IMG_20180718_133205_552.JPG 12407.jpg 10531431099467267290.jpg IMG_20180708_154532_062.JPG
فقط خدا
فقط خدا

فقط خدا
فقط خدا
@zira



{-100-}{-113-}{-166-}{-172-}{-195-}

فقط خدا
فقط خدا
وای من فردا چقد کار دارم:|

دوستم عروسیشه اونوقت من کارام بیشتره و سرم شلوغتر:|

:فرار:تعظیم:منتظر

فقط خدا
فقط خدا


تو این جا میشم به نظرتون؟:هوم:|



اینا چطوره؟:هوم:|

فقط خدا
فقط خدا


:|

{-184-}{-174-}{-139-}{-129-}{-128-}

فقط خدا
فقط خدا


:هعی:هعی:هعی

فقط خدا
IMG_20180718_133205_552.JPG فقط خدا
ادامه...

یکشنبه 95/4/27
چهارشنبه97/4/27

دیگه برا هر نمازمون میرفتیم حرم:)
بعدش تو این روز رفتیم یه سر بازار نجف:D
عججججججب پارچه هایی هست اونجا:آمازون:عاشقپارچه های خیلی خیلی زیبا باجنس خوب و قیمت نصف ایران:|
با چندتا مغازه دار بابام دوست شد:Dهر وقت بابام بره دوستاشم میبره میرن مغازه اون:)اونم ذوق میکنه تخفیفای آنچنانی میده:خندهخودشم میگه تخفیفا به خاطر آقا سیده:D
مامانم اینا همون موقع سوغاتیای اصلی(مادربزرگا و عمه خاله عمو...)خرید کردن:D
بعد منم یه انگشتر نقره چشممو گرفت اونو خریدم:D{-57-}
تو کل سفرمون دستم بود.متبرک شده به همه حرم های مطهره:)خیلی برام باارزشه:)
عکسی که فعلا ازش دارم اینه:Dحالا بعدا بهترشو میندازم:|

تا29ام تو نجف بودیم.
این مدت خیلی جاها رفتیم انقدری زیاد بودن که واقعا تک تک یادم نیست اسم ببرم:D
خونه امام خمینی که تو نجف بوده هم رفتیم دیدم:)از کوچه پس کوچه های نزدیک حرم میرفت میرسید به اونجا:)
خونه جالبی بود:)وسط حیاط بود دورتادورش خونه:)

خب دیگه سرتونو درد آوردم:Dبقیش بمونه 29 ام که حرکت کردیم سمت کربلا:)

ادامه دارد...
:D


فقط خدا
فقط خدا
دیشب نتونستم بنویسم ادامه خاطرمو:D

شنبه 26تیر95برانماز مغرب و عشا آماده شدیم بریم حرم حضرت علی(ع)
هتلمونم نزدیک بود.پیاده 7-8-10دقیقه بود:D
از هر خیابون به اون یکی خیابون ایست بازرسی بود برا ماشینایی که رد میشدن:|
خیابونایی هم که میرسیدن به حرم بازرسی شدید تر میشد.آدمارو هم میگشتن:|
بعد رفتیم وارد صحن که میخواستیم بشیم بازم گشتن:D
اون مسیری که میرفتیم بازارشون بود.بعد یه جایی هم بود که خیلی نزدیک حرم بود بازار اصلی نجف بود:D

همینجور که رفتیم روبه رومون حرم حضرت علی(ع)بود:)خیلی حس قشنگی بود:قلب
آدم اصلا باورش نمیشه{-57-}
رفتیم داخل حرم یه زیارتی کردیم.نماز خوندیم.
بعدش همه جمع شدیم تو صحن روبه روی حرم نشستیم.مداحمون یکم خوندن برامون:)
مدیر کاروانمون باز توضیحاتی دادن...

بعدشم برگشتیم هتل برا ساعت شام برسیم:)

اینو یادم رفت بگم که هوا خیللللللللللللی گرم و خفه بود:|
خاکی که رو زمین بوددست میزدیم بهش میسوزوند:|
حالا شبا اونجوری بود دیگه تصور کنید روزا چی بود:D

ادامه دارد...
:D


دیدگاه
1397/04/27 - 13:12 ·

دیدگاه
فقط خدا
فقط خدا
دیگه کم کم شبتون بخیر شیم:|

برید بخوابید دیگه:|عه{-43-}


شب بخیرررررر:خواب

فقط خدا
فقط خدا
من میرم میام...شلوغ نکنیدا:بدبین

فقط خدا
فقط خدا
@zira

تا آخر ص 27 فالو کردم...اون قبلیاشم همه رو خودت قبلا زده بودی:D

فقط 24 تا مونده:هوم نمیدونم کجاها جا انداختیم:هوم

فقط خدا
فقط خدا
@helma



بیا فعلا برو تو این رگتو بزن:حلما زیبا،جادار،مطمئن:|
خودشم نمیشکنه که کمرتو گاز بگیره:|

فقط خدا
فقط خدا
بچه ها کسایی که میخوان ابروشون زخیم بشه بیاین چندتا راه حل بگم:آمازون

البته خودم استفاده نکردما:Dچون به اندازه کافی ابرو خفن هستم:Dبعضیاتونم که دیدین{-26-}
ولی خب تعریفشو از چند نفر شنیدم.جواب هم میدم:)

محلول خرگوشک...از عطاری ها میتونید تهیه کنید.برا کسایی که ریزش موهم دارن خوبه.
برا ابروهاتون شبا قبل از خواب بزنید اون قسمتایی که میخواین در بیاد...

بادوم یا فندوق رو بسوزونید آسیاب کنید بریزید تو روغن کرچک ...بعد بااون چیز ریمل(اسمسو نمیدونم:آمازون)بزنید به ابروهاتون

:آمازون:دامن

فقط خدا
12407.jpg فقط خدا
ادامه...

موقع ناهاررسیدیم نجف.قبل اینکه برسیم هتلمون مدیر کاروانمون گفت که اینجا کارکنان هتلاشون ازکشورای دیگن باهاشون اصلا صحبت نکنید.تنهایی آسانسور سوار نشید.همراه با غذاتون حتماااااا پیاز و لیمو بخورید که ضرر نکنه...خلاصه انقد توضیح داد که هممون ترسیده بودیم:خنده

واردهتل که شدیم مدارکمونو بررسی کردن و اتاقارو مشخص کردن.ما6نفر بودیم دوتااتاق دادن.

آب شربشون هم این شکلی بود:D

حالایه خاطره خنده دار ازاون روزبرامون مونده=))

یه خانم وآقای پیر بودن که با دخترشون اومده بودن.
بعد خانمه ودختره رفتن بالا.آقاهه با وسایلا سوار آسناسور شد که بره.در بسته شد این رفت.ماهم پایین منتظر بودیم که آسانسور بیاد بریم.
آقا این آسانسور اومد پایین درباز شد دیدیم عه آقاهه توشه:|
دوباره فرستادیمش بالا منتظر شدیم آسانسور اومد در باز شد دیدیم ععععه بازم آقاهه توشه:|:خنده
آخر سر شوهر اون مشاور مدرسمون از خنده ترکید گفت عه حاجی بازم تویی=))
اون باهاش رفت گذاشتش بالا باز اومد پایین وسایلای خودشونو برد:خنده

بعد جابه جا شدن وناهار خوردن استراحت کردیم وبرانماز مغرب عشا رفتیم حرم...

ادامه دارد...


فقط خدا
فقط خدا
ادامه...

بازرسی اونارو که رد کردیم وارد یه جایی شدیم که دیوار کشیده بودن.اینور سربازای ایرانی واستاده بودن اونورم عراقی.چند تادر بود اونجا.بالای دیوار هم سیم خاردار بود.خلاصه رسیدیم به آخر خط ایران.اون دیوارو که رد شدیم رفتیم تو عراق:D

اونجا اتوبوس ها بودن که مسافرارو ببرن.
سوار یکی ازاون اتوبوسا که از قبل هماهنگ شده بود شدیم:)یدونه ام مامور برا امنیتمون داده بودن(این مامور رو برا همه کاروانا نمیدن.ولی خیلی خوبه که مامور باشه...)

مدیر کاروانمون گفت اینا فوق العاده بد رانندگی میکنن و جاده هاشونم اوضاعشون خوب نیس:|پس اصلا از جاتون بلند نشید و مراقب بچه هاتون باشید.

بعدشم که ساعتامونو تنظیم کردیم.ساعت 8:30صبح به وقت ایران بود که تنظیم کردیم به ساعت7 صبح به وقت عراق.

حرکت کردیم سمت نجف.

تو راه موکب هایی که تو اربعین فعالیتمیکنن رو دیدیم.ولی خالی بودن.هر موکب شماره داشت.فاصلشون از هم کم بود.

جاده های اصلی اونا تقریبا شبیه جاده های فرعی ما بود:|

رانندگیشونم نگم که...:|:-s

یادم نیست چند ساعت بود تا نجف...

بقیش بمونه وقتی که رسیدیم نجف تعریف میکنم:D

ادامه دارد...


صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو