یافتن پست: #باور

سکوت شب
سکوت شب
سخت دل دادی به ما و ساده دل برداشتی
دل بریدن هات حکمت داشت: دلبر داشتی
از دل من تا لب تو راه چندانی نبود
من که شعر تازه می گفتم، تو از بر داشتی
قلب من چون سکه های از رواج افتاده بود
آنچه در پیراهن من بود، باور داشتی
شر عشقت را من از شور پدر پرورده ام
قصد خون خلق را از شیر مادر داشتی
دشتی از آهو درین چشمت به قشلاق آمده
جنگلی از ببر در آن چشم دیگر داشتی
پشت پلکم زنده رودی از نفس افتاده بود
روی لب هایت گلاب ناب قمصر داشتی
خاطراتم را چه خواهی کرد؟ گیرم باد برد
بیت هایی را که از من کنج دفتر داشتی

سکوت شب
سکوت شب
لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری
که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت می آید آیا از زبانی این همه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری
نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق ازعیار افتاده در این عصرعیاری
چه می پرسی ضمیر شعرهایم کیست ؟ آن من
مبادا لحظه ای حتی مرا این گونه پنداری
تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری
چه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری
چه فرقی می کند فریاد یا پژواک جان من !
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری
صدایی ازصدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت
اگرچه بر صدایش زخم ها زد تیغ تاتاری

a
a
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺪﺍﺭﺱ، ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ بازيگوشى ﺑﻪ ﻧﺎﻡ غلام درس ميخواند.
ﺭﻭﺯﯼ خانم معلمش كه از شيطنت هاي او به تنگ آمده بود با او دعواي سختي كرد و به او گفت كه در آينده هيچ چيز نميشود.
غلام آنقدر در مقابل هم كلاسي هايش خجالت زده شد كه مدرسه خود را عوض كرد و تا سالها كسى از او خبر نداشت.
بيست ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺣﻤﺪﯼ ﺑﻌﻠﺖ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻗﻠﺒﯽ ﺩﺭﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺴﺘﺮﯼ ﺷﺪ ﻭ ﺗﺤﺖ ﻋﻤﻞ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ ، ﻋﻤﻞ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ، ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﺁﻣﺪﻥ ، ﺩﮐﺘﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﻋﻨﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺧﻮﺩ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻭﯼ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯿﺰﺩ ، ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻭﯼ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﻨﺪ ، ﺍﻣﺎ ﺑﻌﻠﺖ ﺗﺄﺛﯿﺮ ﺩﺍﺭﻭﻫﺎﯼ ﺑﯿﻬﻮﺷﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺣﺮﻑﺯﺩﻥ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﻟﺒﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺭﻧﮓ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺑﻮﺩ ، ﮐﻢ ﮐﻢ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻝﮐﺒﻮﺩ ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ
ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﯼ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺩﮐﺘﺮ ﺟﺎﻥ ﺑﺎﺧﺖ ، ﺩﮐﺘﺮ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﺍﻧﻪ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ،
پس از بررسی متوجه شد ﻧﻈﺎﻓﺘﭽﯽ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺩﻭﺷﺎخه ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ ﻗﻠﺒﯽ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﺷﺎﺭﮊﺭ ﮔﻮﺷﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺁﻥ ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
اون نظافتچی کسی نبود جز
غلام ! ! !
ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯾﻦ غلام دکتر شده ؟ !

여신
여신
مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت ،❤ حال من بد بود. اما ! هیچ کس باور نداشت ❤ خوب می دانم ؛ که تنهایی مرا دق می دهد !❤ عشق هم در چنته اش چیزی از این بهتر نداشت❤(:

دیدگاه
1397/09/14 - 22:23 ·

دیدگاه
فقط خدا
فقط خدا
فرقی ندارد
چه ساعت از شبانه روز باشد؛
‍‍صدایت را که می شنوم
خورشید در دلم طلوع میکند...!!!:قلب

سکوت شب
سکوت شب
انگاری قسمته فاصله از همو هرجا میری برو ول نکن دستمو
نزار باور کنم رفتنت حقمه نزار دورشم از خودم از خدا از همه

여신
여신
" روز "به ما می آموزد...
که باورداشته باشیم ...
روشنایی باتاریکی معنا می یابد...
وخوشبختی با عبور ازسختیها زیباست...

여신
여신
پشت کرده ام به گذشته
به روزهایی که با اندوه شب شدند، دشمن شده ام
با تمام آدم هایی که مرا نه یک بار ، بلکه هزار بار
با گلوله نشانه گرفتند، و رو به آینده ایی نشسته ام
که هیچ کدام از آن آدم ها و آن روزهای
ملالت آمیز درونش جایی ندارند،

مادرم بزرگ همیشه میگفت روی زخم های
دلت مرهمی نگذار ، صبر کن بسوزند و بفهمند
دستی نیست برای مداوایشان، آنوقت یاد
میگیرند با هر حادثه ای خراش برندارند،
گذاشته ام را بی هیچ دوایی رها کرده ام و
دشمنانم را نیز در مخروبه ترین قسمت
مغزم گذاشته ،

کودک معصوم وجودم ،باید یاد بگیرد برای
هر رنجشی پماد امید بخش نیست ، درد را
باید تجربه کرد تا دیگر هر زخم زبانی، روح را
به انزوا نبرد ...

حال آدمی شده ام بیگانه با آنچه تصور میکنی
هر چقدر میخواهی طعنه بزن، نیش و کنایه هایت
را روی دهانت بچرخان ... من تنها آینده ای را
می بینم که نه برای تو جایی هست، نه روزهای
هدر رفته،

مادر بزرگ قربان دهانت راست میگفتی مرهم
همیشه دوای درد نیست، گاهی باید
بی تفاوت بود، آنوقت درد خودش از خانه
گورش را گم می کند،
طبق اصل روانشناختی و برخلاف باور عموم،
نقطه مقابل عشق ، نفرت نیست، بلکه

دیدگاه
1397/09/5 - 15:01 ·

دیدگاه
여신
여신
مثل آن مرداب غمگینے ڪـہ نیلوفر نداشت
حال من بد بود اما هیچ ڪس باور نداشت !

خوب مے دانم ڪـہ " تنهایے " مرا دق مے دهد
عشق هم در چنتـہ اش چیزے از این بهتر نداشت !

آنقدر ترسیدم از بے رحمے پاییز ڪـہ
ترس من را روز پایانے شهریور نداشت !

زندگے ظرف بلورے بود ڪنج خانـہ ام
ناگهان افتاد از چشمم، ولے مو برنداشت !

حال من، حال گل سرخے ست در چنگ مغول
هیچ ڪس حالے شبیـہ من ... بـہ جز " قیصر " نداشت !

" مریم آرام "

سکوت شب
سکوت شب
رفتی ولی با رفتنت حسه من کمتر نشد
خواستم فراموشت کنم اما باز آخر نشد
گفتی که برمیگردیو قلب من باور نکرد
اون خنده های آخرت حالمو بهتر نکرد

سکوت شب
سکوت شب
تمامه قلبه من اینجاست
باورش اما زمان میخاست
هرکسی که بین ما بود هرچقدر کم اشتباه بود

payam
255335_qoE0g0Hp.jpg payam
یادت نرود ما به هم احتیاج داریم !!!
باور كن …
براے رسیدن ها و فرار كردن ها
براے ساخته شدن ها و ثبت كردن ها!!!
ما به هم احتیاج داریم
و گرنه من و تو كی را دوست داشته باشیم ؟؟؟
یا مثلا با كی حالمان خوب شود …
من به تو فكر می كنم !
به تو احتیاج دارم
و گرنه دیگر فكر هم نمی كنم …
واقعیتش را بخواهی من به دلیل اعتقاد دارم
دلیلِ من تویی...
تو را نمیدانم....

Negar
بارگیری.jpeg Negar
بخونین:|

فقط خدا
جملات-عاشقانه-1.jpg فقط خدا
مخاطب قلبم ﺁﻏــﻮش ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ تــو ﺟـــــﺎ ﺩﺍﺭﺩ …
ﺍﮔﺮ ﺧـــــﻮﺏ ﮔـــــــﻮﺵ ﮐﻨﯽ
ﺍﯾﻦ ﺿﺮﺑـــــــﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺗﻨﺪ ﻭ ﭘﯽ ﺩﺭ ﭘﯽ ﻗﻠﺒــﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨـــــــﻮﯼ
تــو ﺭﺍ ﻓﺮﯾــﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ …
ﻣﺨـــــــﺎﻃﺐ ﮐﻼﻣـﻢ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ …
ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺿﺮﺑــﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﻗﻠﺒـــــــﻢ ﻫﻢ تــوﯾﯽ{-41-}

【wolf】
【wolf】
اشتباه اول من و تو یک نگاه بود

عشق ما از اولین نگاه اشتباه بود

گر چه باورت نمی شود ولی حقیقتی است

اینکه کلبه ی من از غم تو روبراه بود

می دویدم و میان کوچه جار می زدم

های های گریه بود و اشک و درد و آه بود

گاه گریه می شدیم و گاه خنده مثل شوق

این هم از تب همان نگاه گاه گاه بود

جنگ بر سر من و خدا و عشق بود سیب

سیب بی گمان در این میانه بی گناه بود

هر کجای شب که مثل سایه پرسه می زدیم

ردی از عبور سرد آفتاب و ماه بود

آفتاب من تویی و ماه من بگو چرا

با حضور آفتاب، روز من سیاه بود؟

اهل شکوه نیستم وگرنه آنهمه غروب

بر غریبی من و تو بهترین گواه بود

هرچه می دوم به انتهای خود نمی رسم

مانده ام کجا، کجای کار اشتباه بود



محمد حسین بهرامیان

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو