........................ - قلمرو خداوند، درون ما انسان هاست.

مشخصات

موارد دیگر
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
1238 پست

دنبال‌کنندگان

(12 کاربر)

بازدیدکننده

برچسب ‌های کاربردی

1560500404255264_orig.jpg 1560198687988301_orig.jpg 1560226389849811_orig.jpg 1560226827482129_orig.jpg

{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
اي کبوتر از آشيان کرانه کردي بي سبب چرا ترک آشيانه کردي

يادي از رفيقان آشنا نکردي
زين مکان که با عاشقان در آن چميدي از آن چه ديدي

ناگهان چرا سوي ديگران پريدي
ترک يار نالان و ترک خانه کردي

بد گمان گشتم بر تو باري بي وفا نبودي به ياري
در کف بازان شکاري به صد زخم کاري همانا دچاري
از فراقت من مي کنم شيون دلبر من نگارين پر من نگارين پر من

[لینک]

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
چه غروبی داشتن خنده های آخرش

با صدای زنگ در یهو بارون بارید دستای خونه پر از گل داوودی شد

ماه از راه رسید روی راه پله نشست دکمه های قلب من دونه دونه شل شدن


گفتم این یه معجزست خیره شد به آسمون همه ی ستاره ها دونه دونه گل شدن

مهربونی ای عشق نازنینی ای عشق آخرین تیکه ی این جورچینی ای عشق


نخ بادبادکمو یجوری وا میکرد اینکه تا هر جا خواستم بتونم پر بکشم

یجوری تشنم کرد که میشد دریا رو مثل یه لیوان آب یه نفس سر بکشم


من که میدونستم اومده زود بره چه غروبی داشتن خنده های آخرش

موقع خداحافظی یه تپش از قلبم مثل پروانه نشست روی سنجاق سرش



مهربونی ای عشق نازنینی ای عشق آخرین تیکه ی این جورچینی ای عشق

[لینک]

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
نمی­دونم دلم دیوونه کیست

نمی­دونم دلم دیوونه کیست....کجا می­گردد و در خونه کیست...
نمی­دونم دل سرگشته مو...اسیر نرگس مستونه کیست...

یکی درد و درمون پسندد...یکی وصل و یکی هجرون پسندد
مو از درمونو درد و وصل و هجرون...پسندم آنچه را جانان پسندد...

نگارینا دل و جانم ته دانی...همه پیدا و پنهانم ته دانی...
نمی­دونم که این درد از که دیرم...همی دونم که درمونم ته دانی..

غم عشقت بیابون پرورم کرد...هوای بخت بی بال و پرم کرد..
به مو گفتی صبوری کن، صبوری..صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد.

دلم بی وصل تو شادی مبیناد..به غیر از محنت آزادی مبیناد..
خراب آباد دل به مقدم ته..الهی هرگز آبادی مبیناد..
[لینک ]

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
عشق
عشق آمد و خاک محنتم بر سر ریخت
زان برق بلا به خرمنم اخگر ریخت

خون در دل و ریشهٔ تنم سوخت چنان
کز دیده بجای اشک خاکستر ریخت

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
تاب هجر
دیشب که دلم ز تاب هجران میسوخت
اشکم همه در دیدهٔ گریان میسوخت

میسوختم آنچنانکه غیر از دل تو
بر من دل کافر و مسلمان میسوخت

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
عشق آمد
عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت
عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت

زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت
جز دیده که هر چه داشت بر پایم ریخت

شیرین دهنی که از لبش جان میریخت
کفرش ز سر زلف پریشان میریخت

گر شیخ به کفر زلف او ره می‌برد
خاک ره او بر سر ایمان می‌ریخت

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
The audience of God{-35-}
درد دل را به که گویم..

ای گل باغ وفا، درد مرا درمان کن
جرعه ای ریز و مرا بنده نافرمان کن

راز میخوارگیم از همه کس پنهان کن
گوشه چشم به حال من بی سامان کن

باشد آن شاهد دلدار سرایی بدهد
بر سر کوی تو ای می زده، دیوانه شدم
عقل را راندم و وابسته به میخانه شدم

دور آن شمع دل افروز چو پروانه شدم
به هوای شکن گیسوی تو شانه شدم
درد دل را به که گویم که دوایی بدهد

[لینک]

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
بوسه ای چند

بر جویبار چشمم گر سایه افکند دوست
بر خاک رهگذارش آبی روان توان زد

از شرم در حجابم ساقی تلطفی کن
باشد که بوسه ای چند بر آن دهان توان زد

بر عزم کامرانی فالی بزن چوو دانی
یمکن که گوی فرصت در آن میان توان زد

درویش را نباشد برگ سرای سلطان
ماییم و کهنه دلقی که آتش بر آن توان زد

گر دولت وصالت خواهد دری گشودن
سرها در این تخیل بر آستان توان زد

[لینک]

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
شبی که ماه کامل شد ............

بباف، مویت را…●
مگر مرا آن مو؛ طنابِ دار شود!●
مرا بکش بالا…●
چنان که عاطفه ات؛ جریحه دار شود●

مرا بخندان، ای… مرا بگریان، ای…●
که مرده ایست قلیل؛ کسی که حاضر نیست، نه شادمان شود وُ نه سوگوار شود!●

کسی به شدتِ تو؛ به صخره ام کوبید●
و من فرو رفتم؛ به قعرِ دریاها ●
که قعرِ دریاها، پر از مزار شود●

بباف، دارم را!●
و روزگارم را، سیاه کن آن گاه…●
مرا بکش بالا؛ چنان که خرخره ام جریحه دار شود!●

علاجِ دلتنگی؛ زیارت است و غم است●
و ناامید شدن…●
جهان مگر با غم؛ به ناامید شدن امیدوار شود●

به دستِ مرگ مگر؛ تو را هوس نکنم●
که زنده ایست علیل؛ گناهکاری که به توبه می خواهد، درستکار شود!●

زبان، چموشِ من است●
بگو پیاده شود؛ [لینک ]

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
او میکشد قلاب را

زاندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را
اول مرا سیراب کن، وآن گه بده اصحاب را



من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این
روز فراقِ دوستان، شب‌خوش بگفتم خواب را
من نیز چشم از خواب خوش بر می نکردم پیش از این

روز فراقِ دوستان، شب‌خوش
شب‌خوش شب‌خوش بگفتم خواب را

مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس
مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس

ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را
سعدی چو جورش می بری نزدیک او دیگر مرو
سعدی چو جورش می‌ بری نزدیک او دیگر مرو

ای بی‌بصر من می ‌روم او می‌کشد قلاب را

او می‌کشد قلاب را
[لینک]

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
دل دوزخی
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام در اندازد میان قلزم پر خون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ز گردش های گوناگون
ز گردش های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون

چون این تبدیل ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون
که چون غرق است در بی چون

[لینک]

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
نه بسته ام به کس؛ دل.....
نه بسته ام به کس؛ دل… نه بسته کس؛ به من، دل…●
چـو تخته پـاره، بر مــوج؛ رهـا… رهــا… رهـــا… من!●

ز من؛ هر آن که او دور؛ چو دل به سينه، نزديک…●
به من؛ هر آن که نزديک… از او جـدا… جــدا… من…●

نه چشمِ دل؛ به سويی… نه باده، در سبويی…●
که تَــر کنم گلـويی؛ به يـادِ آشنــا، مـن… به يادِ آشنـا، مـن…●

ستاره ها نهفتم؛ در آسمانِ ابری…●
دلم گرفت؛ ای دوست…●
هوایِ گريـه؛ با مـن…●
هـوایِ گريــه؛ با مـــن…●

ستـاره ها نهفتــم؛ در آسمـانِ ابــری…●
دلـم گــرفت؛ ای دوست…●
هـوایِ گريــه؛ با مـن

[لینک]

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
لبِ خندانِ تو؛ برقِ چشمانِ تو؛ برده قرار از دلِ عاشقِ زارم…●
با منِ بی نوا؛ بیش از اینم جفا دگر مکن یارم●

ای گلِ ارغوان؛ همچو سرو چمان…●
ای در شبِ تارِ من؛ روشنایی●
بتِ چین و ختن؛ روح و جانی به تن… دل می ربایی●

آتش زده ای بر دل؛ وای از من و آه از دل●
زندگی بی تو شده بی حاصل؛ دل شده مجنون…●
چه کنم با دل؟●

مستم ز نگاه تو…●
زان چشمِ سیاهِ تو؛ حبیبم افتاده به چاهِ تو●
صنما؛ سرگشته ی راهِ تو●

از عشقت آرامِ جان؛ شده ام شیدای زمان●
من ز سودای وصلِ تو؛ گشته‌ام رسوای جهان●

رفت از دستم؛ اختیار… بردی از من صبر و قرار●
در شب و روز تارِ من؛ مه و خورشیدی ای نگار●

[لینک]

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
تو بخون

بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست ..بگوی اگر گنهی رفت
و گر خطایی هست ...

روا بُوَد که چنین بی‌حساب دل ببری؟
مکن که مظلمۀ خلق را جزایی هست...

به کام دشمن.
و بیگانه رفت چندین روز.........
ز دوستان نشنیدمکه آشنایی هست...

کسی نماند که بر درد من نبخشاید....
کسی نگفت که بیرون از این دوایی هست ....

[لینک]

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
تو بخوان...................

ای همدم روزگار چونی بی من؟؟؟ای مونس و غمگسار چونی بی من؟
من با رخ چون خزان زردم بی تو.،تو با رخ چون بهار چونی بی من؟

ای زندگی تن و توانم همه تو ،جانی ... ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی از آنی همه من ،من نیست شدم در تو از آنم همه تو

عشقت به دلم درآمد و شاد برفت ،باز آمد و رخت خویش بنهاد برفت
گفتم به تکلف دو سه روزی بنشین ،بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت

ای در دل من میل تمنا همه تو ،اندر سر من مایه سودا همه تو
هر چند به روزگار بر می نگرم ،امروز همه تویی امروز همه تویی فردا همه تو

[لینک]

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو