تا ابد به آنهایی که وقت تشنگی شدید و بی آبی

قمقمه ها راخاک می کردند تا کمتر یاد آب بیفتند

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

برچسب‌های کاربری

پلاک سرخ

گروه عمومی · 23 کاربر · 202 پست
پلاک
پلاک
بالای نفربربود.ترکش خم پاره دل وروده اش راریخت بیرون.

خودم رارساندم کنارش.صدازد؛

-بردارمی توانم خوهشی کنم؟

-الان می برمت عقب،وظیفه ام ات.خواهش ندارد.

-نه اخوی،کارمن اتزازاین حرف هاگذشته!

-پس چی؟

-سمت کربلارانشانم می دهی؟

نشان که دادم به زحمت پریدپایین وسرش راگذاشت روی خاک

-السلام علیک یاحسین ابن علی.

آقاانشاا...که ازم راضی باشی...

چندلحظه بعدشهیدشد.

مجله همشهری،پایداری.سال92دی

پلاک
92400.jpg پلاک
چه قدرازپدرومادرهای شهدا،به بچه های شهیدشان نرسیده باشندخوب است؟

چه طورش فرقی نمی کند.این که آن هاهنوزنرفته باشندبه باغ بهشتی فرزندان شان

یااین که جنازه ی فرزندشان هنوزنیامده باشدپیش شان.

شهیدحسن باقری نقل به مضمون حرفی زدبه فرماندهان تحت امرش که:"برای خانواده ها

سخت نیست که فرزندان وهمسرانشان رابفرستندجبهه،شهیدهم اگرشوندصبرمی کنند

وتحمل،امابرای جنازه هاشان نه.برای جنازه های عزیزانشان بی تابی می کنند."

خودت راجای هم چنین مادروپدرهایی که بگذاری،شایدآن وقت بتوانی فهم کنی

که چراتاخبری می شودازتشییع جنازه ی شهدای گمنام,عکسی ازعزیزشان رادربغل

می گیرندوهرجاکه باشداین تشییع، خودرامی رسانندو...

چه قدرازاین پدرومادرهاکه چشم اتظارفرزندشان این دنیاراترک کردند

وچه قدرهستندهنوزکه چشمشان به دراست تاحتی اگرشده خبری،

عکسی،استخوان یالباس پوسیده ای،نامه ای چیزی ازفرزندشان به دستشان برسد.

برای دل های بی قرارشان دعاکنید.

مجله پایداری،همشهری سال92بهمن

پلاک
پلاک
پیرمرد میگفت پسرم را گم کرده ام و نیامده...!

پرسیدند پدرجان پسرت چندساله است ...!

آرام گفت : 18 سالش بود که دیگر نیامد...!

گفتند: الحمدالله بزرگ هست باید همین اطراف باشد و برمیگردد...!

پیرمرد گفت: امروز هر چه در بین شهدا گشتم پیداش نکردم ...!

پلاک
n00086963-b.jpg پلاک
مرحله اول عملیات که تمام می شود، آزاد باش می دهند و یک جعبه کمپوت گیلاس؛ خنک ، عین یک تکه یخ . انگار گنج پیدا کرده باشیم توی این گرما. از راه نرسیده، می گوید«می خواین از مهمونتون پذیرایی کنین؟» می گویم « چشمت به این کمپوتا افتاده؟ اینا صاحاب دارن. نداشته باشن هم خودمون بلدیم چی کارشون کنیم .» چند دقیقه می نشیند.تحویلش نمی گیریم،می رود. علی که می آید تو ، عرق از سر و رویش می بارد. یک کمپوت می دهم دستش. می گویم «یه نفر اومده بود ، لاغر مردنی. کمپوت می خواست بهش ندادیم. خیلی پر رو بود. » می گوید «همین که الان از این جا رفت بیرون؟ یه دست هم نداشت؟ » می گویم « آره . همین» می گوید « خاک ! حاج حسین بود .»

پلاک
پلاک
همه دوست دارند که به بهشت بروند

امــا کسـی دوســـــت نــدارد که بــمیــــــــــــــــرد

بهشت رفتن جرأت مردن می خواهد...



و شهدا چه زیبا تفسیر کردند جرأت را...

پلاک
پلاک
اسیر شده بودیم،ما رو بردند اردوگاه العماره ...

داخل اردوگاه تعدادی از شهدای ایرانی رو دیدم .معلوم بود بعد از اسارت به شهادت رسیده بودند.

جمله ای که روی دست یکی از شهدای اونجا نوشته شده بود

با خوندنش مو به بدنم راست شد !!!

روی دست آن شهید با خودکار نوشته شده بود:

مادر ! من از تشنگی شهید شدم !...

پلاک
1354228735158032_large.jpg پلاک
هوای شهر بهاری ولی غم انگیز است.....


بهار اگر تو نباشی شبیه پاییز است....

صفحات: 10 11 12 13 14

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو