تا ابد به آنهایی که وقت تشنگی شدید و بی آبی

قمقمه ها راخاک می کردند تا کمتر یاد آب بیفتند

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

کاربران فعال امروز

برچسب‌های کاربری

پلاک سرخ

گروه عمومی · 20 کاربر · 201 پست
born78
born78
هیچ میدانی چرا بی حـاصــلیــم...!؟!

چون که از "یاد شهیدان"
غـافــلیــــم....

عشق یعنی حرمت یک استخوان
یادگار از قامت یک نوجوان
آنکه با خون شریفش رسم کرد
بر زمین! جغرافیای آسمان....

شادی روح شهدا صلوات

born78
born78
همیشه همسرداری اش خاص بود؛
وقتی می خواستیم با هم بیرون برویم ، لباس هایش را می چید و از من می خواست تا انتخاب کنم ؛
از طرف دیگر توجه خاصی به مادرش داشت.
هیچ وقت چیزی را بالاتر از مادرش نمی دید،
تعادل را رعایت می کرد ؛
به خاطر دل همسرش دل مادرش را نمی شکست ؛
و یا به خاطر مادرش به همسرش بی احترامی نمی کرد...

به روایت همسر شهید مدافع حرم مهدی نوروزی

پ.ن:مستندش رو ببینین عااااااالیه

born78
born78
ازشون پرسیدیم
دوست دارید بابا برگردد؟
هر دوی شان گفتند:
ما هدیـه ای که به عـمه ی سادات دادیم را پس نخواهـــیم گرفت!

فرزندان شهید جاویدالاثر

born78
born78
شد... یعنی...

به خیر گذشت، نزدیک بود بمیرد..
{-36-}{-30-}

born78
thumb_HamMihan-20152220942647633431467451257.6813.jpg born78
چه تحملی میخواد واقعا پسر جوانت رو بفرستی بره جنگ
بعد اینهمه صبر کردن...بعد اینهمه سال
از جوونت...از اون پسر رشیدت فقط همین چند تکه استخوان بدن دستت{-60-}

born78
born78
از شـــهید بابایی پرسیدند :" عــباس جــان چه خبر ؟
چه کـار میـکنی ؟ "گــــفت :" به نگهبانی دل مشغولیم ..
که غیر از خـــدا وارد نشود .

born78
born78
بگذارید گمنام باشم...
که به خدا قسم گمنام بودن
بهتر است ،
از اینکه فردا
افرادی وصایایم را شعار قرار دهند
و عمل را فراموش کنند...

born78
born78
هو الشهید

تازه نامزد کرده بود
اومد پیش فرماندش
گفت : حاجی
گفتش: جانم
گفت : حاجی اجازمو بده برم سوریه
حاجی گفتش: میزارم ولی الان نه
گفت حاجی دارم زمین گیر میشم
حاجی بذار برم
(میترسید عشق به خانومش باعث شه نره برای دفاع از حرم)

شهید عباس دانشگر

born78
born78
محمودرضا تهران که بود، با ماشین خیلی این طرف و آن طرف می‌رفت اصولا بیشتر عمرش توی ماشینش گذشته بود.

گاهی نگرانش میشدم؛ دیده بودم که پشت فرمان چقدر موبايلش زنگ می‌خورد همه‌اش هم تماس‌های کاری چند باری به او گفتم پشت فرمان اینقدر با تلفن صحبت نکن خطرناک است ولی به اقتضای ضرورت‌های کاری، نمی‌شد انگار گاهی هم که خیلی خسته و بی‌خواب بود و پشت فرمان می‌نشست، بیشتر نگرانش می شدم.

با این همه، دقت رانندگیش خیلی خوب بود من هیچوقت موقع رانندگی محمودرضا احساس خطر نکردم؛ همیشه کمربندش بسته بود و با سرعت معقول می‌راند لااقل مواقعی که با هم بودیم اینطور بود یکی از همرزمانش می‌گفت من بستن کمربند را از محمودرضا یاد گرفتم توی سوریه هم که رانندگی می‌کرد، تا می‌نشست پشت فرمان، کمربند را می‌بست.

یکبار در سوریه به اوگیر دادم و گفتم اینجا دیگر چرا می بندی؟ اینجا که دیگر پلیس گیر نمی دهد؛
گفت: می‌دانی چقدر مواظب بوده‌ام که با تصادف نمیرم؟!


نقل از برادر
شادی روح مطهر

born78
photo_2016-06-18_18-24-49.jpg born78
مشق عشق دست نوشته ای از شهید کابلی

پلاک
Negar_۱۷۰۶۲۰۱۶_۰۲۵۱۵۳.png پلاک
آقــا جان یک یادآوری کنم؟


فردا...جمعه...نمی ‌آیے؟...


پلاک
IMG_20160616_172812.jpg پلاک
‌کشاورز دعایِ باران خواند
و باران آمد
کاش تو را خواسته بود
کاش تو آمده بودی



پلاک
پلاک
شیخ اسماعیل دلابی میفرماد هرکس که گرفتار است در واقع گرفتار یار است... فکر میکنم خدا ما از همه بیشتر دوست داره که اذانمون از همه دیرتره {-7-}{-11-}
فقط نکته قابل ملاحظه اینه که اگه احیاناً جایی اذانشون
تر از21:10 باشه اونا دیگه از گرفتاری گذروندند،
خدا تنبیهشون میکنه {-7-}{-34-}

پلاک
IMG_20160608_193701.jpg پلاک
حالم چنان بد است که تنها علاج من

در نسخه های پنجرہ فولاد مشهد است


{-60-}

وفا
۲۰۱۶-۰۶-۰۵-۱۲-۲۳-۱۵-1203996928.jpg وفا
جاویدالاثر

صفحات: 3 4 5 6 7

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو