........................ - قلمرو خداوند، درون ما انسان هاست.

مشخصات

موارد دیگر
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
1326 پست

دنبال‌کنندگان

(14 کاربر)

بازدیدکننده

برچسب ‌های کاربردی

iranbanou1904074.jpg photo_2018-01-11_20-22-27.jpg images 1563131153863609_orig.jpg

{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
images { من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
روی در روی و نگه بر نگه و چشم به چشم...
. حرف ما و تو چه محتاج زبانست امروز.....

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
37390223_214012822642243_4783828200276885504_n.jpg { من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
بــس حــــلــــقــــه زدم بــر درو حـرفـی نـشنیدم.
مـن هــیــچ کـسم یا که درین خانه کسی نیست

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
60728007_591811364643283_6354741088512648864_n.jpg { من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
تا تو
پیدا میشوی گم میشوم
لطف کن از وسع من افزون میا...

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
به انگشت عصا هردم اشارت می کند پیری .......که مرگ اینجاست!..یا ا نجاست..یا اینجاست..یا ا نجا ؟

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
شاید روزی لبخند ترا در گوشه ای از این دیار دیدم

اين گلستان غنچه ها بسيار دارد بو کنيد. .......در همين جا (بيدل) ما هم دلي گم کرده است .

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
مگر میشه ترا دید دل نبست

به سر زلف تو آنگونه دلم محتاج است... که به دستان من آن موی پریشان محتاج
بعد دیدار تو هر روز دعا میکردم ....که به کافر نشود هیچ مسلمان محتاج.

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
و اما بعد ....................................

چنین گفت حافظ لسان الغیب در جواب فال من

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت



خرم آنروز کزین منزل ویران بروم ... راحت جان طلبم و زپی جانان بروم

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
خارخشک ،
خاطر بی آرزو ، از رنج یار آسوده است

خارخشک ، از منت ابر بهار آسوده است


گر بدست عشق نسپاری عنان اختیار


خاطرت از گریه ی بی اختیار آسوده است


هرزه گردان ، از هوای نفس خود سر گشته اند


گر نخیزد باد غوغاگر ، غبار آسوده است


تا بود اشک روان ، از آتش غم باک نیست

برق اگر سوزد چمن را ، جویبار آسوده است



شب سر آمد ، یک دم آخر دیده بر هم نه، رهی


صبگاهان ، اختر شب زنده دار آسوده است

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
توبه‌ها بشکسته‌ام

بس که من دل را به دام عشق خوبان بسته‌ام
وز نشاط عشق خوبان توبه‌ها بشکسته‌ام

خسته او را که او از غمزه تير انداخته‌ست
من دل و جان را به تير غمزه‌ي او خسته‌ام

هر کجا شوريده‌اي را ديده‌ام چون خويشتن
دوستي را دامن اندر دامن او بسته‌ام

دوستانم بر سر کارند در بازار عشق
من چو معزولان چرا در گوشه‌اي بنشسته‌ام

چون به ظاهر بنگري در کار من گويي مگر
با سلامت هم نشينم وز ملامت رسته‌ام

اين سلامت را که من دارم ملامت در قفاست
تا نه پنداري که از دام ملامت جسته‌ام

تو بدان منگر که من عقد نشاط خويش را
از جفاي دوستان از ديدگان بگسسته‌ام

باش تا بر گردن ايام بندد بخت من

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
از عاشقان نپرسي

چون من به دام عشقت ، مرغي شکسته پر نيست
مانا ز حال زارم ، صياد را خبر نيست

از ناله ي درونم ، گوش زمانه کر شد
اَوَخ که در دل او، فرياد را اثر نيست !

عمـري است کز فراقت ، خون از دو ديده بارم
اين شام را خدايا ، از پي مگر سحر نيست ؟!

چون روي جان فزايت ، ماهـــــي در آسمان نه
چون قامت رسايت ، سروي به کاشمر نيست

از عاشقان نپرسي ، اي شوخ ديده! گرچه
سرمايه دار هرگــــــز، در فکر رنجبر نيست

اندر ره وصـــــالت ، از جان و ســـــــر گذشتم
هر چند عاشقان را ، پرواي جان و سر نيست

جانا ز خويش ما را ، اين قــــــــدرها مرنجان !
داني که عمر و دوران ، پاينده اين قدر نيست

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
از هر حلقه‌دام عشق

غلام آن نظربازم که خاطر با يکي دارد
نه مملوکي که هر ساعت نظر با مالکي دارد

مسلم نيست عمر جاودان الا وجودي را
که از زلف رساي او به کف مستمسکي دارد

حديث بردباري را بپرس از عاشق صادق
که بر دل حسرت بسيار و طاقت اندکي دارد

دم از دانش مزن با دانه خال نکورويان
که از هر حلقه‌دام عشق مرغ زيرکي دارد

به حرمت بوسه بايد داد خاک صيد گاهي را
که صيادش هزاران بسمل از هر ناوکي دارد

فقيه و چشمه‌ي کوثر، من و لعل لب ساقي
به قدر خويشتن هر کس که بيني مدرکي دارد

هواي دل عنانم مي‌کشد هر دم نمي‌داني
که از هر گوشه صيد افکن سوار خانگي دارد

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
مخاطبم تو باش ای=❤️

غم هجران يار
خون دل ناخورده بر جانان رسيدن مشکل است
داغ غم ناديده از وصلت شنيدن مشکل است

عشق اگر در دامن پاک دلي جا خوش کند
ملک هستي در قبال دل خريدن مشکل است

گفته بودم ما به دام عشق تو افتاده ايم
بازگويم از خم زلفت رهيدن مشکل است

انتظارت مي کشم با چشم خونين و ترم
عاشق جان باز را بي درد ديدن مشکل است

در از ل بر ما نوشتند اين غم هجران يار
سهم خود از قسمت دنيا نچيدن مشکل است

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
به یاد گار زتو❤️

خط مکش بر من❤️❤️❤️
ماهرویا ز غم عشق نگه دار مرا
مگذر از بیعت دیرینه و مگذار مرا

به محالی و خطائی ‌که تو را هست خیال
خط مکش بر من و بیهوده میازار مرا

چند گویی که به یک‌بار زبون‌گیر شدی
من زبونم تو زبان‌گیر مپندار مرا
از همه خلق من امروز خریدار توام
گرچه هستند همه خلق خریدار مرا

تو شناسی‌ که به جز من نسزد جفت تو را
من شناسم‌ که به جز تو نسزد یار مرا

تا طلبکار سر زلف تو باشد دل من
با تو باشد به همه حال سروکار مرا

آیم ای دوست به ‌نزدیک تو بارم ندهی
خود دلت بار دهد تا ندهی بار مرا

گر همی با من دلخسته تلطف نکنی
به تکلف چه دهی عشوهٔ بسیار مرا

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
{ من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
این آهوی رمیده
حسنت که آفتاب تجلی از او گرفت
یک جلوه کرد و مملکت دل فرو گرفت

یک تار از آن دو سنبل پرچین به چین رسید
از زلف مشک بوی تو در مشک بو گرفت

دل اعتکاف کوی تو دارد بر او مگیر
مرغ حریم کعبه نباشد برو گرفت

این آهوی رمیده که اندر کمند تست
او را مران که با سگ کوی تو خو گرفت

گفتم سخن ز کوی تو گویم به خنده گفت
بگذار گفت و گو که جهان گفت و گو گرفت

مه با عذار یار برابر همی نمود
زلفش به شیوه شد طرف روی او گرفت

سر تا به پای هستی این بینوا سوخت
آه این چه آتش است که ناگه درو گرفت

{  من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
1558089048210828_orig.jpg { من براي تو نوشتم* تو براي او بخوانــــــــــــــ }
نگاه سرد
آن شب نگاه سرد سیاهی داشت. دالان دیدگان تو
دنیای واقعی .محو دنیای مجازی شده.....................................
اینجا عاشق میشد ..دل می بندید .............اخرش با یک کلید .به خاک سپرده میشید .......
چیزی که میمونه یک مشت خاطره خوب .بد از گذاشته این فضا ..یا نامی شخصی که هیچگاه وجود حقیقی نداشته
و ندارد
به قول یکی.........................
این غم انگیز ترین حالت غمگین شد است

صفحات: 9 10 11 12 13

شبکه اجتماعی ساینا · قدرت گرفته توسط شِیرترانیکس طراحی توسط گروه طراحی وب ابتکارنو