرا

عشق بعدی شدم و بین شما ریخت بهم...


فاصله بین من و تو نفسی بود ولی

رفتی و وسوسه فاصله ها ریخت بهم...


قصد این بود ک عاشق بشویم اما نه

عشق ما از همه زاویه ها ریخت بهم...


نیمه شب بود خدا بود و من بی سیگار

لعنتی رفتنش اعصاب مرا ریخت بهم...


باز اقبالی و آهنگ شقایق اما

چقدر ساده هم آغوشی ما ریخت بهم...


بعد از آن زندگی آنقدر به من سخت گرفت

خانه از بعد همان ثانیه ها ریخت بهم...


کلماتم همه در بغض گلو درد شدند

بعد از آن شعر و غزل قافیه ها ریخت بهم...


خسته ام آه چرا رابطه عشقی ما

به همین سرعت و بی چون و چرا ریخت بهم.؟!!...

شاعر: سیمین بهبانی

تُــــ
تُــــ
همه مستیم ولی کیست که عاشق باشد؟

با دل گم شده از خویش موافق باشد؟



بستر باغچه گرم است که مریم شده‌ایم

کیست در داخل مرداب ، شقایق باشد ؟



وقت شادی همه لبخند تو را میبوسند

خوشتر آن دوست که همشانه‌ی هق هق باشد



فرصت آینه سنگ است بزن تا شاید

پشت آیینه خداوند حقایق باشد



عشق،دریای جنون است و خطر، می‌بایست

دل در این ورطه‌ی پر حادثه قایق باشد



گوهرت را به کسی بخش که لایق باشد

نه که دل دل زدنت، آینه‌ی دق باشد





هخا هاشمی

او
او
سلام
خوبید؟
چخبرا؟:هوم

سکوت شب
سکوت شب
زیبا...
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشای‌ام
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا...

زیبا
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم...

محمدرضا عبدالملکیان

سکوت شب
سکوت شب
کاش می‌دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
می‌تابانی
بال مژگان بلندت را
می‌خوابانی
آه وقتی که
تو چشمانت
آن جام لبالب از جاندارو را
سوی این تشنه جان سوخته می‌گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می‌گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم می‌گردد
دست ویرانگر شوق
پرپرم می‌کند
ای غنچه رنگین پر پر
من در آن لحظه که چشم تو به من می‌نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطان خواهش را
در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می‌بینم
بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می‌گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

فریدون مشیری

P158
P158
@lost حل سوال اولی. خلوت شد رو دستم سوال دومی رو هم حل می کنم. [لینک ]

P158
P158
واست بهترین هارو میخوام چون واسه اولین بار فهمیدمت

واسه آخرین بار عاشق شدم واسه اولین بار بخشیدمت

به امید رویای بوسیدنت به عشق تو چشمامو خواب میکنم

اگه صد دفعه باز به دنیا بیام میدونم تو رو انتخاب میکنم

مَنـ
مَنـ
می ترسم از آدم ها …
آدم هایی که دست می گذارند روی تنهایی ات …
مجوزِ ورود می گیرند …
و تنهاترت می کنند …
آدم هایی که سایه می اندازند روی سرت …
و بی تفاوت، سایه سنگین می کنند …
آدم هایی که ساده می گیری بودنشان را …
و سخت می کنند گذرِ لحظه هایت را …
آدم هایی که کوهِ معرفت می شوی برایشان …
و آنها مدام می لرزانندت با آتشفشانِ بی معرفتی هاشان …
آدم هایی که به هزار و یک خاطره، دلبستۀ شان می شوی…
و انها بي تفاوت ميگذرندو ميروند …

・❥✿صَحــرآ❀❧
・❥✿صَحــرآ❀❧
چه خشگل شده ساینا {-92-}

{  من براي تومينويسم تو براي او بخوانــــــــــــــ }
images { من براي تومينويسم تو براي او بخوانــــــــــــــ }
جام از لب تو گونۀ مرجان گیرد

وز جعد تو باد بوی ریحان گیرد

نقاش چو نقش تو نیاراید به

دیدار تو باز دل گروگان گیرد

طهورا
طهورا
یا اباعبدالله

دست می گیرد
و دل می برد
و می بخشد

این حسین کیست
که این گونه عطایی دارد

يا قديم الاحسان بحق الحسين اكشف كربي الحسين بظهور الحجة

تُــــ
photo_2019-04-08_18-34-56.jpg تُــــ
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق
در دست ترد ثانیه‌هاست!
و او و ثانیه ها
می‌روند آن طرف روز.
و او وثانیه ها
روی نور می‌خوابند.
و او وثانیه ها
بهترین کتاب جهان را
به آب می‌بخشند.


سکوت شب
سکوت شب
توکل چه کلمه زیباییست...

اجازه دادن به خداوند که خودش تصمیم بگیرد

تنها خداوند است که بهترینها را برای بندگانش رقم میزند

فقط بخواهیم و آرزو کنیم، اما پیشاپیش شاد باشیم

ایمان داشته باشیم که رویا هایمان همچون بارانی در حال فرو ریختن اند

چرا که خداوند نه به قدر رویاهایمان بلکه به اندازه ایمان و اطمینان ما انسانهاست، که میبخشد...

سکوت شب
سکوت شب
گذشته هایت را ببخش...

زیرا آنان همچون کفش های کودکیت نه تنها برایت کوچک اند بلکه تو را از برداشتن گام های بزرگ باز میدارند

به پایان فکر نکن...

اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ میکند.. بگذار پایان تو را غافلگیر کند.

او
11887282_610016032471796_32380232_n.jpg او
بی خیال نداشته هایت،

بی خیال دلتنگی هایت،

بی خیال هر چه که خیالت را ناآرام می کند..!

به من بگو ببینم:

امروز نفس کشیده ای؟

آری؟

پس خوش به حالت..!

عمیق نفس بکش

عمیـق،

عشق را،

زندگی را،

بودن را،

بچش…

ببین…

لمس کن…

و با تک تک سلولهایت لبخند بزن و بگو

معبـود من، شکــر که مرا جان بخشیدی{-47-}

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو